عشق ممنوعه ی من به قلم مهشاد لسانی
پارت بیست و هفتم :
پدرام دوباره وسط صحبتشان پرید: هاله خانوم! حرفای جدید می شنوم...حرف از تور و پهن کردن و اینا می زنی تازگی ها! هاله باز اخمهایش را در هم کشید: یادم باشه این دفعه دیگه تو رو با خودمون نیارم جایی! مدام می خوای غر بزنی...اه! پدرام چیزی نگفت و ابرو در هم کشید.خودش هم خوب می دانست که هاله هر کاری بکند خیانتکار و دو رو نیست اما نمی دانست چرا تازگیها،آنقدر روی رفتار این دخترک هٌرهٌری حساس شده است و دل
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نفس
1به نظرم من که کار بدی نکرده اتفاقا من که خوشم اومد
۱۱ ماه پیشنفس
1پارت هیجانی و زیبای بود ممنون
۱۱ ماه پیشترنم
1حسود نباش افسون جون برا تو هم پیدا میشه☺️
۱۱ ماه پیشترنم
0من فکرم پیش اینه ک خود اتنا گف خواهر و برادرم،برادرش میتونه دانیال باشه؟
۱۱ ماه پیشفاطی
0🤔امکانش هست یه مریضی داشته باشه افسون..باید رفت جلوتر ببینیم نویسنده برای ما چه چیزی تو چنته داره..تشکر و ممنون
۱۱ ماه پیشاکرم بانو
0من یباربیشتر بادوستام جایی رفتم اونم شلمچه بود،مدرسه برد😢😢😢
۱۱ ماه پیششیوا
0ابن توهما چیه افسون می بینه منم ترسیدم اما واقعا جالبه من دوس دارم مرسی بابت این پارت مهشاد جون
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

آذر
0خب خوبه آدم دوست پیدا کنه البته که شخصی خوبه باشه و اینکه اگه بگم تنهاست که هاله رو داره دیگه نمی دونم چه دلیلی می خواد داشته باشه.