دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه تخیلی نبض مرگ جلد دوم اثر دنیا.ع

رمان نبض مرگ | جلد دوم

  • به قلم دنیا.ع
  • ⏱️۱۰ ساعت و ۵۴ دقیقه ۳ ثانیه
  • زبان فارسی
  • 2.3K 👁
  • 31 ❤️
  • 40 💬

خلاصه رمان :

آیما همان شبی که مُرد، برای اولین‌بار زنده شد. شبی که مادرش را از دست داد و مردی در جمجمه‌اش بیدار شد؛ نابغه‌ای مرموز که حالا ذهنش را با او شریک است و هر لحظه مرز میان خود واقعی‌اش و آن غریبه را کمرنگ‌تر می‌کند. حالا او به پایگاهی بازگشته که تمام زندگی‌اش را در آن جا گذاشته؛ جایی که همه‌چیزش را از او گرفت. در میان همه‌ی این تاریکی، تنها کسی که قرار بود دشمنش باشد، حالا خطرناک‌ترین نقطه‌ی ضعفش شده است. اما وقتی آیما تصمیم می‌گیرد برای نجات اسیران دوباره به دل همان جهنم برگردد، نمی‌داند قدم گذاشتن در آن مسیر، جنگی را آغاز می‌کند که نه فقط زندگی او، بلکه سرنوشت تمام دنیا را تغییر خواهد داد. اگر ذهن خودت دیگر متعلق به تو نباشد... تا کجا می‌توانی به خودت اعتماد کنی؟

قسمتی از متن رمان نبض مرگ | جلد دوم

_ من چیزی برای گفتن ندارم.
میا با حالتی که انگار جوابم را از قبل می‌دانست، گفت:
_ داری. فقط هنوز به زبونت نرسیده.
در همان لحظه، صدایی در ذهنم پیچید.
(شروع کن... بگو، فاز اول، بازسازی نمونه‌های موفق، آزمایش کنترل احساس، پروژه‌ی هلیکس...)
به‌سختی انگشتانم را در هم قفل کردم. سینه‌ام با درد بالا و پایین می‌رفت. شقیقه‌هایم نبض می‌زد و درد می‌کرد.
_ نه... نمی‌خوام اون چیزها رو بگم. اینا مال من نیستن...
(بگو! زبان تو دیگه زبان من شده.)
به سختی نالیدم:
— نمی‌گم!
فریاد کوتاهی کشیدم. آن‌ها فقط نگاهم کردند. میا لبخندی کج زد.
_ همیشه مقاومت از همین‌جا شروع می‌شه. ولی ما صبر زیادی داریم.
مرد نگاهی به تبلت انداخت و سر تکان داد.
_ ضربانش بالا رفته. نیکالای داره فشار میاره.
سپس میا گفت:
_ پس بهش فرصت بده. بذار خودش بخواد به زبون بیاره. وقتی دیگه هیچ راهی نداشته باشه، فقط اون صدا براش معنا پیدا می‌کنه.
هر دو برای هم سر تکان دادند و از اتاق خارج شدند و من ماندم... تنها با خودم. تنها با صدایی که مدام تکرار می‌کرد:
(فاز اول... پروژه‌ی هلیکس... پروژه‌ی هلیکس... پروژه‌ی هلیکس...)
همانند موشی در آزمایشگاه بودم، که در چارچوب شیشه‌ای قفل شده و برایش انسان بودن را آموزش می‌دهند.
همانقدر ناچار و همانقدر بیچاره.
سکوت، مثل پارچه‌ای سنگین، روی سینه‌ام افتاده بود.
با هر نفس، انگار قلبم برای آخرین بار تقلا می‌کرد.
چشمم به سقف دوخته شده بود، اما گوش‌هایم پر بود از صداهایی که واقعی نبودند...
یا شاید فقط برای من واقعی بودند.
(شروع کن... بگو، ما این‌گونه شروع کردیم... فقط همین.)
صورتم از اشک خیس بود. لب‌هایم را به هم فشردم تا جمله‌ای را که در گلویم می‌سوخت، نگه دارم.
اما بدنم... انگار دیگر مال من نبود.
دهانم نیمه‌باز شد. انگار صدایم بی‌اجازه‌ی من شکل گرفت:
_ ما... این‌گونه...
ناگهان به خودم آمدم. با وحشت، نفس‌نفس زدم.
_ نه! نه! اینو نگفتم! این از من نبود!
(فقط واژه‌هات نیستن که مال من شدن، ایما... حتی خاطراتت هم حالا می‌تونن بازنویسی بشن.)
چشمانم را بستم، قطره‌ای اشک از گوشه‌ی چشمم افتاد و ناگهان صحنه‌ای مثل برق در ذهنم نشست.
مادرم، زیر باران، در حال گریه... اما صورتش محو بود...
در جنگلی پر از مه.
من خیره به او...
می‌خواستم فریاد بزنم، اما صدایم در گلویم خفه شد. قفسه‌ی سینه‌ام درد کرد و صدایی در ذهنم گفت:
(او هیچ‌وقت وجود نداشت.)
جیغ زدم. او در مغزم صحنه‌ای ساخته بود که واقعیت نداشت. صحنه‌ای که هرگز من ندیده بودم.
روی تخت نشستم و به موهایم چنگ زدم.
_ دروغه! من یادمه... یادم میاد صدای خنده‌شو... صدای نفس‌هاشو...
اما در پاسخ، فقط سکوت بود.
و بعد، آرام‌آرام، آن صدا دوباره درونم پیچید:
(پروژه‌ی هلیکس... مرحله‌ی دوم... فعال‌سازی خاطرات مصنوعی.)
با تمام توان دستم را بالا بردم و به شقیقه‌ام کوبیدم.
_ بس کن! من آدمم... من یه ماشین نیستم...
روی تخت نشسته بودم و مدام مثل دیوونه‌ها چنگ می‌زدم، به موهایم، به شقیقه‌هایم.
میا به سرعت وارد شد و به سرعت به سمتم آمد.
اشک می‌ریختم و فریاد می‌زدم.
میا مچ‌هایم را در میان دستانش گرفت و سعی می‌کرد مهارم کند.
اما من فریاد می‌زدم و می‌گریستم.
هیچ نگفت، فقط آنجا ایستاد تا زمانی که آرام شدم.
بینی‌ام را بالا کشیدم.
دستانم را رها کرد، نگاهی به من انداخت؛ به چهره‌ای که از درون داشت فرو می‌پاشید.
نزدیک‌تر شد و با لبخندی خونسرد بر لب گفت:
_ خسته‌ای، درسته؟
ناخواسته سری تکان دادم.
_ خسته‌م...
اما با یادآوری اینکه او درواقع چه کسی است، ادامه دادم:


