از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت پنجاه و پنجم :
خیره به پیرمردی که پشت آن میز فاخر آلبالویی رنگ نشسته بود، پایش را از روی پای دیگر برداشت و کمی تنهاش را رو به جلو خم کرد.
- ربط این بندههای خدا به تو چیه عباد؟
عباد یک وری نگاهش کرد و دوباره توجهش را به دفتر مقابلش داد.
- چه ربطی؟ من به این دختر چه ربطی میتونم داشته باشم؟ خودش کارمند منه، مادرش کارگر حاج خانوم.
- اتفاقا از ته دل امیدوارم کاری به کارشون نداشته باشی.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😅😅😅💋
۴ ماه پیشپرنیا
1وقت تاوان پس دادنه عباد جان
۱۰ ماه پیشHadis
1اخلاق عطارو دوس دارم خوب میچزونه عباد رو... کم کم و با خونسردی حرفاشو میزنه و زجرکش میکنه طرف رو😌مرسی نویسنده عزیز ❤️
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عطا رو زن صبوری تربیت کرده. الان وقت درس پس دادنشه. باید مثل گربهای که موش گرفته، عبادو بچزونه.
۱۲ ماه پیشفاطمه ❤️
1عطا همچنان در حال زجرکش کردن عباد😁
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😅😅😅🥰
۱۲ ماه پیشم.ر
1گوشت تنشو آب کردی عطا😅
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😅🥰
۱۲ ماه پیشمریم
2انقدر خوشم میاد که عطا عباد رو حرص میده
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
هنوز مونده تا عباد حسابی اذیت شه. عطا اومده که همه زندگیشو ویرون کنه.
۱۲ ماه پیشآریادخت
1باتوجه به خلاصه رمان احتمال میدم کسی که باعث جدایی افروز و سردار و اذیت شدن افروز هست عباد هست
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
بله. یکی از مسببین این جدایی، عباد بوده.
۱۲ ماه پیشستاره
2نمی دونم عبادچه آتویی داره که اینقدکوتاه میادولی معلومه کارش بدجورگیره که هیچ کاری نمیکنه اینقدرحرص میخوره عطاچی میدونه ازش چقدرهم دستش پره حسابی تحقیق کرده واومده این همه سال کجابوده خلاصه که کلی فکرمان مشغول شدبانو
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عطا واقعا هم با دست پر اومده. همین طور با دلی پر. عباد مدت طولانی خوش خوشانش بوده. وقتشه کسی یقهشو بابت گذشته بگیره.🌺
۱۲ ماه پیشراز
2عطا عباد رو خوب چزوند دلم میخواست احوال افروز و دلیل فرارش رو بدونم
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
به مرور تک به تک گرهها باز میشن.💋💋
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مهوا
0نزن این حرفارو،جون حاجی مکدر میشم 🤣🤣🤣😂خیلی باحاله عطا