آکادمی ارکیده و خار به قلم مرجان فریدی
پارت یک :
فصل اول (فراموشی)
شنبهها معمولاً قنادیِ مادر از پیرمرد و پیرزنهای سالمند پر میشد. مهم نبود که قند برایشان چهقدر ضرر داشته باشد. آخرِ هفتهها در مغازهی کوچکمان جمع میشدند و اغلب کیکِ هویج و گردوی مخصوص سفارش میدادند.
و امروز هم یکی از همان شنبههای همیشگی بود.
درِ مغازه را گشودم… صدای زنگولهی روی در در گوشم پیچید و همزمان عطرِ دارچین و کیک و قهوه را در مشامم حس کردم.
لبخندزنان واردِ مغازه شدم…
صدای همهمه برای لحظهای متوقف شد و بعد ناگهان موجی از سلامها به سمتم روانه شد.
— سلام هانا…
— حالت چطوره، هانا؟
— لاغر شدی!
با لبخند برای همه دست تکان دادم و در حالی که به سمتِ میزِ پیشخوان میرفتم، گفتم:
— سلام به همه…
مامان مشغولِ درست کردنِ قهوه بود؛ موهای بلند و قهوهایرنگش را بافته بود و با آن پیشبندِ صورتیِ راهراه بامزه شده بود.
ستِ جدیدِ مغازهمان صورتیوسفیدِ راهراه بود… من چندان از این موضوع استقبال نکردم اما مامان عاشقِ رنگِ صورتی بود.
با لبخند خم شدم و گونهاش را بوسیدم…
گونهاش بوی خامه و مزهی شیرینِ شکر میداد. با لبخند، در حالی که قهوه را در فنجانِ سفیدِ پیشِ رویش میریخت، گفت:
— بدو پیشبندتو بپوش، دیر اومدی؛ سرمون خیلی شلوغه…
دستم را از دورِ گردنش آزاد کردم و به دنبالِ بابا چشم چرخاندم:
— بابا کجاست؟
مامان همانطور که با سرعت، فنجانِ قهوه و اسلایسِ کیکِ خامه ای را درونِ سینی میگذاشت، گفت:
— رفته سفارش ببره.
ابروهایم بالا پریدند… لبخندِ شلوولِی زدم و گفتم:
— اووو سارا خانم! میبینم که کار و کاسبیت افتاده رو غلطک… پس چرا هنوز توی دادنِ پولتوجیبی اینقدر خسیسی؟
با یک دست سینی را برداشت، چشمانِ قهوهایِ درشتش را گردتر کرد، پایش را بلند کرد و با تهِ کفشش به باسنم کوبید:
— بیا برو بچه… کلی کار دارم.
به خنده افتادم و در حالی که دستم را روی پشتم میگذاشتم رو به آقای جاش که نزدیک نشسته بود گفتم:
— میبینید؟ شاهد باشید… این زن دست به زن داره!
آقای جاش پیرمردِ نود و هشت سالهای بود که اخیراً هر روز در مغازهمان به سر میبرد.
صندلیِ کنارِ پنجره مخصوصِ او بود.
مینشست و به بیرون نگاه میکرد… بسیار مهربان و خوشصحبت بود.
با شنیدنِ صدایم به قهقهه افتاد و مامان همانطور که برایم چشمواَبرو میآمد، سفارش را جلوی خانمِ میانسالی گذاشت که چهرهاش غریبه بود.
صدای خانمِ ماری را از آن سویِ مغازه شنیدم:
— هانا، به مامانت کمک کن و کمتر آتیش بسزون.
چشمهایم را گرد کردم و همانطور که پیشبندم را میبستم، گفتم:
— من که کلِ تابستون اینجا داشتم مثلِ خر کار میکردم!
همه به خنده افتادند… مامان همانطور که سینیبهدست به سمتم بازمیگشت دوباره چشمهایش را گرد کرد و لب گزید.
به خنده افتادم… چشمهای من کپیِ برابرِ اصلِ چشمهای مامان بود؛
همانقدر گرد و مورّب و قهوهای… وقتی چشمهایش را گرد میکرد نصفِ صورتش چشم میشد.
و من به این فکر فرو میرفتم که آیا من هم همینقدر چشم دارم؟
با صدای زنگوله و ورودِ چند دخترِ نوجوان که برای خریدِ کیک آمده بودند، مشغولِ برش زدنِ کیک شدم.
هوا به طرز عجیبی گرم شده بود.
