از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و هشتاد و هفتم :
استخوان بندی صورتش بیشباهت به افروز و افسانه نبود. به راحتی میشد خویشاوند بودنشان را فهمید. اندام ظریف اما قد نسبتا بلندی داشت. پیراهن بلند سیاه رنگی از جنس مخمل پوشیده و پانچوی بافتی از رویش به تن کرده بود. کلاه پانچو را به نیت شال روی سرش کشیده و صورت ظریف و کشیدهاش را با آن قاب گرفته بود. نوک بینی و گونههایش از سرما کمی سرخ شده و به صورت سفیدش رنگ پاشیده بود. با دیدن نگاه خیره
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
قربونت عزیزم.❤️❤️
۶ ماه پیشهدی
1حدس میزنم عالمه عطا رو بشناسه🥲
۷ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
امیدوارم.❤️
۶ ماه پیشزهرا z
1خسته نباشی نویسنده عزیز
۷ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
زنده باشی زهرای عزیز.
۶ ماه پیشم.ر
2آخه آمده جایی روزی مادرش زندگی می کرده سرش بلا امده😔😔😔
۷ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
💔💔💔💔
۶ ماه پیشمریم
3ممنونم عزیزم خسته نباشید پارت عالی بود 🌹
۷ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
قربون نگاهتون❤️
۶ ماه پیشاذین
1ای بابا چه قدر اشتباه تایپی داشتم جان من نیاز را جایگزین ترانه نکنی ها قوربونت عالی بود خسته نباشی عزیزم
۷ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
دل عطا که مثل عباد ترمینال نیست.😉
۶ ماه پیشاذین
2آفرین من ام نظرم همینه احسنت با افروز انگار اونجا بودم دمت گرم عالی بود دوباره خواندم بازم نصر میدم دوستش میدارم
۷ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عزیزی آذین جانگ.❤️
۶ ماه پیشراز
3نیاز چه کنجکاو شده
۷ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️
۶ ماه پیشصدف
4هر پارت جذاب تر از پارت قبلی🌹🌹
۷ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
قربوننگاهتوک❤️
۶ ماه پیشآمنخ
4نمیدونم چه نظری بدم اخه احساس میکنم من هم با اونها هستم واحساس عطا رو دارم گرچه عطا اهل انتقام هست ولی من نیستم اما خوشحالم همین خصلت عطا باعث شد از نگه داشتن او برای افروز احسنت بگم
۷ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عزیزمممم. چقدر قشنگ میخونید که اینطور همذات پنداری میکنید.❤️
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فخری
1خسته نباشی فاطمه بانوی عزیز عالی بود قلمت مانا 🧡💕🧡💕