پارت سی و چهارم :

فصل دهم:فرار از روزهای تلخ
کیف کتان و قهوه ای اش را از روی شانه راستش به صورت اریب روی مانتوی کرم رنگ و کوتاهش انداخت.بعد دست برد و شال قهوه ای مدل چروکش را روی سر مرتب کرد. چتریهای بلند خوشرنگش را شانه زد و پریشان کرد.آرایش گلبهی کمرنگش حسابی روی چهره اش نشسته بود.ساعت خوشرنگ را به دست انداخت و به سرعت کتاب زبانش را که در کیفش جا نمی شد،به دست گرفت و صورت ترانه را که خسته و خواب آلود در

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • آذر

    0

    عالیه عالی

    ۱۰ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم

    ۱۰ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    چه غول بیابونی سمجی...

    ۱۰ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    اون پسر با ماشین مدل بالا وحشی بود واقعا...

    ۱۰ ماه پیش
  • شیوا عاشق دانیال

    0

    اون باد سرد منو هم لرزوندددد نکنه بهش حمله کنه خدا رحم کنه افسون بیواره

    ۱۰ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    خدا رحم کنه...

    ۱۰ ماه پیش
  • ستاره

    0

    ایناکه اصن ندیدکیه چطورپریدتوماشین🤔🤔🤔

    ۱۰ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    خب کجا فرار کنه تو شب تاریک؟

    ۱۰ ماه پیش
  • ترنم

    0

    عه افسون ک ندید و سوار شد چاره نداشت بیچاره خب الان اون کیه🤔

    ۱۰ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    چاره ای نبود واقعا

    ۱۰ ماه پیش
  • ترنم

    0

    حس خوبی به پسر مزاحم ندارم نمیدونم چرا

    ۱۰ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    چون مزاحمه دیگه... ؛))

    ۱۰ ماه پیش
  • شیوا

    0

    ببین چی نوشتی که ۶ صبح پا شدم دارم برات می نویسم چقدر خوب نوشتی مهشاد جون رمان بعدیتو کجا میزاری کانال داری یا همینجا میزاری بهم بگو حتما خیلی دلم میخواد بخونم

    ۱۰ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    نه عزیزم همینجا می ذارم رمان بعدیم رو تو کانال کپی می کنن

    ۱۰ ماه پیش
  • شیوا عاشق دانیال

    0

    قبلاً پارت هدیه زیاد می دادی الان بزار تورو خدا می خوام ببینم افسون با اون پسره چی کار می کنه

    ۱۰ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    برسم پارت هدیه هم می دم...

    ۱۰ ماه پیش
  • شیوا

    0

    هر دو رمانات و دارم می خونم و کیف می کنم خریدم مرسی که هی می *** حواسم باشه

    ۱۰ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    عزیزی...مرسی که هستی...

    ۱۰ ماه پیش
  • نفس

    0

    چقدر اذیت و ازار ها زیاد شده خدا کنه اون یکی آدم خوبی باشه

    ۱۰ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    بدترم شده تو تهران...

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا z

    0

    خسته نباشی نویسنده توانا 🙏 امیدوارم از تو چاله نیفته تو چاه افسون💯💞🙏

    ۱۰ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!