دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان معمایی اختناق اثر نرگس شریف

رمان اختناق (از مجموعه کاراگاه لوکان)

  • زبان فارسی
  • 3.1K 👁
  • 30 ❤️
  • 12 💬

خلاصه رمان معمایی اختناق (از مجموعه کاراگاه لوکان)

لوکان آوردریچل که کارآگاه پرونده‌های جنایی و قتل است، روزی پرونده‌ای با تعداد بیست مقتول دریافت می‌کند. افرادی که به نظر می‌رسید برای یک شام مجلل و صحبت درباره کارهای هنری، در خانه خانم مارسین جمع شده‌ بودند. به دلیل تعداد زیاد افرادی که مرده بودند، به احتمال خیلی زیاد پای قاتل در میان بود. لوکان به همراه دستیارش، به دنبال کردن سرنخ‌ها و رد پاهای باقی مانده از قاتل مشغول شدند. لوکان از ساز و کار چنین پرونده‌هایی به خوبی آگاه بود... قاتل، همیشه نزدیک‌تر از چیزی بود که بشود در نگاه اول حتی به آن شک کرد...! «اختناق به معمای خفقان است»

قسمتی از متن رمان اختناق (از مجموعه کاراگاه لوکان)

- چرا نخواست صاحب کارش بفهمه!؟
شانه‌ای بالا می‌اندازد و در پاسخ پرسشم می‌گوید:
- جواب این پرسشتون، الآن توی اتاق بازجویی و درون مغز خدمتکار چرخ می‌خوره! گذشته از این حرف‌ها، وقتی اسمش رو ازش پرسیدم، پاسخی بهم نداد و گفت که می‌خواد همهٔ صحبت‌هاشون رو با شما بزنه!
متعجب و اخم کرده سری می‌جنبانم و پس از برداشتن پروندهٔ پزشکی و پروندهٔ اصلی، گام به بیرون نهادم.
«اتاق بازجویی»
درب اتاق را باز می‌کنم و گام به درون اتاق می‌نهانم. می‌بینمش که بر روی صندلی جاخوش کرده است و دستانش را با اظطراب بر روی یکدیگر گره زده است. پاهایش هیچ که نباشد بیست سانت تا رسیدن به زمین فاصله دارند و این مرا متعجب می‌کند.
بر روی صندلی بازجو اتراق می‌کنم و پرونده‌ها را بر روی میز می‌گذارم. نگاهی حوالهٔ چهره‌اش می‌کنم. پوست زردش نشان از آسیایی بودنش می‌دهد و من یقین پیدا می‌کنم که اهل این مناطق نیست. در گلو می‌غرم و می‌گویم:
- نام و نام خانوادگی، نام پدر، شغل.
از میان لبان ارتعاش یافته‌اش پاسخم را می‌دهد.
- کیمورا ایمیکو هستم. پدرم هم کیمورا آکیرا... خدمتکار هستم.
حتم دارم چشمانم از فرط تعجب مرزی تا بیرون پریدن از کاسه ندارند. متحیر می‌پرسم:
- اسم و خودت و پدرت یکیه؟ بعد فامیلی‌هاتون فرق می‌کنه؟
نوچ بلندی می‌کند و محکم بر روی پیشانی‌اش می‌کوبد و زیر لب خودش را سرزنش می‌کند. دستپاچه می‌گوید:
- ببخشید، به سبک خودمون تلفظ کردم. ایمیکو کیمورا هستم، پدرم هم آکیرا کیمورا.
آهانی می‌گویم و پس از آنکه اندکی چشمان دردمندم را روی یکدیگر می‌فشارم، می‌گویم:
- اهل کدوم کشور هستید؟ چرا به آمریکا اومدید؟ خونوادتون؟
- من ژاپنی هستم. از دوازده سالگی به همراه خانوادم برای تحصیل به آمریکا و شهر نیویورک اومدم؛ ولی... .
بغض می‌کند و ادامه می‌دهد.
- ولی مادر و پدرم توی یک حادثهٔ تصادف جون خودشون رو از دست میدن و من هم تا سن هجده سالگی توی پرورشگاه سکونت کردم و بعد از هجده‌سالگی در خونه‌ها خدمتکاری می‌کردم.
سری تکان می‌دهم و متفکر می‌گویم:
- کارت اقامت دارید؟
فین‌فینی می‌کند و در پاسخ می‌دهد.
- بله، مادرم دو ماه بعد از اومدنمون به آمریکا باردار میشه و یک دختر به دنیا میاره. به همین خاطر بهمون کارت اقامت تعلق گرفت. ولی متاسفانه خواهر چند ماهم هم همراه خانوادم جون خودش رو از دست داد.
لبانم را به نشانهٔ تایید روی یکدیگر می‌فشارم.
- گفتید داوطلبانه برای بازجویی اومدید، بگید چی می‌دونید و چرا این درخواست رو کردید!؟
- من، دو سالی میشه که پیش خانم مارسین کار می‌کنم، من هیچ اخلاق بدی از ایشون ندیدم، فقط یک‌خرده عصبی و زود رنج هستن. اون روز... اون روز بیست نفر از سراسر دنیا برای دیدن و خریدن طرح‌های لباس‌هاشون به خونشون اومده بودن. خانم خیلی ذوق داشت، برای اولین بار دیدم که لبخند میزد.
