ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت پنجاه و سوم :
معمای ذهن رازان؛ مزدک پایدار بود، او که نگاه آبی و دقیقش را به نزدیک شدن حلقهی ظریف قفل کوچک پابند به حلقهی کوچک دیگری دوخته، اخمی کمرنگ بین ابروانش نشانده بود و غرق لذت از برخورد حرارت شومینهی مقابل بر چهرهاش، نوکپوتین سیاهش را از زمین فاصله داد و آهسته بر زمین کوفت. آرنجهایش تکیه بر زانوانش که با سیاهی شلوار پوشیده بود، آستینهای بلند تیشرت سیاه و یقهایستادهاش را کوتاه
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
جداً نباید رو زمین بمونه^^
۸ ماه پیشفخری
1واسه هومن ناراحت شدم. عشق یطرفه سخته.خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار ❤🌹❤🌹
۱۲ ماه پیشزهرا
5علت سکوت مادرمزدک همان چیزی میخوادازش انتقام بگیره
۱ سال پیش
مهدیه.ف | نویسنده رمان
و این یعنی... حالا حالاها باید صبر کرد تا علت انتقام مزدک فاش بشه
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

...
3امیدوارم هومن یه عشق واقعی و دو طرفه رو تو این داستان تجربه کنه چون واقعا حیفه💔