پارت صد و هفتاد و سوم :

بدن دختر سرد شد و بعد گر گرفت.دهانش مثل یک تکه چوب شد و سرفه اش گرفت.چند سرفه زد و بعد قلبش شروع کرد به تند زدن.اسمش دوباره داشت عود می کرد.اما سعی کرد خودش را از تک و تا نیندازد.نفسش بالا نمی آمد.دوست نداشت خودش را به این زودی لو بدهد اما حال بدش به خاطر جدایی از دانیال،دل نازک و ضعیفش کرده بود.ارمین مثل سنگ شده بود و حرف نمی زد.به روبه رویش نگاه می کرد.افسون اب دهانش را به زور قورت داد و گفت: Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    1

    واقعا تقاضای زیادی افسون ازش کرد،تازه خیلی هم مرد بود راهنماییش کرد و گذاشت بره

    ۴ هفته پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    چی بگم عزیزم...نظرته دیگه

    ۳ هفته پیش
  • شیوا

    1

    چه غمناک بود آخی بیچاره افسوون

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️