نپنتی به قلم آزاده دریکوندی
پارت شصت و نهم :
باغچههای ویلا را آبیاری کرده بودند و هوای اطراف حسابی خنک شده بود. بوی چمن و خاک دلم را زنده میکرد.
مدام نفس عمیق میگرفتم که حداقل جلسه دادگاه کمی فراموشم شود.
بعد از صرف شام همگی زیر آلاچیق نشسته بودیم. نور زرد ریسههایی که دور ستونهای چوبی پیچیده بودند، برقی به چشمها و لبخند ستایش انداخته بود.
تهمینه خانم آرام و بیصدا بود. از وقتی آمده بودیم جز یک سلام و احوالپرسی سا
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
Aysan
0یعنی واقعا همه ی مشکلات یهو روی دوش آدم سوار میشن ، دنیز چقدر توان داره این همه مشکلو هندل کنه آخه واقعا وضعیت دلوین پیچیده و عجیبه ، سورن شخصیت متفاوتی داره از یه طرفم که پدر دنیز🫠
۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💔💔💔
۲ ماه پیشساناز
0💚💙💛🩵🩶💜🧡🤎🩷🤍❤️
۵ ماه پیشمهناز
0دمت گررررررم
۵ ماه پیشنرگس
1بابا یکم امون بدین به این دنیز طفلک همتون یهویی میاین دیوونه شد این زن
۵ ماه پیش....
1این یکی دیگه بابای دنیزه😂
۵ ماه پیشمریم
0خسته نباشی عزیزم عالی بود🥰❤️
۵ ماه پیشسهیل۲۹
1بالاخره پدرش اومد🥹🥹 عکسا خییییلی قشنگن
۵ ماه پیشمهلا
1عالی بود 💜💜💜💜💜💜💜💜
۵ ماه پیشHadiseh
3الان با این همه درگیری ما فقط به بابا کم داشتیم
۵ ماه پیشنازنین
4باباشهههه یعنییی وایی بچه از درو دیوار مشکل براش میریزه
۵ ماه پیشNana
2درگیری دنیز کم بود باباشم اضافه شد
۵ ماه پیشفاطیما
2عالی بود ممنون آزاده جون خسته نباشی❤️❤️❤️❤️❤️❤️🌸🌸🌸
۵ ماه پیشRoghayyeh
1سورن چطور دلش میاد با ستایش و بچه اش اینجوری رفتار کنه؟ بیتربیت خداروشکر سهند قوزمیت نیومده
۵ ماه پیش•مریم•
4ستایش چطور دلش اومد برای باباش نقشه بکشه و بخواد بکشتش؟! چطور دلش اومد سورن رو بکشه ترکیه تا بندازتش زندان؟! چطور دلش اومد وقتی زن میکائیل هست بازم بره سراغ سهند؟! چطور دلش اومد قبل ۴ماه و۱۰روز شوهرش بره ترکیه تو بغل معشوقه اش؟!چطور دلش اومد فامیلیش رو عوض کنه؟!
۵ ماه پیشRoghayyeh
2از نظر من ستایش بهترین کار رو کرد برای سورن و باباش نقشه کشید این دوتا هم باید یه جایی یه شکست میخوردن ولی در مورد ازدواجش با سهند و اینا باهات موافقم طفلی میکاییل تا ستایش اومد بهش پا بده بیچاره مرد
۵ ماه پیشجانان
3دستتون درد نکنه، یهو دنیای رمان رو باز کردم دیدم پارت جدید اومده. هی حساب کتاب کردم دیشب که روز پارت گذاری نبود😍😍
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Asal
0واقعا چرا دنیز نمیتونه یه لحظه اروم باشه و یه نفس راحت بکشه هر لحظه یه آدم جدید سر راهش سبز پیشه.اینم از پدری که بعد ۳۰ سال سر و کله اش پیدا شده