دکتر اقیانوس به قلم زهرا رمضانی (هور)
پارت یک :
سخن نویسنده: همیشه دنبال این هستیم که عشق واقعی را پیدا کنیم، اما نمیدانیم که احساسات عاشقی، از اولین جرقهها، صحبتها و نگاهها شروع میشود، هیچوقت دنبال پیچیدگی نباشید، دنبال سرسخت ها نباشید و این رمان بر همین اساسه، دو شخصیت درون این رمان تمامی احساساتشان در دنیای واقعی وجود داشته و به هیچ عنوان غیرمعقول یا عجیب نیست. امیدوارم از خوندان این عاشقانه لذت ببرید.
فصل اول: دکتر اقیانوس
آسمان پیاپی غرش میکرد و صدای رعد و برق، همچون نغمهای ترسناک در دل شب، به گوش میرسید. کهربا، با تجربهای که از سالها کار در این کلینیک داشت، به این صداهای رعدآسا عادت کرده بود. او پردهی زمخت اتاق را کشید و روکش سفید رنگش را به آرامی درآورد، گویی که میخواست دنیای بیرون را از خود دور کند. در حال جمع و جور کردن وسایلش بود که ناگهان صدای زنگولهای که به در ورودی کلینیک وصل شده بود، به صدا درآمد.
ساعت نزدیک به یک بامداد بود و آمدن کسی در این ساعت تاریک، نشانهای از اضطراب و نگرانی بود؛ یعنی حیوانی از اهالی روستا در حال زایمان است. به یاد آورد که گاو حاج حیدر نزدیک به زایمانش است. لبخندی بر لبانش نشست. با شتاب از اتاقش خارج شد و در دلش دعا کرد که همه چیز به خوبی پیش برود.
قبلاً تمامی چراغهای کلینیک را خاموش کرده بود، اما اکنون خواست دستش را به سوی چراغ ببرد و آن را روشن کند که ناگهان صدای بم و گرفتهای از مقابلش بلند شد و لبخند از لبانش پر کشید. ترسیده، دست بر روی قلبی گذاشت که مانند گنجشکی تند، در قفس سینهاش میکوبید.
در آن لحظه، تاریکی اتاق گویی به دستانش چنگ انداخته بود و او را در آغوش خود محاصره کرده بود. هر ثانیه برایش به اندازه یک ساعت میگذشت و او همچنان در تلاش بود تا با شجاعت بر ترسش غلبه کند.
- روشن نکن!
با ترس دستش را از روی سینه به سمت دهانش سوق داد و هین بلندی کشید و گفت:
- شما... شما کی هستی؟
قامت بلند مرد روبرویش به یک باره همچون درختی که در طوفان میافتد، فرو ریخت و صدای افتادنش مانند زنگ خطری در دل شب طنینانداز شد. جیغ بلندی از گلوی کهربا بیرون آمد و ناگهان به سمت او یورش برد. برسام، با تن نسبتاً لش و ناتوانش، به سختی نالهای ریز و عمیق سر داد و خود را به دیوار پشت سرش چسباند، گویی که دیوار تنها پناهگاهش در این دنیای پر از خطر بود.
کهربا خواست چیزی بگوید، اما کلماتش در گلو مانده بود و درست ادا نمیشد. برسام، با چشمان پر از وحشت و دست خونین و خیسش، به سرعت دهان کهربا را گرفت و با لحن ملتمس و هراسانی گفت:
- هیش! سروصدا نکن. اگه بفهمن من اینجا قایم شدم، دوتامون رو میکشن!
صدایش، همچون وزش باد سردی در دل تاریکی، لرزهای بر اندام کهربا انداخت. او به چشمان برسام خیره شد؛ چشمانی که در آنها ترس و وحشت موج میزد. قلبش به تپش افتاده بود و احساس میکرد که زمان در این لحظه متوقف شده است.
برسام، با دستانی که هنوز آثار خون بر آن باقی مانده بود، دهان کهربا را رها نکرده و صامت شده بود در آن سکوت مرگبار، تنها صدای نفسهای تندشان به گوش میرسید. در آن تاریکی غلیظ و پر از سایههای هراسانگیز، چشمانشان به یکدیگر دوخته شده بود.
لحن ملتمس برسام، همچون زنگ خطری در دل شب، هشداردهنده و دلهرهآور بود و کهربا آن را به خوبی فهمید. در آن تاریکی که چشمانش کمکم به آن عادت کرده بود، چهرهی درهم برسام را از نظر گذراند؛ چهرهای که همچون آسمانی طوفانی، غم و اضطراب را در خود جای داده بود. قطرات آب از موهای افتاده بر پیشانی بلندش به آرامی سرازیر میشد و بر روی هیکل بزرگ و درشتش، مانند بارانی سرد و بیرحم میچکید.
کهربا، با نگاهی پر از نگرانی، متوجه شد که سر زانوهایش به خاطر نوع نشستن، کاملاً خیس شده است. در آن لحظه، احساس کرد که دنیای پیرامونشان به یک باره کوچکتر شده و تنها فضای بینشان پر از تنش و اضطراب است. گویی زمان در این سکوت مرگبار متوقف شده و تنها صدای قلبهایشان بود که با تپشهای تند و نامنظم، روایتگر ترس و ناامیدیشان بود.
