پارت چهل و ششم :

زیر لب چیزی خطاب به سردار گفت که افروز نشیند، فقط فهمید که نفرینی نثار این مرد کرده است. قاشق دهنی عطا را از شیربرنج پر کرد و به دهان برد. غذا را به سختی فرو داد. چند روز بود غذای درست و حسابی نخورده بود. اما به جای ولع، معده‌اش بیشتر زده شده بود. حالت تهوع داشت؛ حرف‌ و تهمت‌ مسمومش کرده بود؛ بی‌حال و بی‌رمقش کرده بود؛ درونش پر بود از زهر حرف‌هایی که در خفا و آشکار به ناحق شنیده بود. حالا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    0

    شکور و عباد با دسیسه کاری کردن که از دست سردار فراریه

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بله، بله.

    ۱۲ ماه پیش
  • پروانه

    0

    عطا پسر با جنمیه

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • آمنه

    0

    دنیا یا در اصل کل میگیم آدمها هیچ رحمی به هم نمی کنند اوهمه بلاهای بد بر سر زنها میاد یتیم بودن سخت هست اونهم توی سن کم ودیگری اینکه یکی بیاد ادعای بزرگی برات بکنه گرچه فقط وفقط تباهی رو برات می خواهد عشق گناه نیست وشور با گرفتن عشق سردار وامروز بزرگترین مجازات رو داره پارت عالی بود

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢😢😢❤️واقعا هر کدوم ازاین مصائب به تنهایی سختن. وقتی با هم همراه بشن هم دیگه بدتر...

    ۱ سال پیش
  • ریحان

    1

    سردار پسرعموش بود برادر صراف.فکرکنم سردار افروز رو میخواست ولی رفت سربازی پدرشون شکور، افروز رو برای صراف گرفت ک بعد مرگ صراف سردار دوباره میخواسته.

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    0

    منتظر ادامه داستان😇😇

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰🥰

    ۱ سال پیش
  • سوینا

    0

    عالی بود 😍❤️ سردار کیه نکنه عباد باشع

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    0

    نه عباد نیست همدیگر دوست داشتند

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشید. سردار پسرعموی افروزه.❤️

    ۱ سال پیش
  • آریادخت

    1

    حس میکنم تهران حاج عباد هست که اذیتش میکنه 🥲💔

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    اخ از این عباد.

    ۱ سال پیش
  • راز

    2

    نه فک کنم سردار پسر عموی افروز بود ک همدیگه رو دوس داشتن فک کنم اما نمیدونم چ اتفاقی برا افروز بیچاره افتاده ک مجبوره فرار کنه

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    طفلک افروز...😢😢❤️

    ۱ سال پیش
  • پروانه

    0

    عطا پسر با جنمیهبله

    ۱ سال پیش
  • پروانه

    0

    عطا پسر با جنمیه

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️