ماسیس به قلم سعیده نعیمی
پارت نود و پنجم :
از ظهر گذشته بود که پستم را به محافظ بعدی محول کردم اما تا بعد از غروب برای رفتن به معبد صبر کردم.
نوند را زین کردم ولی سوارش نشدم و پیاده اورا به سمت راه خروج هدایت کردم. از روی یالهای نوند چشمم به مهزاد افتاد. در قسمت حوض ایستاده و به آب چشم دوخته بود. سربازی نزد او آمد و با ردوبدل کردن کلماتی به دنبالش راه افتاد. از دیوارهای قصر که بیرون رفتم بر پشت نوند نشستم و به بیرون از شهر و به Ø

لطفا صبر کنید...

پرنیا
0دقیقا حدسم درست بود ،با خون این بیچاره ها آب رو تطهیر میدن مثلا 😐😑