عشق ممنوعه ی من به قلم مهشاد لسانی
پارت سی و هشتم :
خاله سارا می گفت از اولش هم لیلا دختر ضعیفی بود و روان ضعیفی داشت.می گفت این اخلاقش به پدرشان،پدربزرگ خدابیامرز دانیال ،کشیده.پدربزرگ دانیال در جوانی در آستانه ی چهل و چهارسالگی از دنیا رفته بود.یکبار شهرداری به خاطر مالیات مغازه ی الکتریکی اش را پلمپ کرده بود و او طاقت نیاورد و از فشار عصبی سکته ی مغزی کرد. بعد از آن سکته ی مغزی دیگر سرپا نشد و مدام بیمار بود و با سکته های خفیف بعدی کامل
مطالعهی این پارت حدودا ۱۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهشاد لسانی | نویسنده رمان
عزیزم تا فردا درست میشه صبر داشته یاشید
۱ سال پیشاکرم بانو
0اخرش نفهمیدیم دانیال کی بود،ازکجااومد
۱ سال پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
اکرم جون دارم می گم کیه و از کجا اومده دیگه.از بچگیش شروع کردم.معلوم نیست یعنی؟
۱ سال پیشاکرم بانو
0اون که معلومه مهشادجون،ربطش به افسون رو میگم،یهو از کجا اومد رسید به افسون
۱ سال پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
اکرم جان جز گره های داستانه دیگه.همین سوالهاست که تو ذهن مخاطب تعلیق ایجاد می کنه برای ادامه.
۱ سال پیشاکرم بانو
0بله دیگه،این سوال هاهم واسه گذاشتن کامنته تاگوشه ای از زحمت شماجبران شه،وگرنه توقع جوابشون رو ندارم😉🫡
۱ سال پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
شما عزیز منی اکرم جون.حدسیاتتو دوست دارم.
۱ سال پیشترنم
0معلومه آخرش ک خسرو میمیره و مادر دانی هم همینطور خیلی دوسش داشته چه غم انگیز😭
۱ سال پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
گفتم دنی تنهاست براش چند تا دوست جور کنم زیاد بیکار نمونه! :))))
۱ سال پیشنفس
0پارت زیبای بود دلم برای لیلاوخسرو خیلی سوخت خیلی سخته ممنون عزیزم
۱ سال پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
خیلی طفلکیا...
۱ سال پیشزهرا z
0خسته نباشی نویسنده توانا 💯💞🙏
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

شیوا
0مهشاد جون من درخواست دادم برا خرید رمان اما هنوز اوکی نکردن دارم می میرم بقیه دانیالو بخونم کی درست میشه