پارت بیست و دوم :

فصل هفتم:دیدار بی بهانه
قلبش به شدت به سینه اش می کوفت.نمی دانست چه کار کند.سر در گم بود.هاله هم آنقدر آرایش کرده بود که ریمل و رژ لب از چشمها و لبهایش می چکید و توجه همه را به خودش جلب می کرد.همین دیروز بود که با کلی و خواهش و تمنا و شرط و شروط حاضر شده بود،با افسون به همان پاساژ برود.قرار بود افسون هر چه که خواست برایش بخرد و به هر چه خواست،مهمانش کند. شالهای رنگی هر دویشان،با رنگهای ابر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مینا

    0

    مجد بوده دانیال هم احتمالا جاییی دیگه افسون رو ببینه

    ۶ ماه پیش
  • چراقفله

    0

    چرا رمان قفله

    ۶ ماه پیش
  • زهرا z

    0

    شما بینظیر نویسنده تونا معلومه از اون داستانایه که نمیشه حدس زد چی میشه و پر از اتفاقات تلخ و شیرین هست ممنون از قلمت عزیزم💯🙏

    ۱۰ ماه پیش
  • ترنم

    0

    همون مجابی دیگ این علی هم ک اصلا حواسش نیس انقد درگیره کاره و اون مرد جوون شاید خودش هم تو کافه کار میکنه یا مال خودشه

    ۱۱ ماه پیش
  • ترنم

    0

    واای واقعا حیف شد این هاله احمق هم خورد هم لباس خرید با پول افسون بعد افسون به خواستش نرسید😅

    ۱۱ ماه پیش
  • نفس

    1

    منم دلم برای اون همه پولی که افسون بی فایده خرج کرد می سوزه😂واز رفتار ترانه خوشم اومد آفرین این حتما همون عوضی واقعا با چه رویی تو چشم شوهرش نگاه می کنه وبه زنش پیشنهاد میده علی فرقی با یک معتاد نداره

    ۱۱ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    علی؟معتاد؟مردی که این همه کار می کنه و خرج زن و بچه ش رو می ده معتاده؟متوجه نمی شم!

    ۱۱ ماه پیش
  • نفس

    0

    عزیزم منظورم معتاد کارش شده دیگه حواسش به دور بر و خانوادش نیست

    ۱۱ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    آهاااا

    ۱۱ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    دقیقااا!

    ۱۱ ماه پیش
  • نفس

    0

    این مرده عوضی مجابیه وان دانیال هم حتما می ره کافه

    ۱۱ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    فکر نکنماااا !

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطی

    0

    همیشه اتفاقات اونجوری که میخوای پیش نمیره و چه زود آدمها دل میبندن

    ۱۱ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    دقیقاااا

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطی

    0

    وقتی مردی نمیداند زندگیش در چه مرحله ای است.خنجرها آماده زدن میشوند تا از هم گسسته کنند ریسمانی که سالهای سال آن را بر هم بافته ای..چشمها اعتماد را زیر سوال میبرند و آدمها بالاخره دل را میبازند

    ۱۱ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    زیبا گفتی عزیزم...انسان همیشه خطاهای بزرگ می کنه

    ۱۱ ماه پیش
  • آذر

    0

    آره دیگه مهمونی ای که علی به خونش دعوتت کرد، نمی دونم در موردش چی بگم بس که هول و چندشه مردک چشم سفید.

    ۱۱ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    از کجا معلوم؟فکر نکنماااا

    ۱۱ ماه پیش
  • آذر

    0

    مرد مزاحم که عینا مشخصه کیه، حالا اسمش یادم نمیاد. و اینکه به احتمال ۹۰ درصد بخاطر دیدن افسون میگم شاید دوباره بیاد و از همین الان آمار و ریز و بم زندگی افسونُ درآورده. میگم میخواد کاری می خواد کاری

    ۱۱ ماه پیش
  • آذر

    0

    در ادامه: کاری کنه که افسون با این روحیه ش کنجکاو بشه و بیفته دنبالش. اینطوری حدس می زنم.

    ۱۱ ماه پیش
  • آذر

    0

    نویسنده عزیز بنظرت رفتار افسون که تا میبینه یه مردی نگاهش میکنه هرچند که مرد نظری نداره و تلاقی نگاه بوده، اینطوری بهم میریزه و فانتزیاش میزنه بالا، ضربان قلبش میره بالا و یه عالمه فکر های جورواجور و احساسی به ذهنش میاد؛ بخاطر سنشه؟ یا ریشه به جایی داره؟ یا بخاطر خوش خیال بودن و ذهن خیال پردازشه؟

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!