دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه تخیلی نبض مرگ جلد دوم اثر دنیا.ع

رمان نبض مرگ | جلد دوم

  • به قلم دنیا.ع
  • ⏱️۱۰ ساعت و ۵۴ دقیقه ۳ ثانیه
  • زبان فارسی
  • 272 👁
  • 4 ❤️
  • 0 💬

خلاصه رمان تخیلی نبض مرگ | جلد دوم

آیما همان شبی که مُرد، برای اولین‌بار زنده شد. شبی که مادرش را از دست داد و مردی در جمجمه‌اش بیدار شد؛ نابغه‌ای مرموز که حالا ذهنش را با او شریک است و هر لحظه مرز میان خود واقعی‌اش و آن غریبه را کمرنگ‌تر می‌کند. حالا او به پایگاهی بازگشته که تمام زندگی‌اش را در آن جا گذاشته؛ جایی که همه‌چیزش را از او گرفت. در میان همه‌ی این تاریکی، تنها کسی که قرار بود دشمنش باشد، حالا خطرناک‌ترین نقطه‌ی ضعفش شده است. اما وقتی آیما تصمیم می‌گیرد برای نجات اسیران دوباره به دل همان جهنم برگردد، نمی‌داند قدم گذاشتن در آن مسیر، جنگی را آغاز می‌کند که نه فقط زندگی او، بلکه سرنوشت تمام دنیا را تغییر خواهد داد. اگر ذهن خودت دیگر متعلق به تو نباشد... تا کجا می‌توانی به خودت اعتماد کنی؟

قسمتی از متن رمان نبض مرگ | جلد دوم

_ من چیزی برای گفتن ندارم.
میا با حالتی که انگار جوابم را از قبل می‌دانست، گفت:
_ داری. فقط هنوز به زبونت نرسیده.
در همان لحظه، صدایی در ذهنم پیچید.
(شروع کن... بگو، فاز اول، بازسازی نمونه‌های موفق، آزمایش کنترل احساس، پروژه‌ی هلیکس...)
به‌سختی انگشتانم را در هم قفل کردم. سینه‌ام با درد بالا و پایین می‌رفت. شقیقه‌هایم نبض می‌زد و درد می‌کرد.
_ نه... نمی‌خوام اون چیزها رو بگم. اینا مال من نیستن...
(بگو! زبان تو دیگه زبان من شده.)
به سختی نالیدم:
— نمی‌گم!
فریاد کوتاهی کشیدم. آن‌ها فقط نگاهم کردند. میا لبخندی کج زد.
_ همیشه مقاومت از همین‌جا شروع می‌شه. ولی ما صبر زیادی داریم.
مرد نگاهی به تبلت انداخت و سر تکان داد.
_ ضربانش بالا رفته. نیکالای داره فشار میاره.
سپس میا گفت:
_ پس بهش فرصت بده. بذار خودش بخواد به زبون بیاره. وقتی دیگه هیچ راهی نداشته باشه، فقط اون صدا براش معنا پیدا می‌کنه.
هر دو برای هم سر تکان دادند و از اتاق خارج شدند و من ماندم... تنها با خودم. تنها با صدایی که مدام تکرار می‌کرد:
(فاز اول... پروژه‌ی هلیکس... پروژه‌ی هلیکس... پروژه‌ی هلیکس...)
همانند موشی در آزمایشگاه بودم، که در چارچوب شیشه‌ای قفل شده و برایش انسان بودن را آموزش می‌دهند.
همانقدر ناچار و همانقدر بیچاره.
سکوت، مثل پارچه‌ای سنگین، روی سینه‌ام افتاده بود.
با هر نفس، انگار قلبم برای آخرین بار تقلا می‌کرد.
چشمم به سقف دوخته شده بود، اما گوش‌هایم پر بود از صداهایی که واقعی نبودند...
یا شاید فقط برای من واقعی بودند.
(شروع کن... بگو، ما این‌گونه شروع کردیم... فقط همین.)
صورتم از اشک خیس بود. لب‌هایم را به هم فشردم تا جمله‌ای را که در گلویم می‌سوخت، نگه دارم.
اما بدنم... انگار دیگر مال من نبود.
دهانم نیمه‌باز شد. انگار صدایم بی‌اجازه‌ی من شکل گرفت:
_ ما... این‌گونه...
ناگهان به خودم آمدم. با وحشت، نفس‌نفس زدم.
_ نه! نه! اینو نگفتم! این از من نبود!
(فقط واژه‌هات نیستن که مال من شدن، ایما... حتی خاطراتت هم حالا می‌تونن بازنویسی بشن.)
چشمانم را بستم، قطره‌ای اشک از گوشه‌ی چشمم افتاد و ناگهان صحنه‌ای مثل برق در ذهنم نشست.
مادرم، زیر باران، در حال گریه... اما صورتش محو بود...
در جنگلی پر از مه.
من خیره به او...
می‌خواستم فریاد بزنم، اما صدایم در گلویم خفه شد. قفسه‌ی سینه‌ام درد کرد و صدایی در ذهنم گفت:
(او هیچ‌وقت وجود نداشت.)
جیغ زدم. او در مغزم صحنه‌ای ساخته بود که واقعیت نداشت. صحنه‌ای که هرگز من ندیده بودم.
روی تخت نشستم و به موهایم چنگ زدم.
_ دروغه! من یادمه... یادم میاد صدای خنده‌شو... صدای نفس‌هاشو...
اما در پاسخ، فقط سکوت بود.
و بعد، آرام‌آرام، آن صدا دوباره درونم پیچید:
(پروژه‌ی هلیکس... مرحله‌ی دوم... فعال‌سازی خاطرات مصنوعی.)
با تمام توان دستم را بالا بردم و به شقیقه‌ام کوبیدم.
_ بس کن! من آدمم... من یه ماشین نیستم...
روی تخت نشسته بودم و مدام مثل دیوونه‌ها چنگ می‌زدم، به موهایم، به شقیقه‌هایم.
میا به سرعت وارد شد و به سرعت به سمتم آمد.
اشک می‌ریختم و فریاد می‌زدم.
میا مچ‌هایم را در میان دستانش گرفت و سعی می‌کرد مهارم کند.
اما من فریاد می‌زدم و می‌گریستم.
هیچ نگفت، فقط آنجا ایستاد تا زمانی که آرام شدم.
بینی‌ام را بالا کشیدم.
دستانم را رها کرد، نگاهی به من انداخت؛ به چهره‌ای که از درون داشت فرو می‌پاشید.
نزدیک‌تر شد و با لبخندی خونسرد بر لب گفت:
_ خسته‌ای، درسته؟
ناخواسته سری تکان دادم.
_ خسته‌م...
اما با یادآوری اینکه او درواقع چه کسی است، ادامه دادم:


بیشتر بخوانید

نظرات رمان نبض مرگ | جلد دوم

هنوز هیچ نظری برای این رمان ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودش رو برای این رمان ارسال میکنه.
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!