پارت نود و پنجم :

از ظهر گذشته بود که پستم را به محافظ بعدی محول کردم اما تا بعد از غروب برای رفتن به معبد صبر کردم.
نوند را زین کردم ولی سوارش نشدم و پیاده او‌را به سمت راه خروج هدایت کردم. از روی یالهای نوند چشمم به مهزاد افتاد. در قسمت حوض ایستاده و به آب چشم دوخته بود. سربازی نزد او آمد و با ردو‌بدل کردن کلماتی به دنبالش راه افتاد. از دیوارهای قصر که بیرون رفتم بر پشت نوند نشستم و به بیرون از شهر و به Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    0

    دقیقا حدسم درست بود ،با خون این بیچاره ها آب رو تطهیر میدن مثلا 😐😑

    ۹ ماه پیش
  • لارا

    1

    خیلی پارت خوبی بود...فقط کاش زودتری پارت بعد بیاد و ابیش به ماسیش سریعتر بگه

    ۹ ماه پیش
  • سعیده نعیمی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم به محض تکمیل شدن پارت بعدی، پست میذارم

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️