پارت صد و هفتاد و هشتم :

وقتی به هوش امد دید روی یک صندلی خوابیده.حس کرد چیزی از میان پایش بیرون می ریزد.دست روی شکمش گذاشت انگار خالی شده بود.جیغ زد.علی و ترانه و ارمین بالای سرش امدند و ترانه به پاهای او خیره شد که از خون خیس شده بود.اصلا نفهمید که چه شده.وقتی دوباره چشم باز کرد؛صدای بلندگوی بیمارستان می امد.
نیمخیز شد.پرستار بالای سرش امد و سرم را تنظیم کرد و زیر لب گفت: بیشتر از دو ماهت که نبود؟بود؟
افسون

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    هردم از این باغ بری میرسد

    ۲ هفته پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    هر دم و هر دم...

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️