پارت صد و نود و دوم :

*
خانه‌اش به بزرگی خانه‌ی شکور در مشکین‌شهر نبود. اما سرش به کار خودش گرم بود و دلش به نوه‌هایی که حتی یک روز هم تنهایش نمی‌گذاشتند. یک پسر و چهار دختر، حاصل زندگی بیست ساله‌ی آتامعلی با همسر مرحومش بود. بعد از آن به رغم اصرارهای اطرافیان تجدید فراش نکرده و عمرش را وقف بچه‌هایش کرده بود. بچه‌‍هایش را خیلی زود سر و سامان داده و به خانه‌ی بخت فرستاده بود. از ازدواج کوچکترین دخترش دو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ماهیی

    1

    کاش به جای اسد، شکور میمرد..

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    👍👍👍😔😔😔

    ۳ ماه پیش
  • Hadis

    1

    عالی بود خداقوت فاطمه جان ❤️

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرار باشی عزیزم.❤️

    ۶ ماه پیش
  • رمانت بی نظیره موفق

    1

    ریحانه رمانتو خیلی دوست دارم

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰

    ۶ ماه پیش
  • اریادخت

    1

    چند پارت مونده تا تموم شده همش استرس تموم شدنش رو دارم 🥲

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    هنوز یه چهل پارتی مونده. ❤️

    ۶ ماه پیش
  • راز

    2

    عالی بود فاطمه جان موفق باشی عزیزم

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرار باشی راز عزیزم.

    ۶ ماه پیش
  • پرنیا

    5

    رمان بشدت فوق العاده داره پیش میره,مرسی زیبا قلم 🌷💝

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    نگاهتون قشنگه پرنیای عزیزم.

    ۶ ماه پیش
  • پری مامان دخی

    4

    فاطمه جان من عاشق رمانت هستم ینی تا میام تو این برنامه اول پارت جدید رمان تو را میخونم . دستت طلا دختر و قلمت مانا

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزدلممممم. مرسی از این انگیزه‌ی قشنگی که دادی.❤️❤️

    ۶ ماه پیش
  • فخری

    4

    ممنون فاطمه بانوی عزیز خسته نباشی خیلی غم انگیزه ولی در کل رمانت عالیه قلمت ماندگار💞💞💞💞💞💞

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرار باشی فخری جان. به روزهای خوب عطا هم خواهیم رسید.🥰

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    6

    بعضی وقتا چقدر خاطرات میتونن درد داشته باشند😔 ممنون فاطمه جان 💜💜💜

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    خیلی زیاد.😢😢

    ۶ ماه پیش
  • م.ر

    5

    آدمها میمیرند خاطرات میمانند😥😥😔

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    امان از خاطرات که قدرت ویرانگریشون گاهی بیشتر از خود اصل داستانه.

    ۶ ماه پیش
کپی شد!