پادشاه جاده ها به قلم زهرا رمضانی (هور)
پارت دوم :
پادشاه دستانش را درون جیبش فرو برد و با تک خنده رو به کوچکترین عضو گروه گفت:
- سعی کن شکستم بدی! اگه برنده شی قول میدم ماشین مورد علاقهم رو بهت کادو بدم.
ذوق چشمان کوهیار باعث لبخند ویدا و نیشخند پادشاه شد؛ اما به یک باره ذوقش کور شد و همانطور که به سمت آتش میرفت دپرس گفت:
- خیلی دوست دارم! اما متاسفانه عرضه ندارم.
تاجدار این بار خندید و بعد از تکان دادن سرش دگر هیچ نگفت.
صدای غرش ماشینهای سبحان و مهران هم به گوش رسید، مشخص بود که با هم کورس گذاشتهاند، به دلیل گرفتگی و ابری بودن هوا نور مهشکن ماشینهایشان دقیقا تو چشم کوهیار و ویدا افتاده بود.
هر دو ساعد دستشان را بلند کرده و روی چشمانشان حائل کردند تا نور ماشینها اذیتشان نکند.
سبحان ماشین را پارک کرد و این مهران بود که از شوق زیاد، دستی ماشین را کشید و فرمان را به سمت راست چرخاند و همین باعث شد ماشین یک دور کامل به دور خودش بچرخد و در آخر ایست کامل کند.
کلاه کپ مشکی رنگش را که همیشه مهمان موهای کم پشتش بود را درست کرد و از شدت هیجان، واو بلند و کشیدهای گفت و به جای باز کردن درب ماشین از شیشه با گرفتن دستگیرهی بالایی با یک حرکت خارج شد.
سبحان سری به نشانهی تاسف برای مهران تکان داد و همانطور که به سمت بچهها میرفت گفت:
- نمیتونی مثل آدم نگه داری؟ این دک و پزت رو ببر جلوی بقیه، ما که میدونیم تو چه آدمی هستی!
مهران لبخندی مستطیلی زد و همانطور که با بقیه دست میداد گفت:
- اگه دوست داری با ماشینت از این مسابقه جون سالم به در ببری؛ پس لطفاً هیچی نگو!
لحن مهران، همچون تیغی تیز و بیرحم، آمیخته به طنزی تلخ بود که در دل هر شنوندهای ترس و دلهره میآفرید. هیچکس نمیخواست ماشینش در چنگال او داغون شود؛ زیرا او به خوبی میدانست که چگونه با یک اشاره، زخمهای عمیق را باز کند. سبحان، با آن روح حساس و آسیبپذیرش، بیش از دیگران نسبت به ماشینهایش حساسیت داشت و این راز بر همگان روشن بود.
مهران، همچون یک شکارچی ماهر، به زخمهای پنهان سبحان آگاه بود و با نوک چاقوی کلامش، بر روی آن زخمها فشار میآورد. او به راحتی میتوانست با یک جمله، خنده را به گریه تبدیل کند و این قدرتش، همچون جادوی سیاه، او را در چشم دیگران خطرناک میساخت.
مهران جایی بین کوهیار و ویدا جا گرفت و رو به پادشاه با لحن متعجش در حالی که طرف حرفش پادشاه بود گفت:
- مطمئنی میخوای برگردی؟
پادشاه همانطور که با چوب بلند در حال جابهجا کردن چوبهای در حال آتش بود آرام لب زد.
- آره! میدونم با خودم دیر کنار اومدم، میدونم که شماها بخاطر من خیلی اذیت شدین و تو این یک سال هیچ مسابقهای ندادین، اما دیگه بسه.
لبخند کمرنگی بر روی لبان تیمش پدیدار شد، همه خوشحال بودند که قرار است به مسابقات برگردند و آدرنالین خونشان افزایش یابد.
