پارت نود و دوم :

***
شنل آریو را روی سرم کشیده بودم و درون سلول قدم می‌زدم. عرض و پهنای آن به اندازه‌ای نبود که بتوانم قدمهای زیادی بردارم. در این چند روز تمام آجر و سنگهای سلول را از بر شده بودم و با چشم بسته هم می‌توانستم در سلول راه بروم و به در و‌دیوار نخورم. ذهنم آشفته و به هم ریخته بود. شک و ترید مانند خوره‌ای به جانم افتاده بود و از فکر و‌خیال ذهنم آرام نمی‌گرفت. اگر همانطور که نگهبان گفته بود، م

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    1

    امکان داره مثل خشاتریا این زندانیان رو به چیزی تبدیل کنه ،چون اون ستون هم آخر شب شعله ور شد و داشت چیزی به ماسیس میفهموند

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️