دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان مافیایی هفت‌تیری به نام قلم اثر آیناز تابش

رمان هفت‌تیری به نام قلم

  • زبان فارسی
  • 6.9K 👁
  • 46 ❤️
  • 27 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

کاترین، دختری که تمام زندگیاش روی گلوله چرخیده، کنون دچار تحول عجیبی شده است. او  میان دوراهی خوب و بد، اسلحه و قلم، گیر افتاده است. سردرگم است و نمی داند چگونه این  سراشیبی مملو از آشوب و دشواری را طی کند! آن‌ها که سال‌ها در ردای یک کتابخانه‌ی فرهنگی در انگلیس فعالیت‌های جنایی خود را ادامه داده‌اند، حال در شرف انجام یک عملیات بزرگ‌اند‌‌. جا به جایی یک بار سنگین مواد مخدر برای مردی مرموز. کسی نمی‌داند مرد غریبه‌ای که کاترین در نیمه‌شب پیش از شروع عملیات در کوچه پس کوچه‌های لندن به قتل رساند کیست و کاترین هم نمیداند در انتها میان اسلحه و قلم، کدام را  انتخاب میکند؟

پارت اول

کمی از خون جاری‌ شده‌‌‌ی سر مرد به پیراهن سفید رنگ‌اش نیز رنگ قرمز بخشیده بود. مردم دور جسد خونین‌ و بی‌جان‌اش حلقه زده بودند و صدای همهمه بسیار رسا به گوش می‌رسید. مانند یک کودک خردسال سرش را روی آسفالت خیابان گذاشته و به خواب فرو رفته بود. نگاه پلیس‌ها به یکی از کرورها مقتول مشکوک در این چند ماه دوخته شده بود؛ اما هیچ سرنخی در دست نداشتند‌. دیگر نظاره کردن این سرهای خونین و این بدن‌های بی‌جان برایشان عادی شده بود؛ حتی مردم دیگر مانند قبل با دیدن یک جسد بی‌جان از هراس جیغ‌های گوش‌خراش می‌کشیدند. دیگر حتی دکه‌های رنگارنگ و شهربازی مقابل خیابان هم نمی‌توانست کمی از منفور بودن این مکان نفرت‌انگیز را کاهش دهد. حتی کودکان هم لب‌های سرخ و کوچک‌شان را نمی‌گشودند و سکوت بر فضا حکم‌ فرمایی می‌کرد. چند صد متر دورتر از صحنه‌ی جرم، کاترین درحالی که نفس‌ نفس می‌زد کلت‌ مشکی رنگ‌اش را محکم در دستان یخ‌زده‌اش گرفته بود. قلب‌اش مثل گنجشک می‌زد و به ساختمانی قدیمی و فرسوده در یکی از کوچه پس کوچه‌های لندن تکیه داده بود. نخستین قتلی نبود که انجام می‌داد؛ اما اضطراب به جانش افتاده بود. هر چند دقیقه یک بار با ترس به عقب برمی‌گشت انگار از سایه‌ی خودش‌هم می‌ترسید. سرانجام با پرتوهای نور چراغ قوه در تاریکی کوچه با هراس بسیاری به عقب بازگشت و مامور پلیس را دید که با احتیاط به سمت‌اش می‌آید. نگاهی به کوچه‌ی بن‌بست انداخت و دیواری که کوچه را از پرتگاه مقابل‌اش جدا کرده بود. به پلیسی که با آن چراغ قوه‌ی لعنتی به سویش گام برمی‌داشت‌هم نظری انداخت‌. نفس عمیقی کشید و درحالی که میان اضطراب‌هایش سعی می‌کرد خونسرد باشد با لرزشی از هراس در صدایش زمزمه کرد:
- همیشه راه سومی هست!
زیپ کیف کمری چرم هم‌‌رنگ با کت و دامن‌اش را باز کرد؛ طناب بلندی از داخل آن برداشت و آن طرف دیوار انداخت. درحالی که پلیس چند گام با او فاصله داشت خود را به آن طرف دیوار انداخت و با سرعت وصف‌نشدنی شروع به دویدن کرد. پلیس نگاهی به بن‌بست و دیوار انداخت و با دیدن طناب روی دیوار و حواس‌پرتی کاترین از اضطراب متوجه حضورش شد. لبخندی زد؛ از طناب بالا رفت و خود را به پرتگاه پشت دیوار رساند. با دیدن پرتگاه مقابل‌اش لبخند روی لبش پررنگ‌تر شد و پیروزمندانه فریاد زد:
- می‌دونم این‌جا هستی، تسلیم شو! راه فرار ندار... .
