ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت دویست و سی و ششم :
کافه پوریا مقصد رامدخت و هومن بود، آنجا که بامداد ساعتی را به انتظار نشست و در این انتظار نشاط را کنار دیگر بچههای روستا در حال بازی به تماشا نشست سپس با نگاهی به عقربههای ساعت مچی که دور مچ چپ بسته بود، مردمک روی چهرهی عدهای که در محوطهی نچندان بزرگ کافه زیر نور چراغهای کافه و ریسههای متصل به نردههای کوتاه دورتادور فضا پشت میزهای چوبی نشسته و مشغول گفتگو بودند، به گردش درآ
مطالعهی این پارت حدودا ۲۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0خدایا یه رازان بده به منن لطفا...رامییی همم مثلل من خردادیه...ولی کاش متولد یه ماه دیگه بود...مثلا نازنین توی گلگونه رخ خردادی بود یا مهدخت😂😔