ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت دویست و بیست و چهارم :
کالبد بیروح شده از ترس رامدختی که رنگش در یک لحظه چون گچ سفید شد، با لرزی اوج گرفته به ناگاه به عقب چرخید و اصوات نامفهومی که تنها از گرفتگیشان ترس مشخص بود، از گلویش آزاد شدند و او که اینبار با ابروهایی بالا رفته و سرگیجهای اوج گرفته حین رنگ شوک گرفتن نگاهش چرخی به تن داده بود، دست نشسته روی شانهاش را با دست خود که از شدت شوک و وحشت سنگین شده بود، پس زد و دو قدمی جهت دور شدن از آنکه
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0دیالوگای اخر رازان حق بود واقعا...رامی خیلی سختی کشیده ولی خب باز هم....