پارت نود و سوم :

از سربازخانه بیرون رفتم. برف آرامی شروع به باریدن کرده بود و از هیاهو و سرو صدای همیشگی کم شده بود. کلاه شنلم را که به زره‌ام متصل بود، روی سر انداختم. به سرما و برف عادت نداشتم و نمی‌خواستم گوش‌ها و سرم از سرما منجمد شوند. سربازها در گروه‌های چند نفره در حال رژه و تمرینات نظامی بودند. برای رسیدن به اتاق ماسیس، از قسمت رَواق قصر عبور می‌کردم که گفت‌وگوی دو سرباز را شنیدم. پشت به من و رو Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    2

    زرمینه مارو احساساتی کردی که😢😢

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️