پارت شصت و هشتم :

تکیه به دیوار خیره مانده بود به آسمان آبی... بی‌توجه به شهر زیر پایش!
شیشه‌های رفلکس، تیزی آفتاب را شکسته بودند و نور مثل یک هاله بی‌آزار روی گونه‌اش افتاده بود.
در اتاقش باز شد. انعکاس تصویر اشکان را می‌توانست توی شیشه‌ها ببیند که زونکنی نارنجی را زیر بغلش زده بود.
- ظهر بخیر عزیزم!
صدای پر انرژی اشکان توی فضای خنک چرخید...
سورن نگاهش را از انعکاس تصویر او گرفت و فنجان ت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

شخصیت اشکان در رمان مافیایی نپنتی اشکان
شخصیت اسما در رمان مافیایی نپنتی اسما
شخصیت دلوین در رمان مافیایی نپنتی دلوین
شخصیت رعنا در رمان مافیایی نپنتی رعنا
شخصیت سینا در رمان مافیایی نپنتی سینا
تصویر شخصیت های اصلی رمان نپنتی سورن و دنیز
تصویر شخصیت دنیز در رمان نپنتی دنیز
تصویر شخصیت سورن در رمان نپنتی سورن
تصویر شخصیت ساغر در رمان نپنتی ساغر
تصویر شخصیت سامیار در رمان نپنتی سامیار
آخرین نظرات ارسال شده
  • Asal

    0

    آزاده جونم خیلی ممنونم بابت این حجم از دقت و تسلط روی نوشتن رمانت که با زندگی واقعی آدمای بیرون خیلی فاصله نداره خیلی ممنونم که به خیلی چیزا توجه میکنی مرسی بابت این که برامون مینویسی❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۴ روز پیش
  • Asal

    0

    مرده شور این قوانین چرت و پرت ببرن مادرش بدنیا اوردتش یعنی چی این مزخرفات بزارید بمونه کنارش یه دختر بیشتر مامانشو میخواد

    ۴ روز پیش
  • Aysan

    0

    وای گند بزنن به این قوانین واقعا ، چقدر طلاق با وجود بچه مضخرفه🙏🏼 ستایش عزیزمم🥲 سورن خواهرته مثلا یکم روی خوش نشون بده بهش خب

    ۲ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خیلی سخته💔

    ۲ ماه پیش
  • بنفش علی

    0

    چقد دلم برا ستایش سوخت هعی🥲💔ولی روبه تهمینه اینجوریم که:تو ساکت زبون بسته

    ۳ ماه پیش
  • Roghayyeh

    0

    سامیار غلط کرده با مامان سیماش تو گریه نکن

    ۵ ماه پیش
  • Hajar

    0

    اینو باید سورت میگفت😂

    ۵ ماه پیش
  • ....

    2

    اصلا تهمینه رو درک نمی کنم؛ ستایشم دوبار ازدواج کرده خب..

    ۵ ماه پیش
  • Parvaneh

    0

    بیچاره دنیز این خانواده خجسته پیرش کردن💔

    ۵ ماه پیش
  • محیا

    0

    وای من بچه کوچولو خیلی دوست دارم با اون دستای کوچیکش 😍😍😍😍👼👩 🍼👩 🍼👩 🍼

    ۵ ماه پیش
  • سمیرا

    0

    تا اینجا رمان واقعا هیجان انگیزو عالیه ممنونم از نویسنده عزیز انشالله همیشه موفق وسربلند باشید عزیزم

    ۵ ماه پیش
  • محرابی

    0

    ممنون زیبا بود. ای بابا سامیارو چه کنیم حالا

    ۵ ماه پیش
  • ترنم

    0

    شایدم حرفای تهمینه درست باشه..ازادههههه تو مواظب این زوج ما باش ها😂😔

    ۵ ماه پیش
  • ترنم

    0

    سورن مغرور نباش و مثل فرهاد باش که چقد خوشحال بود از دایی شدنش و عاشق خواهرزادش شد

    ۵ ماه پیش
  • ترنم

    0

    کاش حداقل دنیز تنها نمی رفت و سورن هم باهاش بود هعی

    ۵ ماه پیش
  • ترنم

    0

    شاید این سامیار به دم و دستگاهی وصله و پارتی داره خیلی نگران شدم برا دنیز

    ۵ ماه پیش
  • ترنم

    0

    وااااای سامیار دیگه چی میگه..چرا مزاحم زندگی اینا شده رومخمه

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️