دکتر اقیانوس به قلم زهرا رمضانی (هور)
پارت دوم :
این جمله دل کهربا را به تپش انداخت. او با لرزشی در وجودش، چشمان نگرانش را به دو گوی در حال ارتعاش برسام دوخت که در آن تاریکی عمیق، همچون ستارهای در آسمان بینهایت، درخشان و پر از درد به نظر میرسیدند.
این دو گوی، نمایانگر امید و ناامیدی بودند؛ امید به نجات و ناامیدی از سرنوشت شوم. در آن لحظه، کهربا احساس کرد دنیا به دور آنها میچرخد. گویی که همه چیز به یکدیگر گره خورده بود؛ درد برسام، ترس کهربا و صدای گامهای نزدیکتر شدن دشمنان. این شب سیاه، تنها با نور امیدی که در دلشان میدرخشید، میتوانست روشن شود.
با بالا و پایین شدن دستگیرهی در، کهربا جیغ خفیفی کشید. برسام، با چشمانی پر از اضطراب و دلی مملو از نگرانی، فشار دستش را بیشتر کرد و در حالی که صدایش همچون نسیم ملایمی در تاریکی میپیچید، زمزمهوار گفت:
- در رو بعد ورودم قفل کردم! نترس.
جدیت کلامش، همچون سپری محکم در برابر طوفانهای ناشناخته، و لحن دستوریاش، به کهربا قوت قلبی بخشید. او آرام سر تکان داد.
کمی گذشت و سکوتی عمیق بر فضا حاکم شد؛ سکوتی که همچون پردهای نرم بر روی دنیا کشیده شده بود و تنها صدای باران بود که به آرامی بر روی زمین میبارید. این سکوت، خبری خوش برای برسام بود.
هر دو در دل شب، با قلبهایی پر از ترس و امید، منتظر بودند تا ببینند آیا این شب سیاه به صبحی روشن ختم خواهد شد یا خیر.
برسام دست خیس و خونینش را از روی دهان کهربا برداشت و سرش را به دیوار پشتش تکیه داد. با صدای کهربا به زحمت لای چشمانش را باز کرد.
- زخمی شدی؟ باید بری بیمارستان!
کهربا خواست بلند شود که برسام از گوشهی لباسش گرفت و گفت:
- نمیتونم برم بیمارستان! مگه دکتر نیستی؟ همین جا درمانم کن!
با صدای غرش آسمان، نور اندکی کلینیک را روشن کرد؛ نوری که همچون شعلهای زرد و لرزان در دل تاریکی، به لطف پنجرههای کوچکی که با پردههای نازک و حریر سفید پوشانده شده بودند، به وجود آمده بود. کهربا در همان نور لحظهای و اندک، پهلو و شانهی برسام را دید که هنوز از زخمهایش خون میجوشید.
- اما من دامپزشکم!
برسام که از شدت خونریزی چشمانش کمکم به خواب میرفت، با حرکتی ناگهانی یقهی لباس کهربا را چنگ زد و او را به سمت خود کشید. رخ به رخ کهربا، چهرهاش در سایهی هراس و خشم میدرخشید؛ چهرهای که در آن لحظه، گویی نمایانگر تمام دردها و رنجهای پنهانش بود.
- دکتر! گلوله رو دربیار و بخیه کن، اگه اینجا جون بدم و بمیرم، مطمئن باش برای تو بد میشه نه من!
کلامش پر از قاطعیت و تهدید بود که کهربا نمیتوانست آن را نادیده بگیرد. در آن لحظه، تنش میان زندگی و مرگ به وضوح حس میشد؛ مرگی که میتوانست بر سرنوشت هر دو نفر تأثیر بگذارد.
کهربا دلهرهای عمیق و سنگین بر دل داشت، همچون ابرهای تیرهای که در آسمان دلش گرد آمده بودند. او میدانست که میتواند گلوله را از بدن مرد مرموز بیرون بکشد، چرا که در گذشته با زخمهای حیوانات بیپناه دست و پنجه نرم کرده بود. اما رعب و وحشتش از سایههای نامرئیای بود که به دنبال این مرد میگشتند؛ سایههایی که میتوانستند زندگیاش را در یک چشم برهم زدن به تباهی بکشانند.
