پارت صد و نوزده :

تمام صبح را داخل بالکن و کنار نرده‌ها ایستاده بودم و حیاط قلعه را نگاه می‌کردم. چشمانم میان سربازان و خدمتکارانی که در حال رفت و آمد بودند می‌چرخیدند. هیچکدامشان کسی که من می‌خواستم نبود. کنار نرده‌ها روی زمین نشستم و دستانم را به دور زانوهایم حلقه کردم. دیروز بارانی بهاری باریده بود. خیال می‌کردم با آمدن باران، ابیش را در حیاط می‌بینم. تا بند آمدن باران صبر کردم ولی نیامده بود. سرم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    1

    عجب کاری کرد ماسیس 😍دخترمون زرنگه 😂

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    2

    روند عاشق شدن و احساسات ماسیس این قدر قشنگه که انگار حتا منم مثل اون عاشق ابیش شدم🥲 😂 حالا یه ابیش از کجا بیارم :)))😭 😂 💔

    ۵ ماه پیش
  • ابیش

    2

    قلمی خاص و زیبا و دارید امیدوارم پایدار باشه

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️