عشق ممنوعه ی من به قلم مهشاد لسانی
پارت صد و هفتاد و هفتم :
و حرفش را خورد.پس ارمین چیزی به مهدی نگفته بود.ترانه هم دهانش قرص بود.کمی دلش گرم شد.مهدی نمی دانست او رفته فرانسه! و هیچ کدام نمی دانستند که او حامله است از کسی که دوستش دارد.
نفس کشید و چشمهایش پر از اشک شد.این سفر بیشتر از انکه خسته اش کند روحیه اش را سفت کرده بود.یاد رود نف و کافه مولن روژ افتاد.اخرش هم ایفل را ندید.چقدر ار هیبت این برج خوشش می آمد.انقدر زود گذشته بود که ایفل فراموش

لطفا صبر کنید...

کبری
0آه چرا آخه اینجوری شو بچه اش سقط میشه طفلک دانیال تو رو خدا بچه اش سقط نشه بجای دانیال من سقط می کنم