پارت صد و هفتم :

مهران، با دستانی همانند دو بال فرشته، سر خمیده‌ی نورا را قاب کرد و به آرامی بلند نمود. در چشمانش، آتش بی‌قراری زبانه می‌کشید و با لحنی پر از التماس گفت:
- چرا نتونی؟
نورا، در تنگنای احساسات مهران، خواست چشم از او بدزدد؛ اما مهران با ذکاوتی که در چهره‌اش نمایان بود، متوجه شد و با صدایی که همچون زنگی در دل سکوت می‌پیچید، ادامه داد:
- نگام کن و بگو چرا نمی‌تونی؟
نورا، هم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Maryam

    0

    عالی بود نویسنده جون انشاالله که بهم میرسن من امید دارم وای مهران خیلی خوبه تلاشتو بکن نورا هم انگار راضیه😍

    ۱ سال پیش
  • الی

    2

    بابا ببخش نورا گناه داره این پسر بدبخت خودش کشت ببین چه پسر خوبی هم هست هر *** دیگه ای بود تورو رو کولش میذاشت به زور. می برد این پسر به این قشنگی میاد ازت خواهش میکنه ببخش😩🤣

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    قانع کننده بود 😂

    ۱ سال پیش
  • راز

    5

    نورا ب جون خودم من بودم الان ساکم آماده بود بابا این بدبخت کمر شکسته داره میگه غلط کردم عمدی هم که باباتو نکشته اُلاغیت کرده ببخشید دیگه تو ک دوسش داری عقلتون بکار بنداز بهتر گیرت نمیادا همون همسایه معتاد فقط هست فعلا

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    😂😂😂😂 یعنی عاشقتم

    ۱ سال پیش
  • مریم

    1

    ووووی ی نورا تو هم که مهران رو دوست داری بیا باهاش برو بیچاره عمدی که نزد خودشم حافظشو از دست داده بود تا الان ومیخواد جبران کنه وتو رو بگیره😉

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    حرفات رو انتقال میکنم انشالله که تاثیر کنه

    ۱ سال پیش
  • فاطمه ❤️

    6

    بچه پررو رو نگاه😁 مجرد اینجا نشسته نمیگه دلشون میخواد 😅 من یه سوال دارم زهرا ،ایا بازی کردن با احساسات دیگران کار درستی ست؟؟😂جواب دراسرع وقت 🤭

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    دیگه من دارم ترقیب میکنم که مجرد نباشین 😂😂

    ۱ سال پیش
  • جانان اخوان

    1

    زهرا میانجی گری کن دوتا کفتر که چی بگم دوتا پلنگ عاشقو به هم برسون

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    فهمیدم منظورتو نیازی به توضیح واضحات نیست 😂😂

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    4

    خسته نباشی گلم ممنون بابت دو تا پارت💝🤗

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    قربونت برم عزیزی

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    4

    گوگولی های ناناز😍 این دو تا باید به هم برسناا👀

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    تلاشم همینه

    ۱ سال پیش
  • راز

    4

    عحب پارت قشنگی بود. آفرین پسر همین طوری ترمز بریده نبریده برو جلو بلاخره به ی جایی میرسی.🤩

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    😜❤️

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    3

    همین جوره مصمم باش دل به دلت میده😍😍 پسر

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    تشویقش میکنیم

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️