بیشتر بخوانید

نظرات رمان نبض مرگ | جلد دوم

  • زهرا

    0

    کاش رمانش هیچ وقت تموم نمیشد و برای همیشه ادامه داشت💔🥲

    ۸ ساعت پیش
  • ماه

    0

    باید بگم واقعا رمان مهشر و عالی بود و منی که دوسال رمان خوندن و رها کردم واقعا از خوندن این رمان لذت بردم شاید نخوایی دوباره درگیرش بشی ولی یه چیزی هر دوی اونا از باهوش ترین ها بودن برای همین فکر میکنم شاید بشه یه جلد سوم برای این داستان در نظر گرفت که یه زندگی دوباره به اینا و رایان بده ممنون زیبا❤

    ۲ روز پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    رمان خیلی خوبی بود ممنون نویسنده جون 💜 💜 💜 💜 واقعاً دوسش داشتم ولی پایانش خیلی غمگینم کرد دلم برای آیما و رایان سوخت 😭💔

    ۶ روز پیش
  • پیچک

    0

    پایان داستان من رو یاد خودم و چیزهایی که اتفاق افتاد انداخت..پایان واقعی همه چیز دقیقا چیزی بود که جفت طرف رو از درد بی پایان نجات میداد ممنونم

    ۶ روز پیش
  • نیک

    0

    آخرش غیرقابل تصور بود 💔قلمت عالی بود ، رمان دیگه ای هم داری ؟ اگه داری یا درحال تایپه اسمشو بگو

    ۱ هفته پیش
  • دنیا

    0

    در حال تایپه عزیزم ولی این اپلیکیشن نه

    ۷ روز پیش
  • سما

    0

    من قلم نویسنده رو دوست داشتم. آخر داستان رو هم همینطور. منطقی بود بعد از اون همه مرگ و ظلم، نتونن زندگی عادی داشته باشن. دوست داشتم عاقبت نیکولای متفاوت باشه. حضورش خوب بود. ولی پایانش در حد شخصیت نبود.

