پارت صد و هفتاد و هفتم :


و حرفش را خورد.پس ارمین چیزی به مهدی نگفته بود.ترانه هم دهانش قرص بود.کمی دلش گرم شد.مهدی نمی دانست او رفته فرانسه! و هیچ کدام نمی دانستند که او حامله است از کسی که دوستش دارد.
نفس کشید و چشمهایش پر از اشک شد.این سفر بیشتر از انکه خسته اش کند روحیه اش را سفت کرده بود.یاد رود نف و کافه مولن روژ افتاد.اخرش هم ایفل را ندید.چقدر ار هیبت این برج خوشش می آمد.انقدر زود گذشته بود که ایفل فراموش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • کبری

    0

    آه چرا آخه اینجوری شو بچه اش سقط میشه طفلک دانیال تو رو خدا بچه اش سقط نشه بجای دانیال من سقط می کنم

    ۲ هفته پیش
  • اکرم بانو

    1

    ای وای چه وحشتناک لابد الان همه میفهمن حامله ست

    ۳ هفته پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    اکرم جون همینه دیگه...رازها از پرده برون افتد!!!

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️