پارت هشتاد و دوم :

سعی کردم تا وقتی در دیدرس درباریان و شاه هستم با طمأنینه و آرام راه بروم اما همینکه درهای تالار پشت سرم بسته شد، به سمت ابیش و زرمینه دویدم و با نگرانی دستان زرمینه که آویزان مانده بود را گرفتم. از ابیش پرسیدم:
- چشم باز نکرد؟
سرش را به علامت نه تکان داد و پشت سر خدمتکار از راهروها و پلکان بالا رفتیم. در اتاقی را باز کرد و گفت:
- این اتاق برای شما مهیا شده بانو.
-برو و سریعتر یک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    1

    ای بابا من اعصابم از دست این همه وقاحت خورد شد واقعا از چیزهایی که داخل کاخ هم وجود داره میترسم،،،براش دردسر درست نشه،مثل همون ستون که نشانش رو تحریک کرد

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️