نپنتی به قلم آزاده دریکوندی
پارت شصت و هفتم :
درست همان لحظهای که مقابل آپارتمان پارک کرد و پیاده شدیم، سروکله آن ولستر نقرهای هم پیدا شد.
سورن رد نگاهم را گرفت و او هم چشم دوخت به پیاده شدن سامیار و دلوین!
دلوین با خوشی به سمتم دوید و خودش را به من چسباند.
- خیلی بهم خوش گذشت!
گونهاش را بوسیدم. از حضور سامیار در مقابل سورن کمی استرس گرفته بودم. خیلی هم سریع زهرش را ریخت...
- مامانتو هم بردن خوشگذرونی مثل اینکه!
دل
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
Aysan
0توی خانواده ی خجسته واقعا منفور بودن موروثیه ، هرچند که اینجا یه نمه حق با سامیاره ولی هرچی دنیز بگه👀😂
۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۲ ماه پیشHajar
2بخون پسرِ بابا😎 چقد دیالوگ های سورن و دوس دارم🫠❤️
۵ ماه پیشHajar
1سورن جون تو اینکه دنیز و لمس کردی شکی نیست ...ولییی نامحسوس...!! ففکک نکنم😂
۵ ماه پیش....
3فکر کنم نفرت انگیز بودن تو خانواده مهرداد موروثیه..://
۵ ماه پیشنازنین
2این مرتیکه کیه فکرده میتونه با سورنننن جونمون در بیوفته عجب بابا مثل اینکه سورن بائو شبونه یه سری به این بزنه ها🤨🤣💥
۵ ماه پیشرارا
1رفتم ولی فیلمی ندیدم
۵ ماه پیش•مریم•
8از انتخابت راضیم آقا اشکان راضی راضی😂👌🏻
۵ ماه پیشSogi
4وای رو ساغر کراش زدم😔🤣
۵ ماه پیشفاطمه
1ساغر چه صورت معصومی داره ✨️
۵ ماه پیشRoghayyeh
0مادر فولاد زره ریدی با این بچه آوردن و تربیت کردنت
۵ ماه پیشRoghayyeh
0پیر پسر چی زرزر میکنی تو با حرفات فقط میتونی دنیز بیچاره رو بترسونی وگرنه سورن مثل مگس میزنه لهت میکنه
۵ ماه پیشRoghayyeh
4خفه نشی اشکان میگه عروسم حامله اس🤣😂
۵ ماه پیشترنم
1یعنی متاسفم سیما خانم با این پسر آوردنت یکی از یکی حال بهم زن و مزخرف ایششش
۵ ماه پیشترنم
2اشکان اطلاعات پیدا کن ی کاری کنین اینم دهنش بسته شه رومخمه خیلی وز وز میکنه
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Asal
0کلا از خانواده خجسته متنفرم از این پیر پسر بیشتر از برادرش