پارت هشتاد و ششم :

با کرنش در مقابلش گفتم:
- دیدار با شما و شهر زیبا و بی‌نظیرتان بختی نیک است که نصیب من شده و از این بابت ایزد و الهگان را سپاس میگویم. پدرم برای شما هدایایی فرستاده که امیدوارم شما را خرسند کنند.
نگاهی به ابیش انداختم تا آریو و خدمتکاران را برای آوردن هدایا خبر کند. اما ابیش از جایش تکان نخورد. آریو خودش وارد تالار شد و خدمتکاران با سینی‌های هدایا به داخل آمدند. آریو هدایا را که شام

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    از استرس نصف شدم😂💔 فشاری که روی ماسیس بود چقدر زیاد بود

    ۸ ماه پیش
  • پرنیا

    0

    وااای دختر تو چقد دوست داشتنی هستی آخه لذت میبرم ازین دختری که خلق کردی خانم نعیمی🥰🥰🫠

    ۹ ماه پیش
  • سعیده نعیمی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم 🥰🥰🫡🫡

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️