عشق ممنوعه ی من به قلم مهشاد لسانی
پارت بیست و یک :
از جایش بلند شد و گفت: بریم...من دیرم می شه! باید برم کمک مامانم...
ارسلان بی تفاوت شانه ای بالا انداخت و صورتحساب را پرداخت و بیرون آمدند.همینکه افسون روی پاشنه پا چرخید تا به دنبال ارسلان راه بیفتد ،دوباره سنگینی نگاهی را روی صورتش حس کرد.مرد جوانِ خوش پوش پشت ویترین مغازه رو به رو ایستاده بود و مثلا داشت ویترین مغازه ی لباس مردانه را تماشا می کرد.افسون دستپاچه شد و سریع چشمهایش را پای
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهشاد لسانی | نویسنده رمان
😁😉
۷ ماه پیشراضیه
0آره من با این جور آدمها خیلی راحتم
۷ ماه پیشراضیه
0آره من با این جور آدمها خیلی راحتم
۷ ماه پیشراضیه
0آره من با این جور آدمها خیلی راحتم
۷ ماه پیشراضیه
0آره من با این جور آدمها خیلی راحتم
۷ ماه پیشمینا
0به نطرم ادم بدی نیست
۹ ماه پیشویدا
0بله درسته خیلی راحته
۹ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
تشکر گلم
۹ ماه پیشفاطی
0دانیال وارد میشود و داستان وارد فاز جدید میشود..مانند فصل ها که وارد آن میشوی و امیدواری ماه های پیش رو بهترینها رقم بخوره..دیداری.مسافرتی.روز برفی ویا فصل عاشق شدن و مرور خاطرات
۱ سال پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
فاز داستانو دوست داشتم...و اماااا دانیال!
۱ سال پیشزهرا z
0خسته نباشی نویسنده توانا 🙏😘
۱ سال پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
قربونت عزیزممم
۱ سال پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
ممنونم عزیز دلم
۱ سال پیشاکرم بانو
0پس انقد دانیال دانیال میگفتین این پسره بود؟
۱ سال پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
شایدم دو تا دانیال داشته باشیم تو داستان!
۱ سال پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
نمی دونم! شما بگید!
۱ سال پیشترنم
0ارسلان فک نکنم دوسش داشته باشه خودش میگه ی دوستی معمولی شاید مثل خواهرش میدونه افسونو ولی بازم پسره خوبیه
۱ سال پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
یادت نره ترنم جون که همه چیز از یه دوستی معمولی شروع میشه!
۱ سال پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
جاست فرندن دیگه!
۱ سال پیشترنم
0حتما اون رستوران پاتوق همیشگی دانیاله افسون محض کنجکاوی میره و باهاش آشنا میشه و اون دو دختر فک کنم خواهرای دانیالن
۱ سال پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
منم امیدوارم پاتوقش باشه و اونام خواهراش! :)))))
۱ سال پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
والا دانیال معلوم نیست چی کاره ست! این وسط! همه دانیال دانیال می کنن! سرش دعواست! :)))))))))))
۱ سال پیشآذر
0دیدی نویسنده بار اول گفته بودم اون پسره(دانیال) همون پسر اصلی داستانهههه😁🤭Yeahhhhhh. اوه اوه معلومه از همون اولِ اول واسش نقشه داشته، در مورد افسون فکر میکرده.
۱ سال پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
از تو کافه براش نقشه داشته؟ای کلک! حالا باز می شه این گره...صبر داشته باش.گلم
۱ سال پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
فکر نکنماااا ! این داستان سر دراز داره عزیزم!
۱ سال پیشاکرم بانو
1من زود به ادمااعتماد نمیکنم...ولی فکرکنم بهتراز اون پسره ی مارموز باشه
۱ سال پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
کار خوبی می کنی! کدومو می گی مارموز؟
۱ سال پیشاکرم بانو
0همون دانیال
۱ سال پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
سوالام یادم نیست!!
۱ سال پیشنفس
0ارسلان مورد خوبیه ولی افسون دنبال شر می گرده که دانیال رو می خواد به چه قیمتی کاش ما از فردای خودمون خبر داشتیم
۱ سال پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
از کجا فهمیدی دانیال شره نفس جان؟
۱ سال پیشنفس
1خوب برای اینکه با افسون دوست میشه بعد ولش می کنه باعث میشه افسون طرد بشه
۱ سال پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
از کجا می دونی عزیزم؟داستانو تا آخر نوشتی و رفتیااا ! صبور باش! اینطوریام نیست.جدا از قصه به لحاظ روانشناسی فطرت انسان همیشه دنبال سختی و چالشه.
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

راضیه
0آره من با این جور آدمها خیلی راحتم