از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت پنجاه و هشتم :
- دای گلین اولما وختین یتیشیب ها. سردار دا سویونسیدی بی طوی توتاردیغ. (دیگه وقت عروس شدنت رسیدهها. سربازی سردار که تموم میشد، یه عروسی میگرفتیم.)
افروز با گونههایی که حرارتش به گرمای تنور طعنه میزد خیلی زود سرش را پایین انداخت. یاد سیبی افتاد که سردار چند ماه پیش از بالاترین شاخهی درخت چیده و یواشکی در دامان او انداخته بود. لبش را از داخل گاز گرفت تا لبخند نزند. اما
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😢💔
۱۰ ماه پیشفاطمه ❤️
0خیلی عالیه 💜🌟💜🌟
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🥰🥰🥰
۱۲ ماه پیشمریم
0خیلی جذاب ودلنشین ممنونم 💐🌷⚘
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️❤️❤️
۱۲ ماه پیشآمنه
0انسان فکرمیکنه هر اتفاقی بدی که بیفته تقصیر خداست اما خدا میگه عقل دادم وزمین که در آن شما را گذاشتم آنقدر بزرگ هست که می توانید باعقل برای خودتان بهترین تصمیم ها را بگیرید نگویید خدا نوشته که چنین می شود پارت عالی بود یتیم بودن به معنای ساکت شدن واز حق خود گذشتن نیست به معنای محکم شدن وقوی شدن هست
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
بله. هر کسی باید در حد توان از حق خودش دفاع کنه. چقدر زن بودن تو دهههای گذشته سخت بوده. مخصوصا زنی با شرایط عالمه.💔
۱۲ ماه پیشم.ر
2بخت بد از مادرش رسیده که افروز سرنوشت بد شده🥲
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
💔💔💔
۱۲ ماه پیشستاره
2عزززیزم چقدرسخت یه زن تنهایی هاکه تحمل نمیکنه به خاطردختراش
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عالمهی سیاه بخت.💔
۱۲ ماه پیشراز
1چه بلایی سر خانواده افروز اومده؟
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
در آینده معلوم میشه. اما همه سلامتن.❤️
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

پرنیا
0اینا چقد مظلومن خدایا😢😢