پارت دویست و سی و ششم :

کافه پوریا مقصد رامدخت و هومن بود، آنجا که بامداد ساعتی را به انتظار نشست و در این انتظار نشاط را کنار دیگر بچه‌های روستا در حال بازی به تماشا نشست سپس با نگاهی به عقربه‌های ساعت مچی که دور مچ چپ بسته بود، مردمک روی چهره‌ی عده‌ای که در محوطه‌ی نچندان بزرگ کافه زیر نور چراغ‌های کافه و ریسه‌های متصل به نرده‌های کوتاه دورتادور فضا پشت میزهای چوبی نشسته و مشغول گفتگو بودند، به گردش درآ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    خدایا یه رازان بده به منن لطفا...رامییی همم مثلل من خردادیه...ولی کاش متولد یه ماه دیگه بود...مثلا نازنین توی گلگونه رخ خردادی بود یا مهدخت😂😔

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    خرداد بمونه واسه دخترِ رمان بعدیم😂

    ۴ ماه پیش
  • تیسراتیل

    2

    خوشبحال رامی با این همه خاطر خواه خدا بده شانس🥲💕

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    چه کنتاکی بینشون به وجود اومد 🥺 بخاطر رامی از دنیا بی خبر

    ۶ ماه پیش
کپی شد!