ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت پنجاه و چهارم :
صبح روز بعد؛ باران نمنم بارید بلکه غبار را از عمارت ورهرام بشوید، به ساز دلهای غمگین اهالی عمارت بر زمین دریا شود و چون سیل اشکهایی که چشمههایشان در چشمانشان خشکیده بود، غرقشان کند. یکی از این اهالی غمگین و آشفته رازان بود؛ او که دست به سینه ایستاده پشت پنجرهی سراسری که نم باران روی شیشهی تنهاش میرقصید، نگاهش را به گردباد ابرهای دودی آسمان دوخته و پای ذهنش در تلهای از افک
لطفا صبر کنید...
