پارت چهل و سوم :

امروز اهل ناجوری ادامه‌دار شد با چرخیدن روی خورشید سوی کارگاه جواهرسازی بانو ورهرام؛ آنجا که برخلاف سروصدای بلند و آزاردهنده‌ی طبقه‌ی پایین، سکوت آرامش‌بخش فضای دو سالن چسبیده به‌هم طبقه‌ی دوم را آوای ملایم پیانو که از سکوت بسیار آرام‌کننده‌تر بود، شکسته و فضا را برای رازان قابل‌تحمل کرده بود. در انتهای راهروی باریک و کوتاه بین دو سالن، تک‌پله‌ای را پایین رفت و نگاهش را پس از Ú

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Fatemeh

    0

    اخیییی دلم برای هومن سوخت💔

    ۹ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    هومن عزیزم🥺🥺🥺

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    آخی چقدر با احساس بود این هومن🥲💜

    ۹ ماه پیش
  • نفس

    0

    مردک عوضی بی احساس پول پرست

    ۹ ماه پیش
  • آذر

    0

    جمله آخر مربوط بامداده یا هومن گفته؟

    ۱۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    هومن

    ۱۱ ماه پیش
  • آذر

    1

    وای بین دو راهی موندم که بامداد برادرشه یا... عاشق رامی؟

    ۱۱ ماه پیش
  • فخری

    0

    ممنونم از قلم زیباتون عالی بود عزیزم خسته نباشی قلمت مانا 🙏🏻🌹❤

    ۱۲ ماه پیش
  • ر..

    1

    بیچاره هومن چقد رامی رو دوس داره.ایرج میدونه برا رازان تله گذاشتن برا همین میخواد رامی رو جاش بفرسته ولی چرا تنها ؟

    ۱ سال پیش
  • مهدیه.ف | نویسنده رمان

    مظلومانه عاشقه هومن. آره.. رامی رو سپر قرار داد تا جای رازان قربانی بشه، جونش اونقدرا واسش مهم نبود که نخواد تنها بفرسته

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️