پارت چهل و نهم :

ماشینی که با فاصله‌ای کم از لندکروزش پارک کرد ناآشنا نبود؛ نیسان آبی رنگ سردار بود که با سر و صدا میدان کوچک را دور زد و چند قدم پایین‌تر از کبابی ایستاد. ظاهر خشنش از همان پشت فرمان هم چشم عباد را آزرد. انگار صورتش سال‌ها رنگ خنده را ندیده بود.
دوست نداشت با او رودررو شود. از سردار می‌ترسید اما در تمام این سال‌ها گستاخ بودن او را برای دوری بهانه کرده بود. با حالتی عادی پاهایش را از

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سهیل۲۹

    2

    بدبخت سردار نمیدونه هنوز که خواهرش فراری دادتش..یعنی میدونه افروز و بچه ش زنده ن؟؟

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    نمیدونه متاسفانه.

    ۷ ماه پیش
  • پرنیا

    2

    سردار هنوز پی افروزه😢😢

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بیچاره

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    ممنون فاطمه جان خیلی عالیه 🌟💜🌟💜

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزدلی شما💋❤️

    ۱۲ ماه پیش
  • تیسراتیل

    0

    حتما که نباید تُرکیشو بخونی یه راست برو ترجمه رو بخون:)

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    👍💋💋💋💋

    ۱۲ ماه پیش
  • پروانه

    0

    عطا پسر باجنمیه

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۱۲ ماه پیش
  • فری

    1

    منم ترکم ولی چون تو خانواده ترکی صحبت نکردن، بلد نیستم و فقط خیلی کم یچیزایی متوجه میشم،. خیلی جالبه که ترکی مینویسید. ❤️ خیلی کنجکاوم بدونم افروز زنده اس یا نه و اگر هست چرا هیچ حرفی نمیزنه و حضور فیزیکیش حس نمیشه 😯

    ۱۲ ماه پیش
  • هدی

    3

    اره برای منم سواله میگم نکنه افروز فقط ازش یه عکس مونده😥

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    چیزی به ملاقات با افروز نمونده.🥰

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    خوش بشینه به نگاهتون جانا.🥰

    ۱۲ ماه پیش
  • راز

    0

    ببینید کلمه(بو) فک کنم اینجوری ک من فهمیدم معنیش میشه این، و کلمه (بولار)فک کنم میشه معنیش اینا، و (آدامدا) یعنی آدم. من اینارو فهمیدم بعضی دیگش هم فهمیدم ولی اگه بخوام معنی کنم هم طولانیه و هم اشتباه ممکنه باشه ولی سعی میکنم یاد بگیرم حتی ی کلمه

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    چقدر خوب که براتون مفید بوده.🥰🥰💋

    ۱۲ ماه پیش
  • راز

    5

    ولی من دوس دارم ترکی هم بنویسن شاید ی کلمه یاد گرفتیم خوبه که

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    💋💋💋🥰

    ۱۲ ماه پیش
  • مریم

    1

    ممنونم ازت نویسنده عزیز

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشید جانا🥰

    ۱۲ ماه پیش
  • م.ر

    1

    عباد چه زندگی ها نابود نکرده🤨

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عباد نامرد.😢

    ۱۲ ماه پیش
  • آریادخت

    2

    نویسنده عزیز بی ادبی نشه میشه دیگه ترکی ننویسید 🥲💙 سخته خوندش

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزممممم. خیلیا دوست دارن. بعد هر جمله هم ترجمه‌شهست.🥰

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!