از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت چهل و هشتم :
اردبیل- شهریور 1395
در کبابی روبروی شکور نشسته و با ابروانی گره خورده، نگاه ناراضیاش را به استکان چایی داده بود که بوی جوشیده بودنش را به راحتی میشد حس کرد. اشتهایش بیشباهت به ریخت این استکان که از رنگ و عطر چای درونش داشت بالا میآورد نبود. مهمان شکور بود اما سینی استیلی را با دست عقب رانده و زحمت فرودادن کبابها را هم به خود میزبان بود. میان هر لقمهای که پشت سبیل شکور در دهانش
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
دو تا نامرد...
۱۰ ماه پیشم.ک
1عالی بود خواننده را دنبال خود می کشاند
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
به مهر میخونید.❤️❤️
۱۲ ماه پیشHadis
2هرچی بیشتر میگذرهبیشتر میفهمم عباد چقدر عوضیه به خاطر پوشوندن گندکاری خودش آرزو میکنه که افروز و عطا مرده باشن تازه الانم از هر راهی استفاده میکنه اگه زنده هستن سرنگونشون کنه ولی کور خونده ایندفعه نوبت عطاست که از بیخ وبن نابودش کنه.... خداقوت نویسنده جان❤️
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
مانا باشید عزیزم. دوران طلایی عباد به انتها رسیده.دیگه وقت تقاص پس دادنه.💋
۱۲ ماه پیشم.ر
1مشتاق تر شدیم🧡🧡
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
💋💋💋🥰
۱۲ ماه پیشمریم
2خیلی جذاب وهیجان انگیز
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
متشکرم.🥰🥰❤️
۱۲ ماه پیشزهرا
2عباد فکرمیکند عطا بچه ی صراف حالا واقعابچه ی کیه ؟
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
به زودی حقیقت رو میشه❤️
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

پرنیا
1دوتا کفتارو ببین آ