اگر این مرد در همین مکان، بر اثر خونریزی جان میسپرد، او را مقصر میدانستند و پروانهی پزشکیاش ابطال میشد. فکر به زندان، همچون زنجیرهای مستحکم بر پایش سنگینی میکرد و او را به عمق تاریکی میکشاند. لبهایش را گزید و با هر بار گزیدن، گویی دندانهایش را بر روی افکار مشمئزکنندهاش میفشرد.
تصور این که روزی، خدایی نکرده، حقیقت تلخی از دل این کابوس زاده شود، روانش را به بازی گرفته بود. او در دنیای تردید و اضطراب غرق شده بود، جایی که هر لحظه ممکن بود سرنوشتش تغییر کند و زندگیاش به یک معما تبدیل شود. در آن لحظات، احساس میکرد که زمان ایستاده است و هر ثانیه به یک سال بدل میشود، در حالی که او تنها یک دامپزشک بود و نه یک قهرمان.
کهربا نه توان فکر کردن داشت نه وقتش را! یا باید او را درمان میکرد یا میگذاشت همینجا از شدت خونریزی بمیرد و آیندهی کاریِ خودش را نابود کند.
قبل از آن که بیهوش شود دست سالم برسام را به دور گردن خودش انداخت و در حالی که او را به سمت بالا میکشید گفت:
- بلندشو ببرمت اتاق عمل!
برسام، با دست چپی که به زخم عمیق و دردناک مبتلا شده بود، آن را به آرامی بر روی پهلوی راستش گذاشت و با کمک کهربا، همچون درختی خسته از طوفان، از جایش بلند شد. خرناسهایش به جای ناله، فریاد خاموشی بودند که از عمق وجودش برمیخاست.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا رمضانی | نویسنده رمان
آره ☺️
۵ ماه پیشهستی
0عالیه واقعا،،👏
۵ ماه پیشNijla
2هوو برسام از چه راهایی کهربا راضی کرد😁
۱۲ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
😂🤦
۱۲ ماه پیشمیم
1همتو بیست 👍👍
۱۲ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
❤️
۱۲ ماه پیشمریم
0ممنونم واقعن زیباست،، موفق باشید
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
❤️❤️
۱ سال پیشرها
1رمان خیلی قشنگ و زیبایی هست . همینطور در قدرت ادامه بده✨
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
قربونت برم عزیزم نظر لطفته
۱ سال پیشزینب
3به نظرم همه چیز عالیه ، قلم توانای نویسنده تحسین برانگیزه
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
قربونت برم عزیزی
۱ سال پیشلیلی
7به نظر من همون بهتر مردا برن دامپزشک براشون مناسب تره😁😂😂
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
وای مردم از خنده 😂😂
۱ سال پیشلیلیوم پژمرده
1یعنی آقا برسام گل چیکار کرده
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
میریم جلو بفهمیم
۱ سال پیشم.ر
2دخترمون میخواد عمل کنه برسام رو😉
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
بله
۱ سال پیشثریا
3ببخشید الان یه سوالی ذهنم درگیر کرد اگه خون زیادی از دست داده باشه کهربا باید چیکار کنه خونه حیوونا رو براش استفاده میکنه😭😅
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
نوشتم که خون خودش که اُ منفیه رو بهش تزریق میکنه
۱ سال پیشثریا
2خسته نباشی گلم عالی بود🥰👌🏻
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
قربونت برم
۱ سال پیشاسرا
3باباکهرباتودامپزشکی بمیرهم مقصرنیستی تاکجارفت ابطال پزشکی ولی باوسایلی که حیوان معاینه می کنه میخاداون درمان کنه🙏
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
دیگه یک سری وسایل مثل پنس، سوزن بخیه و... مشترکه
۱ سال پیشالی
5بیچاره کهربا برسام جان ایشون دامپزشک هستن نه دکتر😩😂
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
دیگه برسام اون لحظه این چیزا حالیش نیست😂😂
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

هانیه
1کهربا چقد اسم قشنگی😍