با فرود آمدن گلوله و قرمز شدن سرش از جاری شدن خون سخنان تهدیدآمیزش ناتمام ماند. پس از شلیک گلوله فضا در سکوت فرو رفت. به جز نسیم ملایم باد که در پرتگاه می‌پیچید و گیسوان بلند و فندقی رنگ‌اش را در هوا به رقص درمی‌آورد و نفس نفس‌هایش هیچ صدایی به گوش نمی‌رسید. خون مانند رودخانه از سر پلیس جاری می‌شد و بدن یخ‌زده‌اش نیز منظره‌ی حزن‌آمیزی را پدیده آورده بود. از جیب کت چرم‌اش جعبه کبریت مشکی-طلایی رنگ را بیرون آورد؛ شعله‌ی یکی را به فروغ رساند و روی اثر هنری منزجرکننده‌اش انداخت. هر چه مرد مانند کاه می‌سوخت و کاملاً از بین می‌رفت حال او خراب‌تر می‌شد. با چند لحظه تماشا کردن صحنه‌ی آزاردهنده‌‌اش از تحمل عاجز شد. با هراس و اضطراب آب دهان‌اش را قورت داد و با حرکاتی که انگار روی دور کند بودند به آن سوی دیوار بازگشت. به محض پایین آمدن از طناب و قرار گرفتن در کوچه‌ی تاریک مقابل‌اش با دو از منظره‌ی قتل‌اش دور شد.‌ درحالی که گیسوان‌ فندقی‌اش در هوا می‌رقصید و قلب‌اش مانند گنجشک می‌تپید؛ با رسیدن به ساختمانی به نظر عادی لبخند رضایت روی لب‌هایش جای گرفت. با گام‌های یکی و دوتا از پله‌ها بالا رفت‌. هنگامی که مقابل در ساختمان رسید؛ نفس عمیقی میان نفس‌های نامرتب‌اش کشید و زنگ در را فشرد. با صدایی بوق‌مانند که نشان از باز شدن در می‌داد؛ لبخند خوشنودی روی لب‌های سرخی که کنون به خاطر اضطراب رنگ سفید بر خود گرفته بود آمد و داخل رفت. ساختمان فضای کتاب‌خانه مانندی داشت و با چراغ‌های خاموش‌اش بیشتر به یک موزه شبیه‌اش کرده بود. قفسه‌هایی چوبی و پر از کتاب، میز پذیرش مشتریان و اتاقی میان اتاق‌های بی‌شمار که مقصد او بود. می‌توانست بگوید تنها اتاقی که در نیمه شب چراغ‌ روشن داشت‌‌. به سوی اتاق دوید و بدون در زدن در را باز کرد. کسی را در اتاق تمام چوبی نمی‌دید. غیر از رابرت که روی صندلی چرخ‌دارش از پنجره‌ی بزرگ اتاق به لندنی که زیر پاهایش بود نگاه می‌کرد. لبخندی زد و به آرامی گفت:
- سلام!
رابرت که تازه متوجه حضورش شده بود با حیرت و به کمک صندلی چرخ‌دارش رو برگرداند. با نگاه شک‌برانگیزی با آن چشمان قهوه‌ای که از حیرت‌ برق می‌زدند به صورت استخوانی کاترین که با آن رنگ‌پریدگی شبیه به اسکلت شده بود نظری انداخت. درحالی که از چشمان قهوه‌ای‌اش آتش می‌بارید؛ فنجان قهوه‌ی مشکی‌اش را روی میز کار چوبی‌ شیشه‌ای‌اش کوبید و با خشم بسیاری غرید:
- باز چه گندی زدی؟
پس از پرسیدن این سوال مجدد به نوشیدن اسپرسوی در لیوان‌اش ادامه داد و منتظر جواب کاترین ماند. کاترین درحالی که با خستگی کیف چرم‌اش را روی مبل مشکی رنگ گوشه‌ی اتاق می‌انداخت؛ خودش نیز روی یکی از مبل‌های مشکی رنگ روبه‌روی میز نشست و با صدای لرزان و پریشانی پاسخ داد:
- یه پلیس‌رو کشتم!
به محض اتمام جمله‌ی کاترین اسپرسو به کمک چند سرفه در گلوی رابرت پرید و تلخی‌اش در گلویش جا خوش کرد. بعد از این‌که کمی حالش جا آمد با چشم‌های از حدقه‌ درآمده از حیرت و خشم فریاد کشید:
- چی‌کار کردی؟!
کاترین با کلافگی و همان اضطراب قبلی که لرزش خاصی در صدایش ایجاد کرده بود زمزمه‌وار تکرار کرد:
- یه پلیس رو کشتم... .
رابرت با خشم بیشتری که در صدایش ریخته شده بود فریاد کشید:
- هنوز شنوایی‌ام رو از دست ندادم شنیدم! پرسیدم چرا این گند رو زدی؟
کاترین نفس عمیقی کشید و با لحن گلایه‌مند و صدای نسبتاً بلندی گفت:
- می‌شه یه بارهم که شده انقدر زودجوش و عصبی نباشی؟ به جای داد زدن بذار برات توضیح بدم.
رابرت با کلافگی خود را روی صندلی چرخ‌دارش پرت کرد. درحالی که لب‌های بی‌چاره‌اش را از شدت خشم بی‌وقفه می‌جوید با طعنه‌ی خاصی در صدایش گفت:
- می‌شنوم!
کاترین نفس عمیقی کشید؛ نگاه‌اش را به شعله‌های آتش شومینه آجری گوشه‌ی اتاق کار دوخت و دفاع‌اش را با صدای لرزانی آغاز کرد:
- من...من یه نفر رو کشته بودم و خوب، اون پلیس احمق هم مثل جوجه اردک دنبالم افتاده بود...و چاره‌ای نداشتم!
رابرت با خشم فنجان اسپرسو را چنان روی میز کوبید که ته‌مانده‌هایش به صورت قطره در هوا به پرواز درآمدند. با چشم‌های آتش‌باری که نگاه تردیدآمیزی درشان جا خوش کرده بود پرسید:
- دقیقاً چرا اون یه نفر رو کشتی؟