اشک‌هایش روی گونه‌هایش سرازیر شده و با دستانش چهره‌اش را پوشاند. پوفی کشیدم، اندکی صبر پیشه کردم تا آرام بگیرد و سخنش را ادامه بدهد. بینی‌اش را بالا کشید و با همان صدای گرفته‌اش گفت:
- من هم خیلی براشون خوشحال بودم، ناخوداگاه از ذوقشون ذوق‌زده می‌شدم. اونقدر خوشحال و ذوق‌زده بودم براشون که حتی پختن یکی از غذاهای شام رو خودم به عهده گرفتم و بجز تمیزکاری خونه، اون کار رو هم انجام دادم. با همهٔ توانی که داشتم و از دانسته‌های مادر مرحومم کمک گرفتم و یک غذا با همهٔ سلیقه‌ای که توی توانم بود درست کردم.
- چی درست کردید؟
- ماهی درست کردم. خانم بهم گفت مهمان‌هاشون همه عاشق ماهی هستن، من هم درست کردم، به سبک کشور خودم!
سری می‌جنبانم.
- ادامه بدید.
- مهمان‌ها توی پذیرایی میوه سرو کردن و من واقعاً لحظه‌ای ترسیدم ماهی رو سر میز غدا ببرم، ولی با اسرار خانم این کار رو کردم. من... من به مهمان‌ها تذکر دادم که ماهی به میوه نمی‌سازه و موجب مسمومیت میشه، ولی بهم گفتن که دخالت نکنم و این کارم با عصبانیت خانم همراه بود.
- این رو ماهم می‌دونیم که مسموم شدن، ولی مسمومیت باعث مرگشون نشده، خفگی باعث مرگشون شده!
با این سخنم، آشکارا رؤیت می‌کنم که جا می‌خورد و چشمانش از شدت تحیر گرد می‌شوند. حق هم دارد زن بیچاره! من هم هنگامی که این خبر را شنیدم کم از او نداشتم.
- م... میگم، گرما هم باعث خفگی میشه!؟
سری به نشانهٔ مثبت تکان می‌دهم.
- بله که میشه!
در جایش می‌پرد و با کوبیدن کف دستانش بر روی میز، فریاد می‌زند.
- خانم مارسین، هنگامی که من رو به منظور تشر زدن به بیرون سالن غذا خوری می‌کشوند، نامحصوص شعلهٔ شومینهٔ توی سالن رو تا آخر زیاد کرد!
متحیر نگاهم را در چشمان مشکینش می‌دوزم.
- مطمئنید!؟
بر روی زمین می‌نشیند و گیسوانش را چنگ می‌زند.
- نه... نه این امکان نداره که خانم قاتل باشه! ایـ... این امکان نداره!
به ناگاه برخاسته و روبه رویم می ایستد و متفکر و بغض کرده می‌گوید:
- مطمئنم خانم مارسین این کار رو نکردن، چون طول می‌کشه تا سالن گرم بشه! اسانس بخور چی؟ اسانسی که توی بخور استفاده میشه‌ اگر سمی باشه موجب مرگ میشه؟
متعجب نگاهش می‌کنم.
- می‌خواید به چی برسید؟
- مدیر اجرایی خانم یک اسانس بهشون معرفی کردن و اجازه ندادن که خانم خودش اون رو از فروشگاه‌ها بخره، خودش پستش کرد و تأکید کرد که حتما از همون استفاده کنیم چون مارکش اصله!
حتم دارم ابراوانم تا اواسط پیشانی‌ام بالا پریده‌اند. در چند دقیقه چقدر اطلاعات بود که بدست آورده بودم!
از روی صندلی بلند می‌شوم و خطاب به ایمیکو می‌گویم:
- اگر حالتون خوبه، می‌تونید برگردید خونتون... ولی تا اطلاع ثانوی از نیویورک خارج نشید.
“باشه”ی ضعیفی از میان لبانش به بیرون پرتاب می‌شود و من با عجله اتاق بازجویی را ترک می‌کنم.
«ساختمان اداری»
نمی‌دانم برای بار چندم است که طول و عرض این سالن عریض را طی می‌کنم، تنها می‌دانم دیگر آنتونی هم از این عمل من کلافه شده و مسلماً اگر فرد دیگری بجای من بود، سخت شماتتش می‌کرد.
درب خرمایی رنگ تنها اتاق سالن باز شده و زنی کوتاه قامت از ورایش پدیدار می‌شود. کت و دامن بادمجانی رنگش، نشان از پست مهمش می‌دهد. چند برگه در دست دارد که از منسجم بودن زیادی متون درونشان، بجای سپیدی، به سیاهی می‌زنند.
به جلوس دعوتمان می‌کند و من پس از یک ساعت سرپا بودن، بالاخره بر روی مبل جای می‌گیرم. تقریباً نزدیک به ما می‌نشیند تا راحت‌تر دربارهٔ ورقات کاغد برایمان توضیح دهد. ابروان رنگ شده‌اش در یکدیگر گره خورده‌اند و من اصلاً احساس خوبی از این چهره دریافت نمی‌کنم.
- اول از همه، یه عذر خواهی به شما کاراگاه و همکارتون بدهکارم که زیادی منتظرتون گذاشتم، فقط می‌خواستم با دقت کارم رو انجام بدم.
سری تکان می‌دهم و بی‌توجه به آنتونی که با چشمان گرد شده، روی زانوانش خم می‌شود تا بهتر این زن را رؤیت کند، می‌گویم:


بیشتر بخوانید
نظرات رمان اختناق (از مجموعه کاراگاه لوکان)
  • Tina

    0

    اسم ی رمانی رو میخواستم جریانش اینجور بودکه ی دختره بخاطر احتیاج به پول برای درمان مادرش میره به شرکتی ک اونجا مشغول به کار بوده درخواست وام میده بعد صاحب شرکت ، پسره بهش میگه باید باهام ازدواج کنی پسره خیلی مظلوم بود یادمه جریانش این بود چون عقیم بود از همه خانوادش طرد شده بود فقط ی مادربزرگ داشت

    ۴ ماه پیش
  • Mina

    0

    پیداش کردی ؟ اسمش چیه؟

    ۳ ماه پیش
  • Idk

    0

    اما اگر مشکلی نیست چند انتقاد داشتم! اولینش این هست که اگر توی سبک نوشتارتون کمتر از کلمات و فعل های عربی استفاده کنید برای خواننده جذاب تر می شه! و دومین هم این هست که کمتر از کلماتی که پسوند شباهت "وار" دارند در یک جمله، یک پاراگراف و یک صفحه استفاده کنید، اینطوری گیرایی متن بال

    ۴ ماه پیش
  • Idk

    1

    عذرمی خوام بابت ناقص بودن جمله، گیرایی متن بالا تر می ره🩷🙏🏻

    ۴ ماه پیش
  • نرگس شریف

    0

    خیلی ممنونم از اینکه خوندید.🌺 این رمان خیلی قدیمی هستش و توی اثرهای بعدی چنین چیزی تکرار نشده.

    ۴ ماه پیش
  • Idk

    0

    ممنون از پاسخگویی و انتقاد پذیری تون امیدوارم در آینده آثار بیشتری رو ببینم ازتون💞

    ۴ ماه پیش
  • نرگس شریف

    0

    خیلی لطف دارید.✨

    ۴ ماه پیش
  • Idk

    0

    درود بر خانم نرگس شریف، امیدوارم که در صحت و سلامت باشید! نوروزتون پیروز🌷 من پیش از شروع اختناق کتاب طبقه ی دهم رو خوندم، هر دو داستان کتاب های سرگرم کننده، جالب و هیجان انگیزی بودن. قلم زیبایی دارید، امیدوارم که مانا باشه🩷 ۱*

    ۴ ماه پیش
  • حدیث

    0

    جالب بود رمان دوست داشتم

    ۴ ماه پیش
  • نرگس شریف

    0

    خوشحالم که دوست داشتید. 🌺

    ۴ ماه پیش
  • ماهک

    0

    اخرش انگار ناقص تموم شد و سوال اینجاست که چرا و هدف مقتول چی بود ی جورایی با ابهام و کمبود رمان ب پایان رسید

    ۴ ماه پیش
  • نرگس شریف

    0

    ممنونم از نظرت🌺 صرفاً یه جاسوس بوده، و زیاد باز نشد موضوعش.

    ۴ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!