خلاصه رمان :
آیما همان شبی که مُرد، برای اولینبار زنده شد. شبی که مادرش را از دست داد و مردی در جمجمهاش بیدار شد؛ نابغهای مرموز که حالا ذهنش را با او شریک است و هر لحظه مرز میان خود واقعیاش و آن غریبه را کمرنگتر میکند. حالا او به پایگاهی بازگشته که تمام زندگیاش را در آن جا گذاشته؛ جایی که همهچیزش را از او گرفت. در میان همهی این تاریکی، تنها کسی که قرار بود دشمنش باشد، حالا خطرناکترین نقطهی ضعفش شده است. اما وقتی آیما تصمیم میگیرد برای نجات اسیران دوباره به دل همان جهنم برگردد، نمیداند قدم گذاشتن در آن مسیر، جنگی را آغاز میکند که نه فقط زندگی او، بلکه سرنوشت تمام دنیا را تغییر خواهد داد. اگر ذهن خودت دیگر متعلق به تو نباشد... تا کجا میتوانی به خودت اعتماد کنی؟
قسمتی از متن رمان نبض مرگ | جلد دوم
آیسل
0رمان فوق العاده ای بود ولی کاش اینجوری تموم نمیشد
۱ ماه پیشزهرا
0کاش رمانش هیچ وقت تموم نمیشد و برای همیشه ادامه داشت💔🥲
۱ ماه پیشماه
0باید بگم واقعا رمان مهشر و عالی بود و منی که دوسال رمان خوندن و رها کردم واقعا از خوندن این رمان لذت بردم شاید نخوایی دوباره درگیرش بشی ولی یه چیزی هر دوی اونا از باهوش ترین ها بودن برای همین فکر میکنم شاید بشه یه جلد سوم برای این داستان در نظر گرفت که یه زندگی دوباره به اینا و رایان بده ممنون زیبا❤
۱ ماه پیشفاطمه ❤️
1رمان خیلی خوبی بود ممنون نویسنده جون 💜 💜 💜 💜 واقعاً دوسش داشتم ولی پایانش خیلی غمگینم کرد دلم برای آیما و رایان سوخت 😭💔
۲ ماه پیشپیچک
0پایان داستان من رو یاد خودم و چیزهایی که اتفاق افتاد انداخت..پایان واقعی همه چیز دقیقا چیزی بود که جفت طرف رو از درد بی پایان نجات میداد ممنونم
۲ ماه پیشنیک
0آخرش غیرقابل تصور بود 💔قلمت عالی بود ، رمان دیگه ای هم داری ؟ اگه داری یا درحال تایپه اسمشو بگو
۲ ماه پیشدنیا
0در حال تایپه عزیزم ولی این اپلیکیشن نه
۲ ماه پیشسما
0من قلم نویسنده رو دوست داشتم. آخر داستان رو هم همینطور. منطقی بود بعد از اون همه مرگ و ظلم، نتونن زندگی عادی داشته باشن. دوست داشتم عاقبت نیکولای متفاوت باشه. حضورش خوب بود. ولی پایانش در حد شخصیت نبود.
۲ ماه پیشNino
2در آخر نوبتی هم باشه نوبت مهارت های نویسنده ماهر هست که واقعا قلم محشری داری و عجیب دمت گرمه ، داستان به شدت قوی و قشنگی بود 🎀🤝💚پر قدرت ادامه بده و بازم مارو درگیر قلم قشنگت کن !!
۲ ماه پیشدنیا
0ممنون از نظر زیبات عزیزم لطف داری🥹🥹❤️
۲ ماه پیشNino
1رئیس روسی رو دوست داشتم با رنده پوستش رو زنده زنده بکنم بعدش تو وان تو اسید حلش کنم بعدش تو ماشین لباس شویی چرخش کنم در آخر اتیشش بزنم مردیکه پدر بنفش بی مادر 😔💀دلم برا مغز آیما ریش شد و حالم خراب تر از مادر رئیس روسی شد 🥲🥲💔
۲ ماه پیشدنیا
0منم دوست داشتم تیکه تیکه اش کنم کلی زمانشون تموم می شد وقت نداشتم😂😂
۲ ماه پیشsevda
2کاش آخرش اینجوری تموم نمیشد من وقتی میخوندم امید داشتم که رایان و ایما زندگی خوبی ایجاد میکنن و.. ولی عشق به نرسیدنه 🙃 عالی بود موفق باشی
۲ ماه پیشNarges
1خیلی قشنگ بود🥺این اخراش حسابی به گریم انداخت خیلی پایانش غم انگیزه💔
۲ ماه پیشNino
0محشرر رایان = عشق ( پسرمو بپیچید میبرم😔🎀💀)عوضی های مادر بادمجون بی خواهر این همه بلا سرشون آوردن ریختن وسط زندگی بدبخت میگه حالا به درد نمیخوره از بین ببرش د آخه مشتی..
۲ ماه پیشمرسانا
2عالی بود یکی از بهترین رمان هایی بود که تا الان خوندم ممنون از قلم زیبا وپراحساست
۲ ماه پیشمومنی
0اصلا فکر نمیکردم اینجوری تموم بشه.بیچاره آیما.خیلی غم انگیز بود.همش منتظر بودم.آخر داستان یه ردی نشونه ای از سلامتی شون بگی نویسنده جان!.داستان متفاوتی داشت امیدوارم موفق باشی ممنون که برای نظراتم ارزش قائل شدی
۲ ماه پیش
نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

آیدا
0عالی بود ولی من واقعا ناراحت شدم