ماسیس به قلم سعیده نعیمی
پارت هشتاد و ششم :
با کرنش در مقابلش گفتم:
- دیدار با شما و شهر زیبا و بینظیرتان بختی نیک است که نصیب من شده و از این بابت ایزد و الهگان را سپاس میگویم. پدرم برای شما هدایایی فرستاده که امیدوارم شما را خرسند کنند.
نگاهی به ابیش انداختم تا آریو و خدمتکاران را برای آوردن هدایا خبر کند. اما ابیش از جایش تکان نخورد. آریو خودش وارد تالار شد و خدمتکاران با سینیهای هدایا به داخل آمدند. آریو هدایا را که شام

لطفا صبر کنید...

زهرا
0از استرس نصف شدم😂💔 فشاری که روی ماسیس بود چقدر زیاد بود