پارت صد و هشتاد و هفتم :


استخوان بندی صورتش بی‌شباهت به افروز و افسانه نبود. به راحتی می‌شد خویشاوند بودنشان را فهمید. اندام ظریف اما قد نسبتا بلندی داشت. پیراهن بلند سیاه رنگی از جنس مخمل پوشیده و پانچوی بافتی از رویش به تن کرده بود. کلاه پانچو را به نیت شال روی سرش کشیده و صورت ظریف و کشیده‌اش را با آن قاب گرفته بود. نوک بینی و گونه‌هایش از سرما کمی سرخ شده و به صورت سفیدش رنگ پاشیده بود. با دیدن نگاه خیره

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    1

    خسته نباشی فاطمه بانوی عزیز عالی بود قلمت مانا 🧡💕🧡💕

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم.❤️❤️

    ۸ ماه پیش
  • هدی

    1

    حدس میزنم عالمه عطا رو بشناسه🥲

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    امیدوارم.❤️

    ۸ ماه پیش
  • زهرا z

    1

    خسته نباشی نویسنده عزیز

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشی زهرای عزیز.

    ۸ ماه پیش
  • م.ر

    2

    آخه آمده جایی روزی مادرش زندگی می کرده سرش بلا امده😔😔😔

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    💔💔💔💔

    ۸ ماه پیش
  • مریم

    3

    ممنونم عزیزم خسته نباشید پارت عالی بود 🌹

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    قربون نگاهتون❤️

    ۸ ماه پیش
  • اذین

    1

    ای بابا چه قدر اشتباه تایپی داشتم جان من نیاز را جایگزین ترانه نکنی ها قوربونت عالی بود خسته نباشی عزیزم

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    دل عطا که مثل عباد ترمینال نیست.😉

    ۸ ماه پیش
  • اذین

    2

    آفرین من ام نظرم همینه احسنت با افروز انگار اونجا بودم دمت گرم عالی بود دوباره خواندم بازم نصر میدم دوستش میدارم

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزی آذین جانگ.❤️

    ۸ ماه پیش
  • راز

    3

    نیاز چه کنجکاو شده

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۸ ماه پیش
  • صدف

    4

    هر پارت جذاب تر از پارت قبلی🌹🌹

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    قربون‌نگاهتوک❤️

    ۸ ماه پیش
  • آمنخ

    4

    نمیدونم چه نظری بدم اخه احساس میکنم من هم با اونها هستم واحساس عطا رو دارم گرچه عطا اهل انتقام هست ولی من نیستم اما خوشحالم همین خصلت عطا باعث شد از نگه داشتن او برای افروز احسنت بگم

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزمممم. چقدر قشنگ میخونید که اینطور همذات پنداری می‌کنید.❤️

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️