پارت صد و نوزده :

تمام صبح را داخل بالکن و کنار نرده‌ها ایستاده بودم و حیاط قلعه را نگاه می‌کردم. چشمانم میان سربازان و خدمتکارانی که در حال رفت و آمد بودند می‌چرخیدند. هیچکدامشان کسی که من می‌خواستم نبود. کنار نرده‌ها روی زمین نشستم و دستانم را به دور زانوهایم حلقه کردم. دیروز بارانی بهاری باریده بود. خیال می‌کردم با آمدن باران، ابیش را در حیاط می‌بینم. تا بند آمدن باران صبر کردم ولی نیامده بود. سرم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    1

    عجب کاری کرد ماسیس 😍دخترمون زرنگه 😂

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    2

    روند عاشق شدن و احساسات ماسیس این قدر قشنگه که انگار حتا منم مثل اون عاشق ابیش شدم🥲 😂 حالا یه ابیش از کجا بیارم :)))😭 😂 💔

    ۴ ماه پیش
  • ابیش

    2

    قلمی خاص و زیبا و دارید امیدوارم پایدار باشه

    ۴ ماه پیش
کپی شد!