برسام چشمان و لبان نسبتاً باریکش را از درد روی هم فشار میداد و نفسهایش به تندی و بینظم در میآمد، گویی که هر دم، آخرین نفسش باشد. لرزش دستی که بر روی دهان کهربا گذاشته بود، آنقدر شدید و مملو از اضطراب بود که باعث شد اجزای صورت دخترک نیز به طرز عجیبی بلرزد.
کهربا گوش تیز کرد و در دل شب، صدای گامهای عدهای که در باران میرفتند و با هم گفتگو میکردند، به وضوح به گوشش رسید. صدای مردی با لحنی پر از نگرانی در دل باران طنینانداز شد:
- برسام زخمی شده، نمیتونه دور شده باشه! همه جا رو بگردید.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا رمضانی | نویسنده رمان
عزیزی گل
۴ ماه پیشYegane
1واقعا چه قلم بی نظیری از رمان فرد باشکوه اومدم اینو بخونم یعنی قرار بود یه پارت بخونم ولی خب باید کامل بخونمش عادت ندارم دوتا رمان رو همزمان بخونم تا یکیش تموم نشه ولی قلمت جوریه که ادم رو مجذوب میکنه عالیه
۴ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
ای جانم ممنونم عزیزم با این نظر زیبات
۴ ماه پیشپری
1از توصیحات اولتون خیلی خیلی لذت بردم تابحال خیلیی کم از اینجور عقیده ها شنیده بودم بغیر از خودم خوشحال شدم
۴ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
نه هست و بوده خودت رو استثنا ندون
۴ ماه پیشپری
0استثنا؟ منظورم اینبودکه تابحال باهرکسیکه حرف زدم نظرش متفاوت بوده و همچیو به نوعی سخت میگیرن
۴ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
آها شرمنده درست متوجه حرفت نشدم
۴ ماه پیشپری
0شرمنده جوری بیان کردمکه دچار اشتباه شدین
۴ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
نه گل عزیزی
۴ ماه پیشهستی
0عالی مثل همیشه شروع خیلی خوب و قطعا تا آخرشم همینطوره💕
۴ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
امیدوارم لذت ببری
۴ ماه پیشهستی
0قطعا لذت می برم🫶
۴ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
❤️☺️
۴ ماه پیشپری
1شروع قوی ای داشت ❤️🎀
۴ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
امیدوارم که تا آخرش همراهم باشی عزیزم
۴ ماه پیشعسل
2خیلی هیجانیه
۱۱ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
فدات شم
۱۱ ماه پیشامیتیدا
2قربونت ❤️❤️❤️❤️
۱۱ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
❤️
۱۱ ماه پیشسحر
3عالی بود رمان خوبیه
۱۱ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
قربونت بشم من عزیزم ❤️
۱۱ ماه پیشNijla
1بریم شروع کنیم یه رمان عالی دیگه از نویسنده جون🥰🥰
۱۱ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
Let's go
۱۱ ماه پیشمیم
2نویسنده جان واقعا قلم عالی دارین و منم از همین الان روی برسام کراش زدم😁😁😁
۱۱ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
قربونت برم... گفتم که شخصیت برسام رو من لمس کردم و واقعیه
۱۱ ماه پیشHadis
2قلمتون عالیه من رمان پادشاه جاده ها رو خوندم وازاون موقع طرفدار سفت وسختتونم عالی هستین❤️🌹
۱۱ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
عزیزممم انرژی مثبت بود حرفت
۱۱ ماه پیشZoha
2به به شردع خوبی بود..بنظرم داستان جذابی رو در پیش داریم😁😌🩷✨️
۱۱ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
بله قطعا همینطور خواهد بود😅😂
۱۱ ماه پیشمریم
2سلام عزیزم رمان پادشاه جاده ها که فوق العاده بود و خیلی خیلی دوسش داشتم ببینم این رمان چطوره فعلن که شروع جذابی داشت وعاشق اسم های انتخابیت شدم
۱۱ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
قربونت برم من عزیزم... خداروشکر که همه چیز تا الان اوکی بوده
۱۱ ماه پیشجانان
2جدا از شخصیت های زیبا و کراش ، عاشق اسمای انتخابیتم😍
۱۱ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
بله بله ما اینیم 😅❤️😂
۱۱ ماه پیشترنم
1سلام زهرا جون من تازه واردم😂از همین اول عاشق رمان و قلمت شدم و مشتاقانه ادامه میدم❤️
۱۱ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
سلام عزیزم باعث خوشحالی و خرسندی منه امیدوارم تا آخرش همراهم باشی
۱۱ ماه پیشزینب
1بله کنجکاو شدم ببینم ادامه داستان چیه
۱۱ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
امیدوارم تا آخرش همراهم باشی
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...
هانیه
0واییییییییییییی همین پارت اول عالی بود قلمت مانا واقعا بی نظیره🥰🥰🥰👏👏👏