پارت صد و نود و دوم :

*
خانه‌اش به بزرگی خانه‌ی شکور در مشکین‌شهر نبود. اما سرش به کار خودش گرم بود و دلش به نوه‌هایی که حتی یک روز هم تنهایش نمی‌گذاشتند. یک پسر و چهار دختر، حاصل زندگی بیست ساله‌ی آتامعلی با همسر مرحومش بود. بعد از آن به رغم اصرارهای اطرافیان تجدید فراش نکرده و عمرش را وقف بچه‌هایش کرده بود. بچه‌‍هایش را خیلی زود سر و سامان داده و به خانه‌ی بخت فرستاده بود. از ازدواج کوچکترین دخترش دو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ماهیی

    1

    کاش به جای اسد، شکور میمرد..

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    👍👍👍😔😔😔

    ۵ ماه پیش
  • Hadis

    1

    عالی بود خداقوت فاطمه جان ❤️

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرار باشی عزیزم.❤️

    ۸ ماه پیش
  • رمانت بی نظیره موفق

    1

    ریحانه رمانتو خیلی دوست دارم

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰

    ۸ ماه پیش
  • اریادخت

    1

    چند پارت مونده تا تموم شده همش استرس تموم شدنش رو دارم 🥲

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    هنوز یه چهل پارتی مونده. ❤️

    ۸ ماه پیش
  • راز

    2

    عالی بود فاطمه جان موفق باشی عزیزم

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرار باشی راز عزیزم.

    ۸ ماه پیش
  • پرنیا

    5

    رمان بشدت فوق العاده داره پیش میره,مرسی زیبا قلم 🌷💝

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    نگاهتون قشنگه پرنیای عزیزم.

    ۸ ماه پیش
  • پری مامان دخی

    4

    فاطمه جان من عاشق رمانت هستم ینی تا میام تو این برنامه اول پارت جدید رمان تو را میخونم . دستت طلا دختر و قلمت مانا

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزدلممممم. مرسی از این انگیزه‌ی قشنگی که دادی.❤️❤️

    ۸ ماه پیش
  • فخری

    4

    ممنون فاطمه بانوی عزیز خسته نباشی خیلی غم انگیزه ولی در کل رمانت عالیه قلمت ماندگار💞💞💞💞💞💞

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرار باشی فخری جان. به روزهای خوب عطا هم خواهیم رسید.🥰

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    6

    بعضی وقتا چقدر خاطرات میتونن درد داشته باشند😔 ممنون فاطمه جان 💜💜💜

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    خیلی زیاد.😢😢

    ۸ ماه پیش
  • م.ر

    5

    آدمها میمیرند خاطرات میمانند😥😥😔

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    امان از خاطرات که قدرت ویرانگریشون گاهی بیشتر از خود اصل داستانه.

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️