ماسیس به قلم سعیده نعیمی
پارت نود و سوم :
از سربازخانه بیرون رفتم. برف آرامی شروع به باریدن کرده بود و از هیاهو و سرو صدای همیشگی کم شده بود. کلاه شنلم را که به زرهام متصل بود، روی سر انداختم. به سرما و برف عادت نداشتم و نمیخواستم گوشها و سرم از سرما منجمد شوند. سربازها در گروههای چند نفره در حال رژه و تمرینات نظامی بودند. برای رسیدن به اتاق ماسیس، از قسمت رَواق قصر عبور میکردم که گفتوگوی دو سرباز را شنیدم. پشت به من و رو Ø
لطفا صبر کنید...

پرنیا
2زرمینه مارو احساساتی کردی که😢😢