معمولاً در انگلیس هوا به این شدت گرم نمیشود… اما امسال دقیقاً از ماهِ پیش گرمای بیسابقهای شروع شده بود؛
طوری که باورم نمیشد بالاخره میتوانم برای هفته های طولانی با تاپ و دامن زیرِ نورِ گرمِ آفتاب راه برم.
موهایم از پشت به گردنِ مرطوبم چسبیده بودند… چند ساعتی میشد که سرپا بودیم و به سفارشها میرسیدیم.
با خستگی تکیهام را به کانتر دادم و موهایم را از پشتِ گردنِ لَزِجم جدا کردم و خودم را باد زدم.
بابا ساعتی پیش برگشته بود،مشغولِ چیدنِ ظرفها در ظرفشویی بود.
قامتِ بلندش در آن پیراهنِ سفید بهتر دیده میشد و من همیشه از اینکه جوانتر از سنش دیده میشد لذت میبردم.
در حالی که داشت لیوانها را در ماشینِ ظرفشویی میگذاشت، رو به من گفت:
— خسته شدی؟ میخوای یه کم بری بشینی؟
به رویش لبخندی زدم و در حالی که سرِ شانهاش را نوازش میکردم، گفتم:
— خودتم خسته شدی… تابستونا یه کم فرصت داری که همونم همش اینجایی.
او معمولاً کلِ سال سرش شلوغ بود؛ معلم بود و اتفاقاً در مدرسهی من تدریس میکرد، اما تابستانها تمامِ وقتش را در مغازه میگذراند و به ما کمک میکرد.
مامان، در حالی که دستهایش را میشست، برایمان پشتِ چشمی نازک کرد و گفت:
— همش نگرانِ بابات باش…
برایَش زبان درآوردم که بابا دست انداخت دورِ کمرم و سرم را بوسید:
— دخترِ خودمه…
مامان که تظاهر میکرد حرص میخورد، لبهایش را برایم جمع کرد و برای بابا سری به تأسف تکان داد.
با خنده از پشتِ پیشخوان خارج شدم و خسته، صندلیِ روبهرویِ آقای جاش را کشیدم و پشتِ میزِ مقابلش نشستم.
لبخندِ مهربانی زد و نگاهش را از پشتِ شیشه گرفت و به من زل زد:
— هانا؟ خسته شدی؟
تکیهام را به پشتیِ صندلیِ چوبی دادم و خیره به چشمانِ آبی و روشنِ پیرمرد لبخند زدم:
— خیلی… ولی عیب نداره، فردا استراحت میکنم.
صورتِ سپیدش کمی به سرخی گرایید… لبخندِ لرزانی به رویم زد و گفت:
— مدرسهات چهطور پیش میره؟ شنیدم خیلی باهوشی.
پایم را روی پایم انداختم و دستم را زیرِ سرم گذاشتم و خسته به صفحهی تلویزیونی که آن طرفِ مغازه روی دیوار نصب شده بود با دیدن تصاویری از مدرسه ساتن هیل با ناراحتی چشم از صفحه تی وی گرفتم:
— فعلا که تعطیله ولی بهزودی مدارس شروع میشن… دوباره باید برم.
در همان حال نیشخندی زدم و خیره به تصویرِ مجری که داشت راجع مدرسه حرف می زد گفتم:
—و اونقدرام باهوش نیستم… وگرنه تونسته بودم پذیرش بگیرم.
نفسم را آهمانند از سینه خارج کردم… درِ مغازه باز شد؛ صدای زنگوله در سالن پیچید… با دیدنِ دَنی،برادرِ کوچکم،که با لباسِ ورزشی و خیسِ عرق واردِ مغازه میشد، لبخندِ غمگینی زدم.
با سرعت به سمتِ مامان رفت… با دست سعی داشت برایش توضیح دهد که چه کیکی میخواهد…
نمیتوانست حرف بزند… چون سالها پیش…
— کجا میخوای قبول شی؟
به سمتِ آقای جاش چرخیدم… گیج پلک زدم… با مهربانی نگاهم میکرد. دورِ گردنش یک پیشبندِ کوچکِ سفید انداخته بود تا کیک روی پیراهنش نریزد.
با لبخندِ کمرنگی به تیلویزیون اشاره کردم و توضیح دادم:
— اون مدرسه ای که تلویزیون داره نشونش می ده…آکادمیِ «ساتن هیل»… یکی از بهترین مدارسِ خصوصی دنیاست. سالانه فقط به تعدادِ انگشتهای دست دانشآموز با بورسیه قبول میکنه… هزینهی درس خوندن توی چنین مدرسهای اونقدر بالاست که حتی نمیشه حسابوکتابش کرد چه برسه پرداختش کرد.
