عشق ممنوعه ی من به قلم مهشاد لسانی
پارت سی و هشتم :
خاله سارا می گفت از اولش هم لیلا دختر ضعیفی بود و روان ضعیفی داشت.می گفت این اخلاقش به پدرشان،پدربزرگ خدابیامرز دانیال ،کشیده.پدربزرگ دانیال در جوانی در آستانه ی چهل و چهارسالگی از دنیا رفته بود.یکبار شهرداری به خاطر مالیات مغازه ی الکتریکی اش را پلمپ کرده بود و او طاقت نیاورد و از فشار عصبی سکته ی مغزی کرد. بعد از آن سکته ی مغزی دیگر سرپا نشد و مدام بیمار بود و با سکته های خفیف بعدی کامل
مطالعهی این پارت حدودا ۱۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهشاد لسانی | نویسنده رمان
عزیزم تا فردا درست میشه صبر داشته یاشید
۱۰ ماه پیشاکرم بانو
0اخرش نفهمیدیم دانیال کی بود،ازکجااومد
۱۰ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
اکرم جون دارم می گم کیه و از کجا اومده دیگه.از بچگیش شروع کردم.معلوم نیست یعنی؟
۱۰ ماه پیشاکرم بانو
0اون که معلومه مهشادجون،ربطش به افسون رو میگم،یهو از کجا اومد رسید به افسون
۱۰ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
اکرم جان جز گره های داستانه دیگه.همین سوالهاست که تو ذهن مخاطب تعلیق ایجاد می کنه برای ادامه.
۱۰ ماه پیشاکرم بانو
0بله دیگه،این سوال هاهم واسه گذاشتن کامنته تاگوشه ای از زحمت شماجبران شه،وگرنه توقع جوابشون رو ندارم😉🫡
۱۰ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
شما عزیز منی اکرم جون.حدسیاتتو دوست دارم.
۱۰ ماه پیشترنم
0معلومه آخرش ک خسرو میمیره و مادر دانی هم همینطور خیلی دوسش داشته چه غم انگیز😭
۱۰ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
گفتم دنی تنهاست براش چند تا دوست جور کنم زیاد بیکار نمونه! :))))
۱۰ ماه پیشنفس
0پارت زیبای بود دلم برای لیلاوخسرو خیلی سوخت خیلی سخته ممنون عزیزم
۱۰ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
خیلی طفلکیا...
۱۰ ماه پیشزهرا z
0خسته نباشی نویسنده توانا 💯💞🙏
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شیوا
0مهشاد جون من درخواست دادم برا خرید رمان اما هنوز اوکی نکردن دارم می میرم بقیه دانیالو بخونم کی درست میشه