ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت دویست و سی و سوم :
قلب رامی نیز با درک کلام ایرج بیقراری کرد و محکمتر به سینهاش کوفته شد، قلبی که مدتها قبل در تلهی شکارچی به دام افتاده بود، قلبی که با ضربهی دردناک بعدی به سینهی رامی باعث شد او به خود بیاید و نگاهش را که بابت پلک نزدن کمی میسوخت از چشمان ایرج بگیرد و در کنار زیر انداختن مردمکهایش پوزخند کمرنگ و تلخی بر لب بنشاند.
- این یه اتمام حجت بود که مثل همیشه فقط مختص منه؟
مطالعهی این پارت کمتر از ۲۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0وای من درسته مزدکو دوست دارم ولی فشارم میخورم میبینم اینا همو نمیبینننننن