موهایم را با کشِ مو پشتِ سرم گوجهای بستم و با نیشخند، خیره به چشمانِ متفکر و کنجکاوِ پیرمرد ادامه دادم:
— از پونزدهسالگیم دارم هر سال امتحانِ ورودی میدم تا شاید بورسیه شم، ولی هر سال رد میشم… چند روز پیش جوابِ امسال اومد… کلاً پنج نفر رو پذیرش کردن… که من جزوشون نیستم.
نا گهان با صدای مجری حواسم معطوف صفحه تلویزیون شد…تازه متوجه زیرنویس و تصویز دختری روی صفحه شدم.
—بینندگان عزیز به خبری که اکنون به دست ما رسیده توجه کنید، متاسفانه یکی از دانش آموز های بورسیه شده مدرسه ساتن هیل امروز صبح به زندگی خودش پایان داده.
جولیت کینگزلی…دختر زیبایی که از دانش آموز های بورسیه ای سابق مدرسه ساتن هیل بود، ساعاتی پیش از ساختمان محل کارش خودش را پایین انداخته، و به زندگی خودش پایان داده،حادثه ای غم انگیز که همه را در بهت و غم فرو برده.
ناباور نگاه مبهوتم را به چهره دختر زیبایی که با موهای چتری و کوتاهش در تصویر دیده می شد دوختم.
چشمان بادمی و لب های صورتی و خندان…
خودش را کشته؟
درحالی که من آرزویم بود در آن مدرسه تحصیل کنم…او در حالی که از شاگردان ممتاز ساتن هیل بوده خودکشی کرده؟
بابا با اخم های درهم تیوی را خاموش کرد و نیم نگاهی به من انداخت…با ناراحتی چشم از نگاه کدر شده اش گرفتم…
بابا آرزو داشت امسال بورسیه شوم…می دانستم که چه قدر نا امیدش کرده ام…
فکرم متمرکز نمی شد…چراآن دختر خودکشی کرده؟
با حرکات دستان دنی، حواسم پرت او شد.
نگاهِ لرزانم را به برادرم دوختم… پشتِ ویترین ایستاده و داشت به مامان اشاره میکرد از کدام کیکها برایش کنار بگذارد.
نیمی از صورتش از ردِ زخمی عمیق پُر شده و یک گوشش کاملاً از بین رفته بود.
پیرمرد زمزمه کرد:
-خب داشتی می گفتی…
گی پلک زدم و سعی کردم حواسم را جمع کنم…چرخیدم و صدایم با سرفه ای کوتاه صاف کردم و ادامه دادم:
— میخواستم پذیرش بشم چون اگه توی مدرسهی «ساتن هیل» درس بخونی و فارغالتحصیل بشی… آیندهت تضمینشدهست.
هر دانشگاهی قبولت میکنه… و در حقیقت رویای واقعیِ من رفتن به آکسفورد بود… میخواستم اونقدری موفق بشم که بتونم خیلی زود هزینهی درمانِ دنی رو بدم… دکترش گفته بود هجدهسالگیش میتونه عمل کنه… حدوداً هشت سال دیگه.
پیرمرد دست دراز کرد و فنجانِ چایش را برداشت و کمی از آن نوشید.
دنی از دور با دیدنم برایم دست تکان داد… با بغض لبخند زدم و برایش با هیجان دست تکان دادم…
و بعد رویم را به سمتِ آقای جاش چرخاندم. متفکر زمزمه کرد:
— خب… یعنی ناامید شدی؟
با ناراحتی نفسِ عمیقی کشیدم و گفتم:
— هوم… چون امسال آخرین فرصتم بود… و دیگه هرگز نمیتونم به این مدرسه برم.
لبخندِ آرامی زد و گفت:
— الان چند سالته؟
با ناخنم روی میزِ چوبی خطوطِ فرضی کشیدم و گفتم:
— هفده… بهزودی هجده سالم میشه… امسال سالِ آخرمه.
و بعد با ناراحتی خیره به مامان که دستش را به کمرش گرفته و خسته سعی داشت کمردردش را با ماساژِ دستش آرام کند، زل زدم.
