پارت صد و بیست :

**ابیش**
باد لبه‌های سراندازش را عقب برده و گردن سفیدش را با جویبارهای سبزی که خون در آن جاری بود را به نمایش گذاشته بود. هیچ ردی از خنجری که پوستش را بریده، وجود نداشت ولی هربار از فکر اینکه چیزی نمانده بود رگ گردنش را ببرم خودم را ملامت می‌کردم و از وحشت نتیجه‌اش، به خود می‌لرزیدم. خشم چشمانم را کور کرده بود و مطمئن بودم اینکار را می‌کردم. حسی به من میگفت که آن اهریمن نیز همین را می

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    2

    ابیش فک میکنه از تصور بغل کردنش ماسیس اونو میکشه ولی خبر نداره 😉😉

    ۵ ماه پیش
  • پرنیا

    0

    چقد از مردن این ژیگوس اشغال خوشحال شدم😒 ابیش متاسفانه تیکه تیکش میکنه

    ۵ ماه پیش
  • زلیخا

    1

    و بازم ماسیس بیچارممم از همه طرف دخترکم اذیت میشه

    ۵ ماه پیش
  • ماسیس

    1

    وای من دلم از عشق ابیش *** میره چقدر این بشر جذاب و خوبه

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    1

    آخی بیچاره ابیش... به هیرمان حسودی می کنه😂

    ۵ ماه پیش
  • ساجد

    1

    ممنون سعیده جون خسته نباشی😘🥰 امیدوارم اهالی قصر توشار برخورد خوبی با ماسیس داشته باشند🥹

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️