پارت چهل و هشتم :

اردبیل- شهریور 1395
در کبابی روبروی شکور نشسته و با ابروانی گره خورده، نگاه ناراضی‌اش را به استکان چایی داده بود که بوی جوشیده بودنش را به راحتی می‌شد حس کرد. اشتهایش بی‌شباهت به ریخت این استکان که از رنگ و عطر چای درونش داشت بالا می‌آورد نبود. مهمان شکور بود اما سینی استیلی را با دست عقب رانده و زحمت فرودادن کباب‌ها را هم به خود میزبان بود. میان هر لقمه‌ای که پشت سبیل شکور در دهانش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    1

    دوتا کفتارو ببین آ

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دو تا نامرد...

    ۱۰ ماه پیش
  • م.ک

    1

    عالی بود خواننده را دنبال خود می کشاند

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    به مهر میخونید.❤️❤️

    ۱۲ ماه پیش
  • Hadis

    2

    هرچی بیشتر میگذرهبیشتر میفهمم عباد چقدر عوضیه به خاطر پوشوندن گندکاری خودش آرزو میکنه که افروز و عطا مرده باشن تازه الانم از هر راهی استفاده میکنه اگه زنده هستن سرنگونشون کنه ولی کور خونده ایندفعه نوبت عطاست که از بیخ وبن نابودش کنه.... خداقوت نویسنده جان❤️

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    مانا باشید عزیزم. دوران طلایی عباد به انتها رسیده.‌دیگه وقت تقاص پس دادنه.💋

    ۱۲ ماه پیش
  • م.ر

    1

    مشتاق تر شدیم🧡🧡

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    💋💋💋🥰

    ۱۲ ماه پیش
  • مریم

    2

    خیلی جذاب وهیجان انگیز

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    متشکرم.🥰🥰❤️

    ۱۲ ماه پیش
  • زهرا

    2

    عباد فکرمیکند عطا بچه ی صراف حالا واقعابچه ی کیه ؟

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    به زودی حقیقت رو میشه❤️

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!