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان هفت‌تیری به نام قلم

  • Aylar

    در پارت 220

    واقعا کنجکاوم بدونم این کیه که عشق دنیز رو کشته

    ۲ هفته پیش
  • Aylar

    در پارت 220

    بخاطر پارت زیباتون ممنونم خسته نباشی 🌷

    ۲ هفته پیش
  • Aylar

    در پارت 210

    خسته نباشی پارت زیبایی بود منتظر پارت بعدی خیلی کنجکاوم بدونم ویکتوریا کیه

    ۲ هفته پیش
  • Aylar

    در پارت 200

    ممنون بابت پارت زیباتون ، واقعاً از خوندن رمانتون لذت می برم. دستتون درد نکنه 🌷🤍

    ۲ هفته پیش
  • Aylar

    در پارت 200

    یه سوال دارم کاترین رابطه اش با رابرت خوبه ؟ میگه حال به هم زن یعنی احتمالش هست که کاترین می خواد انتقام چیزی رو از رابرت بگیره و الان روش بازی میکنه که رابرت از نقشش بویی نبره؟

    ۲ هفته پیش
  • Aylar

    در پارت 190

    دلم برای ویکتور سوخت

    ۳ هفته پیش
  • آیناز تابش | نویسنده رمان

    حالا شاید در آینده خیلی نسوزه😂

    ۳ هفته پیش
  • Aylar

    در پارت 190

    از همین الان پشیمون شدم که دلم براش سوخت 😂😂

    ۳ هفته پیش
  • Aylar

    در پارت 190

    دستت درد نکنه پارت خیلی خوبی بود ممنون🌷

    ۳ هفته پیش
  • Aylar

    در پارت 180

    الان با دوره ی اول اکشن بازی شروع میشه مگه نه ؟ وایی چقدر منتظر این لحظه بودم مرسیی نویسنده ی عزیز🌷💞

    ۳ هفته پیش
  • Aylar

    در پارت 180

    دختر بچه کارولیناست و شاید هم مرد نقاب دار رابرت باشه ؟نکنه دختر بی پدر و مادر به کاترین اشاره میکرد خیلی کنجکاو شدم

    ۳ هفته پیش
  • Aylar

    در پارت 180

    پارت زیبایی بود دستت درد نکنه

    ۳ هفته پیش
  • Aylar

    در پارت 170

    دیوید شوهر کلاراست؟

    ۳ هفته پیش
  • آیناز تابش | نویسنده رمان

    آره

    ۳ هفته پیش
  • Aylar

    در پارت 170

    ممنون دستت درد نکنه پارت عالی بود🌷

    ۳ هفته پیش
  • آیناز تابش | نویسنده رمان

    💕

    ۳ هفته پیش
  • Aylar

    در پارت 160

    یعنی کارولین جاسوسه جولین بود این واقعا خیلی شکاکه

    ۳ هفته پیش
  • Aylar

    در پارت 160

    مرسیی دستت درد نکنه🌹🌹

    ۳ هفته پیش
  • میرا

    در پارت 150

    فردا پارت داریم؟

    ۳ هفته پیش
  • Aylar

    0

    عکس شخصیت ها از کجا میتونم ببینم؟

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️