پارت پنجاه و سوم :

معمای ذهن رازان؛ مزدک پایدار بود، او که نگاه آبی و دقیقش را به نزدیک شدن حلقه‌ی ظریف قفل کوچک پابند به حلقه‌ی کوچک دیگری دوخته، اخمی کمرنگ بین ابروانش نشانده بود و غرق لذت از برخورد حرارت شومینه‌ی مقابل بر چهره‌اش، نوک‌پوتین سیاهش را از زمین فاصله داد و آهسته بر زمین کوفت. آرنج‌هایش تکیه بر زانوانش که با سیاهی شلوار پوشیده بود، آستین‌های بلند تیشرت سیاه و یقه‌ایستاده‌اش را کوتاه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ...

    3

    امیدوارم هومن یه عشق واقعی و دو طرفه رو تو این داستان تجربه کنه چون واقعا حیفه💔

    ۸ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    جداً نباید رو زمین بمونه^^

    ۸ ماه پیش
  • فخری

    1

    واسه هومن ناراحت شدم. عشق یطرفه سخته.خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار ❤🌹❤🌹

    ۱۲ ماه پیش
  • زهرا

    5

    علت سکوت مادرمزدک همان چیزی میخوادازش انتقام بگیره

    ۱ سال پیش
  • مهدیه.ف | نویسنده رمان

    و این یعنی... حالا حالاها باید صبر کرد تا علت انتقام مزدک فاش بشه

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️