رمان اختناق (از مجموعه کاراگاه لوکان)
- به قلم نرگس شریف
- ⏱️۴۲ دقیقه ۳۳ ثانیه
- زبان فارسی
- 3.1K 👁
- 30 ❤️
- 12 💬
خلاصه رمان معمایی اختناق (از مجموعه کاراگاه لوکان)
لوکان آوردریچل که کارآگاه پروندههای جنایی و قتل است، روزی پروندهای با تعداد بیست مقتول دریافت میکند. افرادی که به نظر میرسید برای یک شام مجلل و صحبت درباره کارهای هنری، در خانه خانم مارسین جمع شده بودند. به دلیل تعداد زیاد افرادی که مرده بودند، به احتمال خیلی زیاد پای قاتل در میان بود. لوکان به همراه دستیارش، به دنبال کردن سرنخها و رد پاهای باقی مانده از قاتل مشغول شدند. لوکان از ساز و کار چنین پروندههایی به خوبی آگاه بود... قاتل، همیشه نزدیکتر از چیزی بود که بشود در نگاه اول حتی به آن شک کرد...! «اختناق به معمای خفقان است»
قسمتی از متن رمان اختناق (از مجموعه کاراگاه لوکان)
Mina
0پیداش کردی ؟ اسمش چیه؟
۳ ماه پیشIdk
0اما اگر مشکلی نیست چند انتقاد داشتم! اولینش این هست که اگر توی سبک نوشتارتون کمتر از کلمات و فعل های عربی استفاده کنید برای خواننده جذاب تر می شه! و دومین هم این هست که کمتر از کلماتی که پسوند شباهت "وار" دارند در یک جمله، یک پاراگراف و یک صفحه استفاده کنید، اینطوری گیرایی متن بال
۴ ماه پیشIdk
1عذرمی خوام بابت ناقص بودن جمله، گیرایی متن بالا تر می ره🩷🙏🏻
۴ ماه پیشنرگس شریف
0خیلی ممنونم از اینکه خوندید.🌺 این رمان خیلی قدیمی هستش و توی اثرهای بعدی چنین چیزی تکرار نشده.
۴ ماه پیشIdk
0ممنون از پاسخگویی و انتقاد پذیری تون امیدوارم در آینده آثار بیشتری رو ببینم ازتون💞
۴ ماه پیشنرگس شریف
0خیلی لطف دارید.✨
۴ ماه پیشIdk
0درود بر خانم نرگس شریف، امیدوارم که در صحت و سلامت باشید! نوروزتون پیروز🌷 من پیش از شروع اختناق کتاب طبقه ی دهم رو خوندم، هر دو داستان کتاب های سرگرم کننده، جالب و هیجان انگیزی بودن. قلم زیبایی دارید، امیدوارم که مانا باشه🩷 ۱*
۴ ماه پیشحدیث
0جالب بود رمان دوست داشتم
۴ ماه پیشنرگس شریف
0خوشحالم که دوست داشتید. 🌺
۴ ماه پیشماهک
0اخرش انگار ناقص تموم شد و سوال اینجاست که چرا و هدف مقتول چی بود ی جورایی با ابهام و کمبود رمان ب پایان رسید
۴ ماه پیشنرگس شریف
0ممنونم از نظرت🌺 صرفاً یه جاسوس بوده، و زیاد باز نشد موضوعش.
۴ ماه پیش
Tina
0اسم ی رمانی رو میخواستم جریانش اینجور بودکه ی دختره بخاطر احتیاج به پول برای درمان مادرش میره به شرکتی ک اونجا مشغول به کار بوده درخواست وام میده بعد صاحب شرکت ، پسره بهش میگه باید باهام ازدواج کنی پسره خیلی مظلوم بود یادمه جریانش این بود چون عقیم بود از همه خانوادش طرد شده بود فقط ی مادربزرگ داشت