پارت صد و سوم :

***
دلارا سطل آب گرم را خالی کرد. مهزاد برای آوردن صبحانه بیرون رفته بود و فقط ما دو نفر بودیم. سراندازش را عقب انداخته بود تا هنگام خالی کردن سطلها خیس نشوند. گوشواره‌هایش که از سنگ‌های کم ارزش ساخته شده بودند با هر خم و‌راست شدنش تکان می‌خوردند. به جواهرات و و لباسهای خودم که مهزاد کنارم روی تخت گذاشته بود نگاهی انداختم.
دلارا از خالی کردن سطلها فارغ شد و مقدار زیادی گلبرگ درون آ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    2

    مرسی بابت پارت طولانی 🙏🌱

    ۹ ماه پیش
  • سعیده نعیمی | نویسنده رمان

    قربانت عزیزم 🙏🙏🌹

    ۹ ماه پیش
  • پرنیا

    0

    خوشم اومد دم دلارا رو چیدی ماسیس !

    ۹ ماه پیش
  • پرنیا

    0

    چه چیزا ملکه داره بخاطر ماسیس بال درمیاره؟؟آدم شاخ درمیاره😁😇

    ۹ ماه پیش
  • پرنیا

    0

    پس تشر ژوناس به آتش بخاطر این بود که دوبار شکستش داده😆

    ۹ ماه پیش
  • ژیلا

    0

    وای حس میکنم ژوناس میدونه یه چیزایی و احتمالا بیناییش و زیبایی خواهرش نفرین گاو هدیوشه

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️