از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت چهل و پنجم :
اردبیل- اسفند 1369
پچ پچ مهران و صدیقه را از پشت در میشنید. مهران امروز به مدرسه نرفته بود تا به داد افروز برسد. افروز تفاوت سنی چندانی با شاگردانش نداشت. برای مهران فرقی هم با بچههای کلاسش نمیکرد. از خیلیهایشان طفلکیتر بود. شاگردانش کسی را داشتند که آنها را به مدرسه بفرستد. اما افروز... این دختر زود یتیم شده و بدتر از آن، خیلی زود مادر شده بود. روزگار بازیاش را با این بچه ب
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
حاجی خیلی زحمت کشیده تا به این لقب برسه.
۱۰ ماه پیشپرنیا
1الهی چقد دلم براش سوخت
۱۰ ماه پیشزهرا
2مگه عباد نبود پس سردارکیه؟
۱۲ ماه پیشتیسراتیل
0اگه اشتباه نکنم پسر عموشه
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
💋💋💋
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
سردار پسر عموی افروزه.💋
۱۲ ماه پیشم.ر
3کنجکاوی شدت گرفت🧐
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
💋💋💋
۱۲ ماه پیشRosha
2نویسنده جان دستت درد نکنه داستان تکی هست. اما یکمی مبهم هست.
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عزیز مهربون صبوری کنین. همه چیزمشخص میشه.🌺🥰🥰
۱۲ ماه پیشمریم
3افروز بیچاره خدا میدونه چقدر بدبختی کشیده
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
خیلی چیزا سرشاومده..😢
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زینب
0سردار پدر عطاست؟ نکنه اسمش رو عوض کرده و الان به حاجی معروف شده؟