با بغض زمزمه کردم:
— سالها پیش وقتی مامان منو باردار بود… مامانبابام به کلِ زندگیشون پشت پا زدن و از ایران،کشورشون،دل کندن و مهاجرت کردن… خیلی سخت تونستن روی پای خودشون وایستن… مامان توی همین مغازه سالها کار میکرد و در نهایت سه سال پیش تونست اجاره اش کنه و برای خودش کار کنه… و بابام هم خیلی تلاش کرد تا من و دَنی سختیهای اونا رو تجربه نکنیم…
دستم را زیرِ چانهام تکیه دادم و خیره به چشمانِ شفاف و آبیِ پیرمرد گفتم:
— من فقط میخواستم زحماتشونو جبران کنم… اما انگار نتونستم…فردا شب کسایی که بورسیه شدن و توی تلویزیون اعلام می کنن…و من از الان می دونم که جزوشون نیستم چون برام نامه یا ایمیل نیومد…و نمی دونم چه طوری بعد از این قراره ادامه بدم یا هدفی داشته باشم…
فنجان را روی میز گذاشت و کمی به سمتم مایل شد و گفت:
— هیچوقت از تلاش کردن برای رویاهات ناامید نشو، هانا… مهم نیست که الان بهشون نرسی… مهم اینه داری به سمتشون میری…
با بغض به رویش لبخند زدم…اما در ذهنم تصویر دخترکی بود که تلویزیون کمی پیش نشانش داده بود.
پس او چرا به زندگی اش پایان داده بود؟ آیا امیدش را از دست داده بود؟
به ساعتِ مچیاش نیمنگاهی انداختم و با دیدنِ ساعت… لبخندم تلخ شد.
پیرمرد ناگهان متفکر رو به من گفت:
— هانا؟ حالت چهطوره؟ خسته شدی؟
لبهایم را کش دادم و رو به نگاهِ بیآلایش و سادهاش گفتم:
— آره… ولی عیب نداره، فردا استراحت میکنم.
لبخندِ نرمی زد و بهآرامی پلکهایش را روی هم گذاشت و برایم سر تکان داد و گفت:
— مدرسهات چهطوره؟ هنوز نرفتی؟ شنیدم دخترِ باهوشی هستی…
با لبخند برایش سر تکان دادم:
— فعلا تعطیله…به زودی مدارس شروع می شه…
با کنجکاوی پرسید:
-راستی چند سالت بود؟
تنها کسی که بدونِ خجالت تمامِ حرفهام رو بهش میگفتم، پیرمردِ تنهایِ قنادی بود.
پیرمرد تقریباً هر روز به دردودلهایم گوش میداد…
نصیحتَم میکرد…
و ده دقیقه بعد همه چیز را از یاد میبرد چرا که آلزایمر داشت.
مامان همیشه میگفت، دردِ یک آدم… میتواند درمانِ یک آدمِ دیگر باشد.
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
صدف
0سلام میخواستم بدونم برای خوندن این رمان سکه پرداخت کنیم کافیه یا نه باید مبلغ مورد نیازم پرداخت بشه؟
۱ ماه پیشستایش
0رمان عضویتیه یعنی می زنی رو درخواست عضویت به پشتیبانی مبلغ مورد نظر رو می زنی عضو میشی
۱ ماه پیشصدف
0بله پیامش برام اومد فقط میخواستم ببینم به تنهایی میشه فقط با سکه خوند یا نه
۱ ماه پیشmhln
4تقریبا یک سال از اولین پارت میگذره..دلم تنگ شد اومدم بخونمش:))
۱ ماه پیشالمیرا
2وایب سریال کره ای پنت هاوس و میده😃. بسم الله الرحمن الرحیم، بعد از خوندن پیانولا، لالایی پاندورا و هارمونیکا اونم تو یک ماه، میریم که رمان بعدی و شروع کنیم 😎😂
۲ ماه پیشsasha
46خبب بسم الله بریم رو ممبررر اول اینکه خوشحال شدم دخترهه ایرانیهه احساس غریبیمیکردمم😂🤷 ♀️ دوم اینکه پیرمرده مشکوکهههه خیلیم مشکوکه حالا میلیاردری چیزی درمیاد واینکه اون مدرسه به ظاهر قشنگهههه درونش جهنمه اون دختر بدبختم الکی خودکشی نکرده🫣🫡
۱ سال پیشحدیث
29معرفی می کنم کاراگاه گجت ورژن دخترش بزار حداقل دوتا پارت بشه خواهرم😂😂
۱ سال پیشsasha
18مخلصیمم، از همین الان شروع میکنم تا ببینم در اینده خدا چی میخواد😂
۱ سال پیشحدیث
18بله بله نتایج تحقیقات خودتون را با ما در اشتراک بگذارید کاراگاه گجت ورژن دختر 😂
۱ سال پیشsasha
8باشه حتمااا😂
۱ سال پیشالهه
12داش بنظرم به خودت زحمت نده الان هرچی که گفتی برعکس میشه🤣
۱ سال پیشsasha
16ذات مرجااان💁 ♀️
۱ سال پیش?فن آیوار گادسیکلت
6من میگم اصلا دختره خودکشی نکرده کشتنش..
