عشق ممنوعه ی من به قلم مهشاد لسانی
پارت صد و شصت و یک :
دانیال سر تکان داد:دختره ی دیوانه! می گم مهمون دارم حالیش نیست! می گم تو پیشمی،باز می گه یکی دو روز بیشتر پیشت نمی مونم می رم پیش عمه م!
افسون عصبی گفت:خب از اول بره پیش عمه ش!
دانیال چشمهایش را مالید:عمه ش پاریس نیست! یه شهر دیگه ست! جنوب فرانسه ست.تو نیس ه!
انگار یک لیوان اب سرد را ریختند روی سر دختر.دلش می خواست موگه را خفه کند.چه ان وقتها که توی شرکت بود،اذیت می کرد چه الان که می خ
لطفا صبر کنید...
