از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت پنجاه و نهم :
جادهی سرچم - اردبیل - مهر 1395
فرحناز روی صندلی پلاستیکی جلوی مکانیکی کوچک نشسته بود. صدای شاد آهنگ ترکی از دستگاه پخش قدیمی داخل مغازه به گوش میرسید. عباد پشتش را به دیوار تکیه داده بود و داشت با نارضایتی به علی نگاه میکرد که جلوی ماشین خم شده و همراه مرد مکانیک مشغول ماشین بود. سربالایی سرچم را که به آخر رساندند، علی احساس کرد چرخ جلو پنچر شده و فرحناز برای راحتی خیالشان
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️
۱۰ ماه پیشفاطمه ❤️
2کاش زودتر یه کم ابهامات رو در مورد افروز برطرف کنی فاطمه جان 🌟💜🌟💜 خیلی هم عالی
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
به افروز عزیزمون هم میرسیم.عجله نکنین. تا اونموقع ببینید که چیا از سر گذرونده.💔🥰
۱۲ ماه پیشصدف
0همچنان عالیی
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
💋💋💋💋
۱۲ ماه پیشراز
1عالی بود بانو دست طلا
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
برقرار باشید جانا🥰
۱۲ ماه پیشمریم
2خداقوت وممنون خیلی زیباست دلم میخواد یه جا بشینم همشو بخونم
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
زیبانگرید عزیزم.🥰🥰
۱۲ ماه پیشHadis
2فرحناز بیچاره فک کرده داره میره تفریح نمیدونه که حاجیشون واسه چی بعد از اینهمه وقت اینارو داره میبره عروسی اونم روستاشون.... خدا قوت فاطمه جان❤️
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
زنده باشی جانا. بله. داره میبره عروسی. البته بیشتر به قصد اینکه سر و گوشی آب بده.😉
۱۲ ماه پیشوفا
2فقط چه حالی بده همه بفهمن که افروز و عطا زنده هستن، مخصوصا سردار بفهمه چه عالی میشه!
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
طفلی سردار. اگه شانس دوباره داشتن افروزو داشت چی میشد. تازه از اون روز زندگی. میکرد.
۱۲ ماه پیشوفا
3امیدوارم عطا وارد عمل بشه 😂
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عروسی به یادموندنیای بشه واسه حاجیمون.
۱۲ ماه پیشم.ر
5یه حالی بهت بده عطا حالی به حالی بشی😄
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😅😅👍👍
۱۲ ماه پیشزهرا
0زیبا ممنون نویسنده عزیز
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

پرنیا
0عطا باش و عروسی 😂