۱۰ ماه پیشستا
0چرا جناییش میکنی خواهر من😂😂
۴ ماه پیشبرفین
1منظورت از گاد سیکلت شوهر من آیواره نه🙂
۳ ماه پیشزهرا
1اجی دورت بگردم یکم رمان بخون😂😂😂😂😂😂😂😂
۴ ماه پیشsasha
1الان باپیامت دوباره اومدم تو این پارت واقعااا نه ماه گذشتههه خداا
۴ ماه پیشزهرا
39 ماهه ما هر هفته منتظریم چه زود عمرمون میگذرها
۴ ماه پیشبهار؟!
2باورم نمیشه منم واقعا ۹ ماه خداییش خیلی پشماممممم. ۹ ماه ۵ روز هفته منتظر پنجشنبه و جمعه ییم. انگار تو خود داستان زمان کندترعه چون من حس میکنم همون چند ماه اول داستان گذشته فوقش نه ۹ مااااه
۴ ماه پیشبهار؟!
1اره حس عجیبیه ۹ ماهه داریم میخونیم این رمان رو و از ابتداش چقدر اتفاق ها افتاده. اتفاقا برای همین دوباره اومدم پارت ۱ و می خواهم که از اول بخونم حس میکنم دلتنگشم
۴ ماه پیش۰۰۰۰۰۰
1بچه ها من گوشیم باطریش باد کرده دادم درستش کنن الان باگوشی مامانم اومدم یعنی باید دوباره حق عضویت بگیرم
۳ ماه پیشستایش
1حقیقتا نمی دونم از پشتیبانی بپرس
۳ ماه پیشHelia
1درد یک آدم میتواند درمان یک آدم دیگر باشد
۳ ماه پیشساناز
0💙🩵💛🧡🩷💜🩶🤍❤️💚🤎
۳ ماه پیشآبی:)
2خب من تصمیم گرفتم بالاخره این زیبا رو شروع کنم و از همین اول کلی وایب و ناز و حسای عجیب غریب ریخت تو دلمم🥲✨️
۴ ماه پیشبهار؟!
1دلم برای دختره جولیت میسوزه به قال هانا شاید امید شو دیگه از دست داده... اینکه بخوای خودتو بکشی، بندازی اصلا یه چیزیه که برام غیر قابل باور عه خیلی برام ترسناک عه...
۴ ماه پیش۰۰۰۰۰
1به نظرم برای جولیت پاپوش دوختن و اون طوری که فکر می کنن نیست
۴ ماه پیشبهار؟!
1اینم حرفیه شااااید مرجان داند🤷 ♀️
۴ ماه پیشبهار؟!
1اوه دنیا کوچولوی نازنازی خودا دنی قند عه. اگه مامان هانا شکر باشه، دنی قند عه نازنازییی دلم میخواد برم لپشو بکشم
۴ ماه پیشبهار؟!
2دلم خواست یه قنادی داشته باشم. مث قنادی مامان هانا همین قدر خوش بو و خوش وایب
۴ ماه پیشبهار؟!
1مثل هانا نیازمند از اون پیرمرد ها تو زندگیمم
۴ ماه پیشبهار؟!
2دارم فکر میکنم اینکه هانا اینقدر راحت با اینکه چند تا تینیجیر همسن خودش اکندن تو مغازه مشکلی نداشت به خاطر فرهنگ درست غرب عه الان دارم میبینم تو ایران طرف خانوادش اگه این طور باشه اصلا تحویلشون نمیگیره چه برسه بهشون کمک کنه حس میکنن اوف داره یا هر چیزی:/شاید میترسن همسن هاشون اشنا در بیاد مسخره بشن
۴ ماه پیشبهار؟!
1نمیدونم ولی حس میکنم اینکه گفته خانوادم به زندگیشون پشت پا زدن و مهاجرت کردن باید یه تلنگری باشه برام، انگار که خودمم باید همچین کاری کنم، پشت پا بزنم، سقوط کنم تا بتونم زندگی خوبی برای بچه های نداشته ام بسازم
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ستی
0دوستان من تاحالا پارت سکه ایی نخوندم اگه سکه و پول پرداخت کنم برا همه پارتاس دیگه فقط یکی نیست؟