پارت شصت :


- ردیفه حاج بابا!
با صدای بلند علی، تکیه‌اش را از دیوار آجری مغازه گرفت. دست از روی شانه‌ی فرحناز برداشت. به سمت ماشین رفت. نزدیک ماشین یک جفت کتانی دید که از شیشه‌ی ماشین بیرون رفته‌اند. اخم‌هایش در هم شد. تقه‌ای محکم به در ماشین زد؛ طوری که پیش از فرانک، شانه‌های مرد مکانیک از جا پرید. صدایش را بالا برد.
- این چه وضع نشستنه. جمع کن لنگاتو!
فرانک چادر مادرش را که رویش کش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    0

    عطا چه کردی با عباد خان تو ترس غرق شده😆

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    هنوووووز کار داره با حاجی.😁

    ۱ سال پیش
  • راز

    0

    😂فقط حرف مکانیکیه سربازی ک میره آدم میشه 😄

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😂😂😂قشنگ تیر خلاصو زده به حاجی.

    ۱ سال پیش
  • مریم

    2

    امیدوارم خیلی هیجانی باشه پارت فردا

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عطا تو روستا کار داره با حاجی. کلا هفت هشت پارت پیش رو پر از هیجانه.🥰🥰

    ۱ سال پیش
  • آریادخت

    4

    اخ اخ عباد نیم کچل چاقال بشین حال کن که قراره عطا حالتو بگیره

    ۱ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😂😂از کجا میارین این اصطلاحاتو؟ عالی بود.

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️