خلاصه رمان تخیلی نبض مرگ | جلد دوم
آیما همان شبی که مُرد، برای اولینبار زنده شد. شبی که مادرش را از دست داد و مردی در جمجمهاش بیدار شد؛ نابغهای مرموز که حالا ذهنش را با او شریک است و هر لحظه مرز میان خود واقعیاش و آن غریبه را کمرنگتر میکند. حالا او به پایگاهی بازگشته که تمام زندگیاش را در آن جا گذاشته؛ جایی که همهچیزش را از او گرفت. در میان همهی این تاریکی، تنها کسی که قرار بود دشمنش باشد، حالا خطرناکترین نقطهی ضعفش شده است. اما وقتی آیما تصمیم میگیرد برای نجات اسیران دوباره به دل همان جهنم برگردد، نمیداند قدم گذاشتن در آن مسیر، جنگی را آغاز میکند که نه فقط زندگی او، بلکه سرنوشت تمام دنیا را تغییر خواهد داد. اگر ذهن خودت دیگر متعلق به تو نباشد... تا کجا میتوانی به خودت اعتماد کنی؟
