پارت پنجاه :


پشت بند "لا اله الا الله" پرغیض پدرش ادامه داد:
- گنه دمه حاج عظمته، بو ایت اوغلونا ربطی یوخدی. افروز قاچاندا اولاردان سونرا تهراندا بی‌ فامیلیمیز یوخیدی. (بازم نگو به حاج عظمت و این پسر سگش ربطی نداشت. موقعی که افروز فرار کرد، به جز اونا تو تهران فامیلی نداشتیم.)
بدون اینکه دلیلی برایش پیدا کند، از این مرد کینه داشت. سعی داشت خودش را آرام نشان بدهد اما آتشی که سال‌‍ها پیش در د

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • محیا

    2

    یاز یعنی بهار اشتباهی نوشتی تابستون 😀😀خسته نباشی تند تند میخونم که بهتون برسم عالیه💚💚

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😅😅😅خدایی خیلی رو ترکیم کار کردم.

    ۱۲ ماه پیش
  • پرنیا

    1

    کاش حال افروز خوب باشه

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۱۲ ماه پیش
  • سوینا

    1

    رمانت خیلی قشنگه کاش همونقدر بهش توجه بشه و بچه ها کامنت بذارم که دیده بشه

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    مرسییییی عزیزممممم❤️❤️🥹

    ۱ سال پیش
  • سوینا

    1

    یه سوال افروز زنده هست یا نه حضورش خیلی کمرنگه یا اینکه تو جمع وارد نمیشه آدم مشکوک میشه که نکنه عطا دروغ بگه و اون زنده نباشه

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    به روز رویارویی زیاد نمونده. فعلا عباد یه کم بلرزه...

    ۱ سال پیش
  • سوینا

    0

    نمی دونم چرا ولی حس میکنم عشق سردار اونقدر زیاد بوده که بهش جنون دست میداده

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    سردار خیلی عاشقه. خیلی.🌺

    ۱ سال پیش
  • سوینا

    0

    چه عشقی واقعا کاش اینطور نمیشد دلم واسه سردار و عشق نافرجامش سوخت خدا می دونه افروز چی کشیده که فرار کرده

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    افروز بیچاره‌ی من...💔💔💔

    ۱ سال پیش
  • مریم

    0

    خیلی قشنگ توصیف میکنی آدم دوست داره شخصیتهارو ببینه عین فیلم ممنونم ازت بابت این رمان زیبا

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    خوش بشینه به نگاهتون عزیزجان.❤️💋

    ۱ سال پیش
  • پروانه

    0

    هیجان انگیزه

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    💋💋❤️

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    0

    بیچاره سردار 😥ولی در کنار داستان اینقد کباب خوب توصیف کردین دلم خواست😅

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😅😅😅❤️عزیزمممم

    ۱ سال پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    آخی دلم برای سردار سوخت هنوز منتظر افروز برگرده🥲 ممنون فاطمه جان 💜🌟💜🌟

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    طفلی سردار.به اونم ظلم شده😢❤️

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    1

    حالج شاید فهمید چرا افروز پیداش نیست هنوز داره از عبادوسردار فرار میکند؟ شاید شکور میدونه افروز زنده است

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    آخ که این شکور چه نقش مهمی تو گذشته داشته😢

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️