کوهیار، دستانش را نزدیک به آتش گرفت و همانطور که به چشمهای پادشاه خیره شده بود با ذوق از برگشت به جاده گفت:
- بهتر نیست زودتر شروع کنیم؟
سبحان به نشانهی تایید حرف کوهیار گفت:
- آره تا نیم ساعت دیگه هم هوا تاریک میشه هم شدت بارش بارون بیشتر!
پادشاه در سکوت به جمع نگاهی انداخت و برای ثانیهای لبهایش را جمع کرد و گفت:
- برای این گفتم امروز باشه، چون هواشناسی گفت قراره بارون شدید بشه. تا حالا تو بارون با هم مسابقه ندادیم.
مهران تک خندهای از روی سرخوشی زد، شستش را به نشانهی تایید حرف پادشاه بلند کرده و با ذوق فراوانش گفت:
- خوشم میاد تو هم مثل من عاشق هیجانی!
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا رمضانی | نویسنده رمان
بری جلو میفهمی
۱ سال پیشآذر
0خوشم اومد ولی برام در مورد مهران سوال پیش اومد عین آدم بدا میمونه.
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
شخصیت شیطونی داره و عاشق هیجانه
۱ سال پیشSany8
1خیلی جالبه من عاشق سرعت و مسابقه هستم😉😂
۱ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
پس امیدوارم تا آخرش همراهم باشی و نظرای زیبات رو بگی
۱ سال پیشفاطمه ❤️
0تازه شروع کردم هیجانش رو دوست دارم و واقعاً کنجکاوم بدونم پادشاه کیه🤔یعنی کی می تونه باشه 😁💜🌟💜🌟 ممنون نویسنده جون 💜🌟
۲ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
قربونت برم عزیزم امیدوارم تا آخرش همراهم باشی
۲ سال پیشالهه
0♥️♥️قلمت طلا عزیزم
۲ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
قربونت برم
۲ سال پیشباران
1عالیه دخترعالی، همین دوتاپارت جذب شدم
۲ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
خداروشکر منتظر نظرای قشنگت هستم
۲ سال پیشسودابه
2رمان قشنگیه تا اینجا که ازش خوشم اومده
۲ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
خداروشکر
۲ سال پیشMaryam
2ممنون نویسنده جان بابت پارت قشنگتون عالی بود چقد رابطه پادشاه جاده با اعضای گروهش خوبه خیلی کنجکاوم بدونم پادشاه این یک سال کجا بوده حتما اتفاق مهمی افتاده که دیگه نیومده مسابقه بده
۲ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
بالاخره سفرهی دلش رو باز میکنه
۲ سال پیشAnna
1خوب من راضیم
۲ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
شکر منتظر نظرات زیبات هستم
۲ سال پیشرامتین
2ننتربزیژدلرل
۲ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
مربکرنلخزمیکرخل
۲ سال پیش...
1منم بازی بنعیهحیعفبچهبه
۲ سال پیشN.U
1منم پایم زخعکخلهطفزش
۲ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
پس ادامه میدیم لنبخنربمبم😂
۲ سال پیش...
1تلیفذعشچو🤌🏻
۲ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
هنوز قراره ادامه بدیم؟ پولادیانو بیتربیتانو🫣
۲ سال پیشMini
0سلام لطفاً این اخطارهای قرمز زیر نوشته ها رو بردارید چشم رو اذیت می کنه
۲ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
به صورت خودکار پشت متن میاد دست ما نیست
۲ سال پیشاکرم بانو
3این یک سال کجابوده پادشاه
۲ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
استراحت
۲ سال پیشم.ر
2برای رفیقش ناراحت بود آخه رفیقش مرده
۲ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
آره 🥲
۲ سال پیشمرجان
1تا اینجا بد نبود
۲ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
🙏
۲ سال پیشثریا
1از این موضوع ها خوشم میاد 🥰
۲ سال پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
خداروشکر
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

هستی
1یه سوال الان پادشاه کیه؟