    ۱ هفته پیش
  • Nino

    2

    در آخر نوبتی هم باشه نوبت مهارت های نویسنده ماهر هست که واقعا قلم محشری داری و عجیب دمت گرمه ، داستان به شدت قوی و قشنگی بود 🎀🤝💚پر قدرت ادامه بده و بازم مارو درگیر قلم قشنگت کن !!

    ۲ هفته پیش
  • دنیا

    0

    ممنون از نظر زیبات عزیزم لطف داری🥹🥹❤️

    ۲ هفته پیش
  • Nino

    1

    رئیس روسی رو دوست داشتم با رنده پوستش رو زنده زنده بکنم بعدش تو وان تو اسید حلش کنم بعدش تو ماشین لباس شویی چرخش کنم در آخر اتیشش بزنم مردیکه پدر بنفش بی مادر 😔💀دلم برا مغز آیما ریش شد و حالم خراب تر از مادر رئیس روسی شد 🥲🥲💔

    ۲ هفته پیش
  • دنیا

    0

    منم دوست داشتم تیکه تیکه اش کنم کلی زمانشون تموم می شد وقت نداشتم😂😂

    ۲ هفته پیش
  • sevda

    2

    کاش آخرش اینجوری تموم نمیشد من وقتی میخوندم امید داشتم که رایان و ایما زندگی خوبی ایجاد میکنن و.. ولی عشق به نرسیدنه 🙃 عالی بود موفق باشی

    ۲ هفته پیش
  • Narges

    1

    خیلی قشنگ بود🥺این اخراش حسابی به گریم انداخت خیلی پایانش غم انگیزه💔

    ۲ هفته پیش
  • Nino

    0

    محشرر رایان = عشق ( پسرمو بپیچید میبرم😔🎀💀)عوضی های مادر بادمجون بی خواهر این همه بلا سرشون آوردن ریختن وسط زندگی بدبخت میگه حالا به درد نمیخوره از بین ببرش د آخه مشتی..

    ۲ هفته پیش
  • مرسانا

    2

    عالی بود یکی از بهترین رمان هایی بود که تا الان خوندم ممنون از قلم زیبا وپراحساست

    ۲ هفته پیش
  • مومنی

    0

    اصلا فکر نمیکردم اینجوری تموم بشه.بیچاره آیما.خیلی غم انگیز بود.همش منتظر بودم.آخر داستان یه ردی نشونه ای از سلامتی شون بگی نویسنده جان!.داستان متفاوتی داشت امیدوارم موفق باشی ممنون که برای نظراتم ارزش قائل شدی

    ۲ هفته پیش
  • مومنی

    0

    یه چیز دیگه تو کتم نمیره اینکه رایان با اون هوش چرا تو کلبه هیچ برنامه ای چیزی برای حمله غافلگیری نداشت.کسی که در حال فراره همیشه راه نجات رو میسنجه.

    ۳ هفته پیش
  • دنیا

    0

    منظورت فکر کنم از کلبه همون قسمتیه که آیما احساسشو از دست داده و رایان با دوستای آیما هست. خودتم گفتی که اون باهوشه، پس رایان می دونست هر حرکتی که انجام بده ممکنه بیشتر از این که آیما رو نزدیکش کنه ازش دور کنه یعنی هر حمله ای هر قدمی برابر می شد با فرار آیما یا مقاومت، چون آیما احساس نداشت

    ۲ هفته پیش
  • مومنی

    0

    منظورم دفعه دومه که رفت کلبه آیما.

    ۲ هفته پیش
  • Roysa

    1

    واقعا شاهکار بود ، فوق العاده بود..با اینکه متنفرم از پایان هایی که مرگ دارن اما انقدر زیبا بود که حتی پایانش هم به دلم نشست ، واقعا مچکرم از تمام نویسندگان عزیز و همچنین شما که مارو با دنیای خیالتون که انقدر زیباست همراه میکنید❤️

    ۳ هفته پیش
  • دنیا

    0

    ممنون دنیای خیالیمون رو با عشق همراهی میکنین🥹🥹❤️

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️