از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت پنجاه و ششم :
اینبار نوبت عباد بود که گوشهی چشمانش چین بخورد و با احساس گاف گرفتن از عطا بخندد. میان هن و هن خندههایش حواب داد.
- گاف دادی بچه. اون زن و شوهر بچهدار نشدن. زدی به کاهدون.
لبخند عطا پهنتر شد. ناخنهایش را رها کرد و سرپا ایستاد. دستی به پایین پیراهنش کشید تا چروک روی آن را باز کند. با آرامش جواب داد:
- دو تا دختر از پرورشگاه آوردن؛ دو تا خواهرو. چند سال تو نوبت بودن، آخرش
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😅😅
۱۲ ماه پیشسوینا
0عباد کم عقل عباد کم عقل
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
👍👍👍👍
۱ سال پیشسوینا
0این عطا هم کیف می کنه هر بار تن و بدن حاجی و میلرزونه
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
آخ آخ! منم کیف میکنم.😁❤️
۱ سال پیشهدی
1یعنی چه عروسی شود😂
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😅❤️
۱ سال پیشآمنه
3بی صبرانه منتظر بقیه رمان هستم خدا سزای هر آدمی رو میرسونه عباد که دسته گلی به آب داده نباید فکر کنه بخشیده شده اخه خونه خودش داره مفسده میشه گرچه فکر نکنم خودش ندونه ولی مجبوره ساکت باشه
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عباد باید با چیزایی جواب پس بده که بیشتر از همه چیز براش اهمیت دارن. 🥰
۱ سال پیشراز
2عجب عطایی هست حتما با حاجی همسفر شو
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🥰🥰
۱ سال پیشم.ر
4عطا چه بلایی هستش چی تو سرشه نویسنده عالمه😅
۱ سال پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عطا برنامهها داره واسه حاج آقا.
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

پرنیا
1این خانم زیبا مال علیهههههه😂