عشق ممنوعه ی من به قلم مهشاد لسانی
پارت صد و شصت و هشتم :
افسون نگاهش کرد و نگاه او روح دانیال را شکافت:چیه؟برم بیرون؟
افسون لحاف را کنار زد و گفت:نه !اینجا جای خودته! بیا...اجازه نمی خواد.
دانیال بعد از رخت عوض کردن کنارش خزید.
هیجان داشت دوباره اما افسون روی سینه اش به خواب رفته بود.صورت گرد و لبهای رنگ پریده اش،روی یقه ی تی شرتش بود و موهایش پخش بود روی بالش سفید با گلهای صورتی که زیر نور چراغ خواب،به بنفش می زد.
موهایش را نوازش کرد.
لطفا صبر کنید...
