پارت پنجاه و چهارم :

صبح روز بعد؛ باران نم‌نم بارید بلکه غبار را از عمارت ورهرام بشوید، به ساز دل‌های غمگین اهالی عمارت بر زمین دریا شود و چون سیل اشک‌هایی که چشمه‌هایشان در چشمانشان خشکیده بود، غرقشان کند. یکی از این اهالی غمگین و آشفته رازان بود؛ او که دست به سینه ایستاده پشت پنجره‌ی سراسری که نم باران روی شیشه‌ی تنه‌اش می‌رقصید، نگاهش را به گردباد ابرهای دودی آسمان دوخته و پای ذهنش در تله‌ای از افک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️