ماسیس به قلم سعیده نعیمی
پارت نود و دوم :
***
شنل آریو را روی سرم کشیده بودم و درون سلول قدم میزدم. عرض و پهنای آن به اندازهای نبود که بتوانم قدمهای زیادی بردارم. در این چند روز تمام آجر و سنگهای سلول را از بر شده بودم و با چشم بسته هم میتوانستم در سلول راه بروم و به در ودیوار نخورم. ذهنم آشفته و به هم ریخته بود. شک و ترید مانند خورهای به جانم افتاده بود و از فکر وخیال ذهنم آرام نمیگرفت. اگر همانطور که نگهبان گفته بود، م
لطفا صبر کنید...

پرنیا
1امکان داره مثل خشاتریا این زندانیان رو به چیزی تبدیل کنه ،چون اون ستون هم آخر شب شعله ور شد و داشت چیزی به ماسیس میفهموند