از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت چهل و ششم :
زیر لب چیزی خطاب به سردار گفت که افروز نشیند، فقط فهمید که نفرینی نثار این مرد کرده است. قاشق دهنی عطا را از شیربرنج پر کرد و به دهان برد. غذا را به سختی فرو داد. چند روز بود غذای درست و حسابی نخورده بود. اما به جای ولع، معدهاش بیشتر زده شده بود. حالت تهوع داشت؛ حرف و تهمت مسمومش کرده بود؛ بیحال و بیرمقش کرده بود؛ درونش پر بود از زهر حرفهایی که در خفا و آشکار به ناحق شنیده بود. حالا
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
بله، بله.
۱۰ ماه پیشپروانه
0عطا پسر با جنمیه
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️❤️
۱۲ ماه پیشآمنه
0دنیا یا در اصل کل میگیم آدمها هیچ رحمی به هم نمی کنند اوهمه بلاهای بد بر سر زنها میاد یتیم بودن سخت هست اونهم توی سن کم ودیگری اینکه یکی بیاد ادعای بزرگی برات بکنه گرچه فقط وفقط تباهی رو برات می خواهد عشق گناه نیست وشور با گرفتن عشق سردار وامروز بزرگترین مجازات رو داره پارت عالی بود
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😢😢😢😢❤️واقعا هر کدوم ازاین مصائب به تنهایی سختن. وقتی با هم همراه بشن هم دیگه بدتر...
۱۲ ماه پیشریحان
1سردار پسرعموش بود برادر صراف.فکرکنم سردار افروز رو میخواست ولی رفت سربازی پدرشون شکور، افروز رو برای صراف گرفت ک بعد مرگ صراف سردار دوباره میخواسته.
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️❤️
۱۲ ماه پیشم.ر
0منتظر ادامه داستان😇😇
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🥰🥰
۱۲ ماه پیشسوینا
0عالی بود 😍❤️ سردار کیه نکنه عباد باشع
۱۲ ماه پیشم.ر
0نه عباد نیست همدیگر دوست داشتند
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️❤️
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
زنده باشید. سردار پسرعموی افروزه.❤️
۱۲ ماه پیشآریادخت
1حس میکنم تهران حاج عباد هست که اذیتش میکنه 🥲💔
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
اخ از این عباد.
۱۲ ماه پیشراز
2نه فک کنم سردار پسر عموی افروز بود ک همدیگه رو دوس داشتن فک کنم اما نمیدونم چ اتفاقی برا افروز بیچاره افتاده ک مجبوره فرار کنه
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
طفلک افروز...😢😢❤️
۱۲ ماه پیشپروانه
0عطا پسر با جنمیهبله
۱۲ ماه پیشپروانه
0عطا پسر با جنمیه
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

پرنیا
0شکور و عباد با دسیسه کاری کردن که از دست سردار فراریه