پادشاه جاده ها به قلم زهرا رمضانی (هور)
پارت صد و نهم :
ساعت ده صبح بود و هوای خنک تابستانه، همچون بوسهای لطیف بر گونههای زمین، روح تازهای به فضا میبخشید.
آبتین در حالی که دسته گلی گرفته به ویدایی که بر سر مزار مادرش ایستاده بود نزدیک شد، تک سرفهای کرد که باعث شد ویدا از هپروت خارج شود و با لبخند کمرنگی نگاهاش را به او بدوزد.
بعد از احوالپرسی گرم و دلنشین، آبتین با دلی پر از احترام و محبت، خم شد و دسته گل را بر روی سنگ قبر ن
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا رمضانی | نویسنده رمان
درود بر تو.... فدات بشم که
۸ ماه پیشMaryam
1اینام بهم رسیدن وای چقد خوشحالم انگار خودم ازدواج کردم😂 ممنون نویسنده جون عالی بود خطاب به شوهر آینده اگه مثل آبتین نباشی کنسلی😂
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
😂😂
۱ سال پیشپارمیدا
2رمان عالی و مهیجی بود
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
قربونت برم عزیزم شکر
۱ سال پیشفاطمه ❤️
6پسر خوش قلبم😚 اصلا خیلی میخوامت 💜🌟💜🌟 ممنون زهرا جون
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
دیدی دیگه اونقدر مرض ندارم که
۱ سال پیشنسترن
2خب اینم ازین دوتا😍
۱ سال پیشثریا
3وایییی گوگولیا😍🤧
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
❤️❤️❤️
۱ سال پیشالی
3میدونستم آبتین انقدر خوش قلب هست که بدون قضاوت به حرفاش گوش بده درک کنه🥺
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
پسر شیرینم 🥲
۱ سال پیشم.ر
2هورا 👏👏👏❤️
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
همه دستا به بالا
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نازنین
0اصلا باورم نمیشه که آبتین رو آنقدر خوب شناختم 😳😳😳 ممنون زهرا جون عاااااااااااااالیییییییییی بود ممنونم