ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت دویست و بیست و سوم :
مرکز دنیای مهدیار اوستا، بیخبر از احوالات او سر به زیر در راه خاکی که هنوز ابتدایش بود رو به عمارتی که در پایان راه خاکی قرار داشت، گامهای آهسته برمیداشت و تمام احساساتش، افکارش و لحظه لحظهاش اطراف شکارچی میچرخید. تنها بود و در تنهایی و خلوت خویش به او فکر میکرد، به طرح چشمان او، ابروان صاف او، تار موهای او با آن حالت بهمریخته زمانی که تیشرت را به تنش کرد، لبان برجستهی او و

لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0ممکنه درمان یا رهی بوده باشه؟هویت و هدف درمان هنوز توی رمان اشکار نشده یا من نفهمیدم؟