پارت صد و هفده :

خورشید در حال غروب، دیوارهای ضخیم شهر را به رنگ نارنجی درآورده بود. مردمی که از سر کارهایشان باز می‌گشتند، برای استراحت از کار روزانه، به پشت دیوارها پناه می‌بردند. شوق و اضطرابی وجودم را فراگرفته بود. بالاخره به خانه رسیده بودیم. وقتی به سوی گپار روانه شده بودیم گمان نمی‌کردم به این زودی بتوانم بار دیگر مردم و شهرم را ببینم. حالا که دوباره بازگشته بودم می‌فهمیدم که چقدر دلتنگ اینجا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    1

    فقط جدال بین گودرز و ابیش😂😂

    ۴ ماه پیش
  • پرنیا

    1

    این کیه که خودشو شبیه ابیش کرده 😳

    ۴ ماه پیش
  • شهناز

    3

    بسیار زیبا و با جزئیات

    ۴ ماه پیش
کپی شد!