عشق ممنوعه ی من به قلم مهشاد لسانی
پارت صد و هفتاد و هشتم :
وقتی به هوش امد دید روی یک صندلی خوابیده.حس کرد چیزی از میان پایش بیرون می ریزد.دست روی شکمش گذاشت انگار خالی شده بود.جیغ زد.علی و ترانه و ارمین بالای سرش امدند و ترانه به پاهای او خیره شد که از خون خیس شده بود.اصلا نفهمید که چه شده.وقتی دوباره چشم باز کرد؛صدای بلندگوی بیمارستان می امد.
نیمخیز شد.پرستار بالای سرش امد و سرم را تنظیم کرد و زیر لب گفت: بیشتر از دو ماهت که نبود؟بود؟
افسون

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0هردم از این باغ بری میرسد