پارت صد و شصت و هشتم :

افسون نگاهش کرد و نگاه او روح دانیال را شکافت:چیه؟برم بیرون؟
افسون لحاف را کنار زد و گفت:نه !اینجا جای خودته! بیا...اجازه نمی خواد.
دانیال بعد از رخت عوض کردن کنارش خزید.
هیجان داشت دوباره اما افسون روی سینه اش به خواب رفته بود.صورت گرد و لبهای رنگ پریده اش،روی یقه ی تی شرتش بود و موهایش پخش بود روی بالش سفید با گلهای صورتی که زیر نور چراغ خواب،به بنفش می زد.
موهایش را نوازش کرد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!