عشق ممنوعه ی من به قلم مهشاد لسانی
پارت صد و هفتاد و سوم :
بدن دختر سرد شد و بعد گر گرفت.دهانش مثل یک تکه چوب شد و سرفه اش گرفت.چند سرفه زد و بعد قلبش شروع کرد به تند زدن.اسمش دوباره داشت عود می کرد.اما سعی کرد خودش را از تک و تا نیندازد.نفسش بالا نمی آمد.دوست نداشت خودش را به این زودی لو بدهد اما حال بدش به خاطر جدایی از دانیال،دل نازک و ضعیفش کرده بود.ارمین مثل سنگ شده بود و حرف نمی زد.به روبه رویش نگاه می کرد.افسون اب دهانش را به زور قورت داد و گفت: Ø

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
1واقعا تقاضای زیادی افسون ازش کرد،تازه خیلی هم مرد بود راهنماییش کرد و گذاشت بره