پارت صد و هفده :

خورشید در حال غروب، دیوارهای ضخیم شهر را به رنگ نارنجی درآورده بود. مردمی که از سر کارهایشان باز می‌گشتند، برای استراحت از کار روزانه، به پشت دیوارها پناه می‌بردند. شوق و اضطرابی وجودم را فراگرفته بود. بالاخره به خانه رسیده بودیم. وقتی به سوی گپار روانه شده بودیم گمان نمی‌کردم به این زودی بتوانم بار دیگر مردم و شهرم را ببینم. حالا که دوباره بازگشته بودم می‌فهمیدم که چقدر دلتنگ اینجا Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    1

    فقط جدال بین گودرز و ابیش😂😂

    ۷ ماه پیش
  • پرنیا

    1

    این کیه که خودشو شبیه ابیش کرده 😳

    ۷ ماه پیش
  • شهناز

    3

    بسیار زیبا و با جزئیات

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️