پارت پنجاه و پنجم :


خیره به پیرمردی که پشت آن میز فاخر آلبالویی رنگ نشسته بود، پایش را از روی پای دیگر برداشت و کمی تنه‌اش را رو به جلو خم کرد.
- ربط این بنده‌های خدا به تو چیه عباد؟
عباد یک وری نگاهش کرد و دوباره توجهش را به دفتر مقابلش داد.
- چه ربطی؟ من به این دختر چه ربطی می‌تونم داشته باشم؟ خودش کارمند منه، مادرش کارگر حاج خانوم.
- اتفاقا از ته دل امیدوارم کاری به کارشون نداشته باشی.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهوا

    0

    نزن این حرفارو،جون حاجی مکدر میشم 🤣🤣🤣😂خیلی باحاله عطا

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😅😅😅💋

    ۴ ماه پیش
  • پرنیا

    1

    وقت تاوان پس دادنه عباد جان

    ۱۰ ماه پیش
  • Hadis

    1

    اخلاق عطارو دوس دارم خوب میچزونه عباد رو... کم کم و با خونسردی حرفاشو میزنه و زجرکش میکنه طرف رو😌مرسی نویسنده عزیز ❤️

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عطا رو زن صبوری تربیت کرده. الان وقت درس پس دادنشه. باید مثل گربه‌ای که موش گرفته، عبادو بچزونه.

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    عطا همچنان در حال زجرکش کردن عباد😁

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😅😅😅🥰

    ۱۲ ماه پیش
  • م.ر

    1

    گوشت تنشو آب کردی عطا😅

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😅🥰

    ۱۲ ماه پیش
  • مریم

    2

    انقدر خوشم میاد که عطا عباد رو حرص میده

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    هنوز مونده تا عباد حسابی اذیت شه. عطا اومده که همه زندگیشو ویرون کنه.

    ۱۲ ماه پیش
  • آریادخت

    1

    باتوجه به خلاصه رمان احتمال میدم کسی که باعث جدایی افروز و سردار و اذیت شدن افروز هست عباد هست

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بله. یکی از مسببین این جدایی، عباد بوده.

    ۱۲ ماه پیش
  • ستاره

    2

    نمی دونم عبادچه آتویی داره که اینقدکوتاه میادولی معلومه کارش بدجورگیره که هیچ کاری نمیکنه اینقدرحرص میخوره عطاچی میدونه ازش چقدرهم دستش پره حسابی تحقیق کرده واومده این همه سال کجابوده خلاصه که کلی فکرمان مشغول شدبانو

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عطا واقعا هم با دست پر اومده. همین طور با دلی پر. عباد مدت طولانی خوش خوشانش بوده. وقتشه کسی یقه‌شو بابت گذشته بگیره.🌺

    ۱۲ ماه پیش
  • راز

    2

    عطا عباد رو خوب چزوند دلم میخواست احوال افروز و دلیل فرارش رو بدونم

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    به مرور تک به تک گره‌ها باز میشن.‌💋💋

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!